وح نبود بلكه عمل كسى است كه بدكار بوده آن بزرگوار فرمود البته اين طور نيست زيرا آن فرزند از نوح بوده است ليكن چون معصيت خدا كرد خداوند او را از پدرش نفى كرد و همين طور است هر كسى كه از ما اهل بيت نيست و خدا را اطاعت نكند از ما نيست و تو هر گاه خدا را اطاعت كنى از ما اهل بيت خواهى بود. (2) از ابن ابى عبدون از پدرش مروى است كه گفت چون زيد بن موسى (ع) برادر حضرت رضا را كه در سال صد و نود و نهم هجرى در بصره خروج كرده و خانه‏هاى بنى عباس را سوزانيده بود (بجهت اين عمل او را زيد النار ناميدند) نزد مأمون آوردند مأمون باو گفت اى زيد چرا خانه‏هاى بنى عم خود را سوزاندى و خانه‏هاى دشمنان ما (اميه- ثقيف- غنى- باهله و آل زياد) كه از طوايف عربند واگذاشتى؟ چون زيد مردى كثير المزاج بود جواب داد از هر جهت خطا كردم اگر مرا برگردانى اول خانه‏هاى دشمنان شما را ميسوزانم مأمون خنديد و او را نزد برادرش حضرت رضا (ع) فرستاد و عرض كرد جرم او را بتو بخشيدم؛ حضرت او را ملامت و سرزنش كرد و باو گفت هر جا خواهى برو و قسم ياد كرد تا زنده است با او تكلم نكند. (3) ابو الخير على بن احمد نسابه از مشايخ خود براى من حديث كرد كه زيد بن موسى نديم منتصر بود «مترجم گويد» ظاهرا تحريف شده و نسخه معتصم بوده زيرا كه از آخر حديث برميآيد كه مدت عمر زيد تا آخر خلافت متوكل بوده و حال اينكه منتصر عباسى بعد از متوكل بود يا اينكه منتصر عباسى نيست و كس ديگرى است، (4) القصه زيد بن موسى شيرين زبان بود و منزلش در بغداد نزديك نهر كرخايا و در ايام ابى السرايا سردار لشكر در كوفه بود و همين سردار او را امير كرده و با وى بيعت كرد و بعد از كشته شدن ابو السرايا اولاد ابى طالب متفرق شده و بعضى از آنها در بغداد و برخى نيز در كوفه و بعضى در مدينه متوارى شدند، و يكى از كسانى كه متوارى شد زيد بن موسى بود كه حسن بن سهل در جستجويش بر آمد و او را پيدا كرده و حبس كرد پس از آن او را احضار كرد تا بقتل رساند چون جلاد شمشيرش را برهنه كرد تا گردنش را قطع كند حجاج بن خيثمه كه در آنجا حاضر بود گفت اى امير اگر مصلحت ميدانى در كشتن او تعجيل مكن تا ترا نصيحت كنم، حسن بن سهل بجلاد امر كرد صبر كند حجاج خود را بحسن رسانيد و گفت آيا از امير المؤمنين امر بكشتن زيد شده گفت نه گفت بچه جهت پسر عم امير المؤمنين را بدون اذن و امر او ميكشى و باو اطلاع نميدهى سپس حكايت عبد الله بن افطس را بميان آورد كه هرون الرشيد او را در نزد جعفر بن‏
                           480
يحيى حبس كرد (1) و جعفر بدون امر هارون اقدام بقتل او كرد و سرش را در طبقى نهاد و روز عيد نوروز برسم هديه براى او فرستاد هارون مسرور كبير را براى قتل جعفر بن يحيى امر كرد و باو گفت اگر جعفر سؤال كند بچه گناه هارون مرا ميكشد بگو بعلت اينكه پسر عم من ابن افطس را بدون امر من كشتى. پس از آن حجاج بن خيثمه بحسن بن سهل گفت اى امير آيا تو ايمن خواهى بود اگر واقعه ميان تو و امير المؤمنين حادث شود كه سبب غضب او بر تو شود و بر تو حجت گيرد از كشتن اين مرد چنان كه رشيد بر جعفر بن يحيى حجت گرفت، حسن بحجاج گفت خداوند ترا جزاى خير دهد سپس امر كرد زيد را بمحبس برگرداندند و پيوسته در حبس بود تا اينكه واقعه ابراهيم بن مهدى رخ داد و اهل بغداد بحسن بن سهل شوريدند و او را بيرون كردند و زيد را نيز نزد مأمون بردند و مأمون او را نزد برادرش حضرت رضا (ع) فرستاد و آن بزرگوار او را رها كرد و باو بى‏اعتنائى كرد، زيد تا آخر خلافت متوكل عباسى زندگانى كرد و در سر من رأى وفات نمود. (2) از على بن ابراهيم بن هاشم مروى است كه گفت ياسر از براى من حديث كرد كه زيد بن موسى برادر حضرت ابو الحسن (ع) در مدينه خروج كرد و خانه‏ها را سوزانيد و مردم را كشت و او را زيد النار ناميدند مأمون بتعقيب او فرستاد او را اسير كردند و نزد مأمونش آوردند مأمون گفت او را نزد حضرت ابى الحسن بريد ياسر گويد چون زيد را بحضور آن حضرت بردند فرمود اى زيد قول پستهاى مردم كوفه مغرورت كرد كه گفتند فاطمه فرج خود را نگاهداشت و خدا آتش را بر ذريه او حرام گردانيد؟ اين شأن مخصوص حسن و حسين (ع) است اگر تو اين طور مى‏بينى كه خدا را معصيت كنى و داخل بهشت شوى و موسى بن جعفر اطاعت خدا كند و ببهشت داخل شود پس تو در نزد خدا گراميتر از موسى بن جعفر خواهى بود يعنى او بسبب عبادت بآن مرتبه رسيده و تو بدون سبب پس تو گراميتر خواهى بود بخدا قسم كه احدى بغير از اطاعت بپاداش نيكو كه در نزد خدا است مفتخر نشود و تو مى‏پندارى كه بسبب معصيتى باجر آخرت ميرسى پس گمان تو بد است، زيد عرض كرد من برادر تو و پسر پدر تو هستم حضرت رضا (ع) فرمود در وقتى كه خدا را اطاعت كنى برادر من خواهى بود همانا نوح گفت پروردگارا پسر من كنعان از اهل من بود و تو فرموده بودى كه اهل ترا نجات دهم و او هلاك شد و حال اينكه وعده تو راست است و تو بهترين حكم‏كنندگانى حقتعالى فرمود اى نوح بدرستى كه از اهل تو نبود يعنى از اهل دين نبود بلكه او صاحب كردارى ناشايسته بود پس خداى تعالى بسبب معصيت او را از اهل نوح بيرون كرد. (3) از ابى صلت هروى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه از پدر بزرگوارش حديث ميكرد كه اسماعيل بحضرت صادق (ع) عرض كرد اى پدر در حق گناهكار
                           481
ما و گناهكار غير ما چه ميفرمائى فرمود نه شما ايمن هستيد و نه اهل كتاب هر كس عمل بدى كند پاداش آن را مى‏يابد يعنى هر كس از شما معصيت كند با يهود و نصارى تفاوتى ندارد بنا بر اين تقرب بخدا بسبب عبادت است نه بسبب نسب. (1) از حسن بن جهم مروى است كه گفت نزد حضرت رضا (ع) بود و زيد بن موسى برادر آن بزرگوار نيز حضور داشت آن حضرت ميفرمود اى زيد از خدا پرهيز كارى كن كه ما بهر مرتبه‏اى كه رسيده‏ايم از پرهيزكارى بوده است و كسى كه از خدا پرهيز نكرده و دين خدا را مراعات نكند از ما نيست و ما از او نيستيم اى زيد حذر كن از اينكه بهر فردى از شيعيان ما اهانت كنى كه باو برخورى و نور تو برود اى زيد همانا مردم بجهت اينكه شيعيان ما بما محبت دارند و اعتقاد ايشان بولايت ما ثابت و برقرار است با آنان دشمنى و اظهار عداوت كنند پس اگر تو در حق ايشان بدى كنى بنفس خود ظلم و ستم كرده و حق خود را باطل كرده‏اى، حسن بن جهم گويد بعد از آن روى بمن كرد و فرمود اى پسر جهم كسى كه با دين خدا مخالفت كند من از او بيزارم هر كس و از هر قبيله‏اى باشد و هر كس با خدا دشمنى كند با او دوستى نكن هر كس و از هر قبيله‏اى باشد بآن جناب عرض كردم يا ابن رسول اللَّه كيست كه با خدا دشمنى كند فرمود هر كس كه معصيت او كند. (2) از ابراهيم بن محمد ثقفى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه ميفرمود هر كس كه معصيت كارى را دوست بدارد معصيت كار است و هر كس كه مطيعى را دوست بدارد مطيع است و هر كس كه ظالمى را اعانت كند ظالم است و هر كس كه عادلى را مخذول كند خود را مخذول كرده است همانا ميان خدا و احدى خوشى نيست و احدى بولايت و دوستى خدا نرسد مگر طاعت ما و رسول خدا بفرزندا