صى و خليفه من است بعد از من.
 (1) «باب شصتم» «در ذكر وفات آن جناب بزهر ستم كه مأمون ملعون از روى مكر و خدعه باو چشانيد»
 (2) از على بن حسين كاتب مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) تب كرد و قصد كرد كه قصد كند مأمون سوار شد و از ميان ظرفى گلين چيزى بيرون آورد و بيكى از غلامان امر كرد كه آن را ريزه ريزه كند آن غلام آن چيز را در ميان سينى با دست خورد كرد مأمون باو گفت دستت را نشوى و با من بيا سواره نزد حضرت رضا (ع) رفت و نشست تا اينكه آن حضرت پيش روى او قصد كرد عبيد اللّه گويد بلكه مأمون در آخر قصد رسيد و بآن غلام گفت از بستانخانه حضرت رضا (ع) انار چيده بياورد آن غلام انار چيده و بدستور مأمون در جامى خورد كرد و بامر مأمون دستش را با آب انار شست پس بحضرت رضا (ع) عرض كرد چيزى از اين انار تناول فرما حضرت فرمود امير المؤمنين كه بيرون ميرود ميخورم عرض كرد نميشود بخدا قسم مگر آنكه بحضور من تناول كنى و اگر از رطوبت معده‏ام نميترسيدم هر آينه با تو ميخوردم پس آن بزرگوار چند كمچه از آن انار خورد شده تناول كرد مأمون بيرون آمد هنوز نماز عصر را نخوانده بودم كه آن حضرت پنجاه مرتبه برخاست و نشست مأمون بجانب حضرت توجه كرد و گفت دانستم كه اين مرض بسبب آفت و فتورى است كه بسبب فضول اخلاط بدن تو حاصل شده است، در شب علت مزاج آن حضرت از تأثير زهر شدت كرد تا اينكه صبح وفات كرد و آخرين سخن او اين آيه شريفه بود قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً پس چون صبح شد مأمون بسرعت امر بغسل و كفن آن حضرت كرد و با پاى برهنه عقب جنازه آن حضرت اظهار حسرت ميكرد و ميگفت اى برادر بسبب فوت تو در اسلام رخنه پيدا شد و مقدر الهى بر اهتمام من در حق تو غلبه كرد سپس لحد هارون را شكافت و آن حضرت را با او دفن كرد و گفت اميدوارم كه بسبب قرب آن حضرت خدا بهارون نفع بخشد
 (1) «باب شصت و يكم» «در ذكر خبر ديگر در وفات آن جناب از طريق خاصه»
 (2) از ياسر خادم مروى است كه گفت فاصله منزل ما و طوس هفت منزل بود چون ابو الحسن (ع) ناخوش شد داخل طوس شديم بيمارى حضرت شدت كرد چند روزى در طوس مانديم و مأمون هر روز دو مرتبه بعيادت ايشان مى‏آمد چون در آخرين روزى كه وفات كرد ضعف بر او مستولى بود پس از نماز ظهر بمن فرمود اى ياسر مردم چيزى خورده‏اند يا نه عرض كردم اى سيد من كيست كه در اينجا چيزى بخورد و تو باين حالت باشى آن جناب كمر راست كرد و فرمود طعام بياوريد و عموم خدم و حشم خود را بلا استثنا كنار خوان طعام نشانيد و از يك يك آنها جستجو كرد چون طعام خوردند فرمود براى زنان نيز طعام بفرستيد و پس از صرف طعام متفرق شدند بر آن حضرت ضعف مستولى گرديد و بيهوش شد صداى صيحه بلند شد و كنيزان و زنان مأمون با پاى برهنه آمدند و اظهار حسرت كرده و افسوس ميخوردند صداى ناله در طوس پيچيد و مأمون با پاى برهنه و افسوس كنان آمد و بر سر خود ميزد و ريش خود را ميكند و تأسف ميخورد و گريه ميكرد و اشكهاى چشم بر دو طرف صورتش روان بود بالاى سر حضرت (ع) ايستاد در اين موقع آن جناب بهوش آمده بود عرض كرد اى سيد من نميدانم كداميك از اين دو مصيبت بزرگتر است مفقود كردن من تو را و مفارقت من از تو يا تهمت مردم كه من تو را مكر كرده و بقتل رسانده‏ام ياسر گويد كه آن حضرت گوشه چشم گشود و فرمود اى امير المؤمنين نيكو شمار زندگى فرزندم ابى جعفر را كه عمر تو و عمر او چنين است و دو انگشت سبابه خود را بهم چسبانيد ياسر گويد چون شب شد و پاسى از آن گذشت آن بزرگوار وفات كرد صبح روز بعد مردم اجتماع كرده و گفتند كه اين مرد حضرت را بقتل رسانده و هلاك كرده است مقصود آنها مأمون بود و ميگفتند پسر رسول خدا را كشت گفتگو زياد شد و در ميان مردم شورش افتاد مأمون بمحمد بن جعفر بن محمد (عم حضرت ابو الحسن (ع) كه از او امان خواسته و بخراسان آمده بود گفت بيرون برو نزد مردم و بآنها اعلام كن كه حضرت ابى الحسن امروز بيرون آورده نشود (مأمون از ترس آنكه فتنه نشود مايل نبود آن حضرت را بيرون آورد) بنا بر اين محمد بن جعفر بيرون آمد و گفت ايها الناس متفرق شويد كه ابو الحسن‏
                           489
امروز بيرون آورده نشود چون مردم متفرق شدند در شب حضرت ابو الحسن را غسل داده و دفن كردند. (1) على بن ابراهيم گويد كه ياسر مرا حديث كرد بحديثى كه دوست نميدارم آن را در كتاب ذكر كنم.
(2) «باب شصت و دوم» «در ذكر حديثى كه از ابى الصلت هروى در وفات آن جناب روايت شده و اينكه آن حضرت را زهر چشانيدند و زهر در انگور بوده»
(3) از ابى صلت هروى مروى است كه گفت وقتى حضور حضرت رضا (ع) ايستاده بودم بمن فرمود اى ابا صلت داخل شو در اين قبه كه قبر هارون الرشيد است و خاك چهار طرف آن قبه را براى من بياور من بآن قبه رفته و خاك چهار جانب قبه را پيش روى آن جناب آوردم بمن فرمود اين خاكى كه از نزديك در بود پيش بياور پس آن جناب گرفت و استشمام كرد و ريخت و فرمود كه بزودى در اينجا از براى من حفر كنند و سنگ بزرگى پيدا شود كه اگر جميع تيشه‏داران خراسان جمع شوند قدرت كندن آن سنگ را ندارند پس از آن نسبت بخاكى كه نزديك پاى و نزديك سر بود مثل اين سخن فرمود چون از خاك اين سه جانب فارغ شد فرمود خاكى كه از جانب ديگر است پيش آور كه آن خاك از تربت من است پس از آن فرمود از براى من در اين موضع حفر كنند و تو ايشان را امر كنى كه بقدر هفت پله رو بپائين حفر كنند و وسط قبر را بشكافند و وسيع كنند و اگر از اين عمل امتناع كنند و نخواستند از وسط وسيع كنند و از يكطرف قبر بشكافند كه قبر وسيع نشود ايشان را امر ميكنى كه بقدر دو ذرع و يك وجب وسعت لحد باشد چه حقتعالى آنچه خواهد وسيع كند چون چنين كردند تو در نزد سر من ترى و رطوبتى بينى باين كلامى كه ترا تعليم ميكنم تكلم كن كه آب جوشيدن گيرد بطورى كه لحد پر از آب شود و ماهيان كوچك در آن آب خواهى ديد اين نانى كه بتو عطا ميكنم براى آنها ريزه ميكنى آنها اين نان را مى‏بلعند تا چيزى باقى نميماند سپس ماهى بزرگى از ميان آب نمايان خواهد شد و تمام ماهيان كوچك را خواهد بلعيد بعد از آن ماهى بزرگ ناپديد مى‏شود دست خود را بر آب ميگذارى و باين كلامى كه تو را تعليم ميكنم تكلم ميكنى كه اين كلام آب را فرو
                           490
مى‏نشاند و چيزى از آن باقى نميماند (1) و اين عمل را انجام نمى‏دهى مگر با حضور مأمون سپس فرمود اى ابا صلت صبح فردا بر اين فاجر داخل ميشوم اگر بيرون آمدم و رداء بر سر كشيده‏ام با من تكلم مكن ابو الصلت گويد چون صبح روز فردا شد جامه‏هاى خود را پوشيد و در محراب خود نشست و منتظر بود در آن حال غلام مأمون داخل شد و بآن حضرت عرض كرد امير المؤمنين ترا خواسته است او را اجابت كن آن بزرگوار نعلين مبارك را پوشيد و ردايش را بر دوش كرده بيرون آمد من در عقبش روان شدم تا اينكه بر مأمون داخل شد پيش روى مأمون طبقى از انگور و طبقهاى ديگر از ساير ميوه‏ها موجود بود مأمون خ