د كه جبرئيل و ميكائيل پرسيدند كه چه انگشتر در دست كنم فرمود كه عقيق سرخ بدرستيكه آن اقرا كرده است براى خدا بيگانگى و براى من پيغمبرى و براى تو يا على بآنكه وصى منى و براى فرزندان تو بامامت و براى دوستان تو ببهشت و براى شيعيان فرزندان تو بجنت الفردوس .
در حديث معتبر منقولستكه از حضرت امام موسى عليه السلام سؤ ال كردند كه بچه علت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام انگشتر در دست راست ميكردند فرمود زيرا كه آنحضرت پيشواى اصحاب يمين استكه در قيامت نامه هايشانرابدست راست ميدهند و حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در دست راست ميكردند انگشتر را واين علامتى است براى شيعيان ما كه باين علامت ايشانرا مى شناسند و به محافظت كردن در وقت فضليت نمازهاى پنجگانه و بدادن زكوة و بقسمت كردن مال خود با برادران مؤ من خود و امربنيكى هاكردن و نهى از بديها كردن .
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقولستكه حضرت جبرئيل بحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفت هر كه انگشتر در دست راست كند و غرضش سنت و متابعت توباشد و ببينم او را كه در قيامت متحير مانده است دستش بگيرم و بتو و بحضرت اميرالمؤ منين برسانم . و از حضرت صادق منقولستكه از سنت پيغمبران است انگشتر در دست راست كردن .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه هر كه انگشترى در دست چپ داشته باشد كه نام خدا درآن باشد در وقت استنجا بدر آورد و در دست ديگر كند.
از حضرت صادق عليه السلام منقول استكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله و سلّم نهى فرمود از انگشتر كردن در انگشت شهادت و انگشت ميان .
از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه انگشتر را ببند پائين انگشت برسانيد.
در روايتى وارد شده است كه انگشتر بسر انگشتان كردن عمل قوم لوط است .
در فقه الرضا عليه السلام مذكور است كه در وقت انگشتر در دست كردن بگو:اَلّلهُمَّ سُمْنى بِسيماءِ اْلايمانِ وَاخْتمْ لى بِخَيْرٍ وَاجْعَلْ عاقِبَتى اِلى خَيْرِ اِنّكَ اَنْتَ الْعَزيزُ اْلاَكْرَمُ و ابن طاوس عليه الرحمه روايتكرده است كه ايندعا بخواند اَلّلهُمَّ سُومِنى بسيماءِ الاِيْمانِ وَ تَوِّجنى بِتاجِ الْكَرامَةِ وَقَلِّدْنى حَبْلَ اْلاِسلا مِ وَلا تَخْلَعْ رِبْقَةَ اْلايم انِ مِنْ عُنُقىِ.
(1) «باب پنجاه و ششم» «در ذكر سخنهاى آن جناب با يحيى بن ابى ضحاك سمرقندى در امامت نزد مأمون»
 (2) از محمد بن يحيى الصولى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) خبرى حكايت شده است كه الفاظ آن مختلف است و باسنادى كه من بدان عمل ميكنم روايت نشده و الفاظ راويان مختلف است جز اينكه من آن خبر را بمعانى نقل ميكنم اگر چه الفاظ آن مختلف است، مأمون باطنا دوست ميداشت كه حضرت رضا (ع) مخذول شود و كسى كه در مقام سخنورى با او برميآيد و گفتگو ميكند با دليل و برهان از آن بزرگوار برترى جويد گرچه مأمون در نظر مردم خلاف اين مطلب را جلوه داده بود. پس فقها و متكلمين در نزد او اجتماع يافتند و بآنها در خفا گفت كه در امامت با حضرت رضا (ع) مناظره كنيد حضرت رضا (ع) بايشان فرمود كه شما يك نفر از بين خود انتخاب كنيد كه گفتگو كند تا هر چه بر او لازم آيد بر عموم شما لازم آمده باشد آنها مردى را بنام يحيى بن ابى ضحاك سمرقندى كه در خراسان كسى مثل او نبود انتخاب كردند، حضرت رضا (ع) فرمود اى يحيى هر چه خواهى سؤال كن عرض كرد در امامت سخن ميگوئيم چگونه ادعاى امامت ميكنى براى كسى كه خودش امام نباشد و واگذاشته باشد كسى را كه امامت و مردم باو راضى شده باشند؟ حضرت رضا فرمود اى يحيى خبر بده مرا از كسى كه خود را تصديق كرده باشد و حال اينكه كاذب باشد يا بالعكس خود را تكذيب كرده باشد در حالى كه صادق باشد آيا چنين كسى در ادعاى خود محق بوده و بواقع رسيده است يا مبطل بوده و خطا كرده است؟ يحيى ساكت شد، مأمون گفت جواب بگو گفت مرا از جواب او عفو كن مأمون بحضرت ابى الحسن عرض كرد مقصود خود را از اين سؤال براى ما بيان كن آن بزرگوار فرمود يحيى ناچار است كه از امامهاى خود خبر بدهد باين كه بر خود دروغ بستند يا راست گفتند، اگر گمان ميكند بر خود دروغ بستند دروغگو را امامى نيست و اگر گمان كند راست گفتند از آن جمله از ايشان ابو بكر است كه گفت من شما را صاحب اختيار ميكنم بهتر از شما نيستم. دوم آنان كه عمر است گفت بيعت ابى بكر لغزشى بود واقع شد و كسى كه بمثل اين بيعت عود كند او را بكشيد پس بخدا سوگند
                           478
 (1) ياد ميكنم كه نپسنديد جز قتل را از براى كسى كه عملش مثل عمل آنها باشد پس كسى كه بهترين مردم نيست (و حال اينكه بهترى نخواهد بود مگر بصفات كه يكى از آنها علم است، يكى از آنها جهاد و بعضى از آنها ساير فضائل است و در او نبود) و كسى كه بيعت او لغزش باشد كه موجب كشتن باشد براى كسى كه مثل آن بيعت از او صادر شود چگونه عهد و امامت او براى غير او قبول شود و احوال او باين نحو است و بعد از آن بر بالاى منبر ميگويد كه مرا شيطانى است كه عارضم مى‏شود چون بمن ميل كرد مرا براه راست آوريد و هر گاه خطا كردم مرا ارشاد كنيد بنا بر اين اينها بقول خودشان امام نيستند اگر راست يا دروغ بگويند و جواب اين سؤال در نزد يحيى چيست؛ مأمون از سخن آن حضرت متعجب شد و عرض كرد يا ابا الحسن در زمين جز تو كسى نيست كه نيكو سخن گويد
 (2) «باب پنجاه و هفتم» «در گفتگوى آن جناب با زيد بن موسى برادر خود هنگامى كه بر كسانى كه در مجلس بودند فخر نمود و سخن آن حضرت در حق كسى كه از معاشرت با شيعيان اهل بيت خشنود نشود و حفظ و رعايت ايشان را ترك كند»
 (3) از حسن بن على وشاء بغدادى مروى است كه گفت در خراسان در مجلس حضرت على بن موسى الرضا و در حضور ايشان بودم زيد بن موسى (ع) نيز حاضر بود و جماعتى بآن مجلس وارد شدند زيد بر آنان فخر ميكرد و ميگفت ما چنين و چنانيم حضرت ابو الحسن با آن جماعت سخن ميگفت چون گفتگوى زيد را شنيد روى باو كرد و گفت اى زيد آيا گفتگوى نقالان كوفه كه فاطمه فرج خود را حفظ كرد و خدا آتش را بر ذريه او حرام كرد ترا مغرور كرده است بخدا قسم كه اين شأن نيست مگر از براى حسن و حسين و فرزند شكمى آن معصومه، اما اينكه موسى بن جعفر (ع) خدا را اطاعت كند روز را روزه بگيرد و در شب عبادت كند و تو نافرمانى او كنى آيا چون روز قيامت وارد شويد در عمل مساوى باشيد؟ هر آينه تو بدون جهت عزيزتر از او خواهى بود همانا على بن الحسين ميفرمود كه از براى نيكوكار ما دو بهره از پاداش و از براى بدكار ما دو مقابل عذاب است حسن وشاء گويد كه آن بزرگوار بمن فرمود اى حسن اين آيه شريفه را قرائت ميكنيد
                           479
 (1) يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ عرض كردم بعضى از مردم إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ را بوصف قرائت ميكنند و بعضى إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ را باضافه قرائت ميكنند كسى كه إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ را باضافه قرائت ميكند فرزند نوح را از او نفى ميكند يعنى معنى آيه اين چنين مى‏شود كه فرزند نوح از عمل ن