ا بآن بزرگوار تزويج كرد و در ماه رجب سال دويست و سوم هجرى در طوس وفات يافت و در آن وقت مأمون متوجه عراق شد، غير از اين راوى از برايم روايت كرده است كه هنگام وفات از عمر آن بزرگوار چهل و نه سال و شش ماه گذشته بود. و قول صحيح آن است كه روز جمعه سال دويست و سوم هجرى نه روز بآخر ماه رمضان وفات يافت.
 (1) «باب شصت و سوم» «در ذكر خبرى كه نسبت بوفات آن جناب از هرثمة بن اعين روايت شده و اينكه زهر در انگور و انار باهم ريخته شد و بآن حضرت چشانيدند»
 (2) از محمد بن خلف طاهرى مروى است كه گفت حديث كرد مرا هرثمة بن اعين و گفت شبى نزد مأمون بودم تا اينكه چهار ساعت از شب گذشت مأمون مرا اذن مراجعت داد و بمنزل خود مراجعت كردم چون شب از نيمه گذشت گوينده در را كوبيد يكى از غلامانم او را جواب داد بغلام گفت بهرثمه بگو سيد خود را اجابت كن با شتاب برخاسته و جامه‏هايم را پوشيدم و نزد سيد خود حضرت رضا (ع) شتافتم غلام آن حضرت از پيش روى من داخل شد و من از عقب سر او وارد شدم ديدم مولايم در صحن خانه نشسته است فرمود اى هرثمه عرض كردم لبيك اى مولاى من فرمود بنشين من نشستم فرمود سخنان مرا استماع كن و نگاهدار اين زمان رحلت من است بسوى خداى تعالى و زمان ملحق شدن من است بجد و پدران خود عليهم السلام و اجل مكتوب رسيده است و اين طاغى عزم كرده كه در انگور و انار زهر ريخته بمن بچشاند اما رشته‏اى را بزهر آلوده كند و با سوزن در ميان دانه انگور كشد تا اينكه زهر را جذب كند و در مورد انار زهر را در كف دست يكى از غلامان خود ريزد و آن غلام انار را با دست خود دانه كند تا اينكه دانه‏هايش بزهر آميخته شود و در روز آينده مرا ميطلبد و انار و انگور را نزد من مى‏آورد و از من خواهش خوردن آنها ميكند پس حكم نافذ مى‏شود و قضا كار خود را مى‏بيند و چون من وفات كردم مأمون گويد من او را بدست خود غسل ميدهم و چون اين سخن گفت باو بگو خود را از او دور گردان كه فرموده است متعرض غسل و تكفين و دفن من نشوى و اگر متعرض شوى عذابى كه مقرر است بعد از اين ترا فرا گيرد هم اكنون ترا فرو خواهد گرفت و از آنچه حذر ميكنى امروز بر تو مستولى مى‏شود و چون اين سخنان گفتى مأمون نهى ترا قبول ميكند هرثمه گويد بآن جناب عرض كردم اى سيد من چنين كنم فرمود چون مأمون دست از غسل دادن من بردارد در غرفه‏اى كه مشرف بر موضع غسل من باشد بنشيند و بغسل دادن من نظر كند پس اى هرثمه تو متعرض غسل من نشو تا اينكه خيمه سفيدى در يك طرف خانه زده شود چون آن خيمه را به بينى مرا در جامه‏هاى خودم كه در برم است مى‏پيچى و در پشت خيمه ميگذارى و تو با كسانى كه در نزدت‏
                           494
ميباشند (1) در پشت خيمه بايستيد و خيمه را بالا نزن تا مرا به‏بينى كه هلاك خواهى شد، مأمون نزديك تو آيد و بتو گويد اى هرثمه آيا شما گمان نداريد كه امام را غسل نميدهد مگر امامى كه مثل او امام باشد پس حضرت على بن موسى الرضا (ع) را كيست غسل دهد و حال اينكه فرزندش محمد (ع) در مدينه است كه از شهرهاى حجاز ميباشد و ما در طوس هستيم؛ چون مأمون اين سخن گويد در جوابش بگو بر كسى واجب نيست او را غسل دهد مگر امام پس اگر كسى ستم كند و امام غسل داده شود و غاسل امام نباشد امامت امام باطل نشود زيرا كه غاسل تعدى كرده است و هم امامت آن امامى كه بعد از او است باطل نشود باينكه مغلوب باشد و كسى ديگر متحمل غسل پدر او بشود و اگر حضرت ابو الحسن على بن موسى الرضا (ع) را در مدينه واگذاشته بودند هر آينه در ظاهر بر ملا فرزندش محمد او را غسل ميداد و اكنون اگر چه در ظاهر او را غسل ندهد اما در خفا او را غسل ميدهد و چون خيمه بلند شود مرا ببينى كه در كفنهايم پيچيده شده باشم پس مرا روى عماريم بگذار و بلند كن و چون مأمون خواهد قبرم را حفر كند خواهند قبر هارون را قبله قبر من و در پيش قبر من قرار دهند و هرگز چنين چيزى نخواهد شد و چون كلنگها برطرف پاى هارون و در نزديك در زده شود از زمين جستن كند و بهيچ وجه تأثير نكند و از زدن كلنگها چيزى از زمين كنده نشود و حتى مثل چيدن ناخنى از آن برداشته نشود و چون در كندن آن قبر مشقت تمام كشند و كندن آن بر ايشان دشوار آيد از جانب من بمأمون بگو كه آن حضرت مرا امر كرده است كه يك كلنگ در پيش قبر پدرت هارون الرشيد بر زمين زنم و چون آن كلنگ در آن موضع من بر زمين زنم در زمين تأثير كند و قبرى كنده و ضريحى آماده نمايان شود و چون قبر شكافته شود بتعجيل مرا در قبر نگذاريد تا اينكه از ميان ضريح قبر آب سفيدى جوشيدن گيرد و قبر پر از آب شود بطورى كه با روى زمين مساوى شود پس از آن يك ماهى بطول قبر نمايان شود و در حركت آيد و چون ماهى بحركت آيد مرا در قبر نگذاريد تا اينكه ماهى ناپديد شود و آب فرو نشيند پس مرا در كنار قبر فرود بياور و در كنار قبر بخوابان و نگذار مردم خاك بر روى من بريزند كه قبر بالا آيد و پر شود، هرثمه گويد عرض كردم اى سيد من چنين كنم پس از آن فرمود آنچه با تو عهد كردم بآن عمل كن و مخالفت نكن عرض كردم پناه بخدا ميبرم كه امر ترا مخالفت كنم، هرثمه گويد پس از آن بيرون آمدم در حالى كه گريان و محزون بودم و مثل دانه‏اى كه در روى تابه باشد پيوسته ميلرزيدم و در قلبم جز خدا چيزى تصور نميكردم پس از آن مأمون مرا طلب كرد بر او داخل شده تا هنگام چاشت مقابلش ايستاده بودم سپس گفت اى هرثمه نزد حضرت ابى الحسن (ع) برو و سلام مرا باو برسان و عرض كن تو نزد ما مى‏آئى يا ما نزد تو آئيم و اگر گويد ما نزد تو مى‏آئيم از او خواهش كن كه بر ما قدم منت گذارد هرثمه گويد كه نزد آن بزرگوار آمدم و چون از خواستن‏
                           495
مأمون او را اطلاع دادم (1) فرمود اى هرثمه آيا حفظ نكردى آنچه بر تو وصيت كردم عرض كردم چرا فرمود كفش بگذاريد كه ميدانم بچه سبب ترا فرستاده است، هرثمه گويد كفش آن حضرت را گذاشتم و آن عاليمقدار بسوى مأمون حركت كرد چون داخل مجلس او شد مأمون بتعجيل برخاست و دست در گردن آن حضرت درآورد و پيشانيش را بوسيد و بر روى تخت و بر يك طرف خود نشانيد و روى بآن بزرگوار كرد و تا يك ساعت بلندى از روز برآمده با او گفتگو كرد پس از آن بيكى از غلامان خود گفت انگور و انار بياوريد هرثمه گويد چون اين سخن شنيدم طاقتم طاق شد و بدنم بلرزه آمد و نخواستم اضطرابم ظاهر شود پس به پشت مراجعت كرده و بيرون آمدم و خود را در موضعى از خانه انداختم و چون نزديك ظهر شد مولاى خود را ديدم كه از نزد مأمون بيرون آمد و بخانه‏اش مراجعت كرد پس از آن كسى را ديدم از نزد مأمون بيرون آمد و باحضار طبيبان و مصلحان ابدان و ناخوشان مأمور بود گفتم چه حكايت است بمن گفتند ناخوشى عارض حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا شده است و مردم در اين واقعه زهر دادن مأمون مشكوك بودند و من از فرمايش آن حضرت يقين داشتم هرثمه گويد هنوز ثلث دوم شب نگذشته بود كه صداى صيحه بلند شد و من از خانه آن حضرت صداى ضجه شنيدم شتافتم در آنجائى كه بايد بشتابم مأمون را ديدم كه با سر برهنه و تكمه گشاده بر روى دو پاى خود ايس