ترام كرده شود.
          فاجعله منك قبول قصدى انه             غنم اليه حد انى استغنام‏
             من كان بالتعليم ادرك حبكم             فمحبتى اياكم الهام.
 (2) يعنى پس مقرر فرما اين مهماندارى و احسان را از خود قبول قصد همانا اين قبول قصد من غنيمت است كه مرا واداشته بطلب كردن غنيمت و اگر هر كس بآموختن دوستى شما را درك كرده است دوستى من بشما الهام است از خداوند و بتعليم حاصل نشده است للَّه در قائليها.
                           497
خلوت كرد (1) و گفت اى هرثمه از تو سؤال ميكنم و بخدا قسمت ميدهم كه آنچه از حضرت ابى الحسن (ع) شنيده‏اى براستى بگوئى هرثمه گويد گفتم آنچه آن بزرگوار گفته بود بامير المؤمنين خبر دادم گفت بخدا ترا قسم ميدهم راست بگو چه فرمود غير از آنچه بمن گفتى گفتم يا امير المؤمنين از هر چه سؤال كنى ميگويم گفت آيا غير از اينها بتو در پنهانى چيزى فرمود گفتم بلى گفت آن چيست گفتم حكايت انگور و انار را، هرثمه گويد كه رنگ مأمون تغيير كرد و برنگهاى مختلفه ميشد يك مرتبه زرد، يك مرتبه سرخ، يك مرتبه سياه ميشد پس از آن خميازه‏اى كشيد و غش كرد و در آن حالت بيهوده ميگفت و در آن حال شنيدم كه ميگفت واى از براى مأمون، واى از براى او از خدا، واى از براى مأمون از رسول خدا، واى از براى مأمون از على (ع) واى از براى مأمون از فاطمه (ع) واى از براى مأمون از حسن و حسين، واى از براى مأمون از على بن الحسين، واى از براى مأمون از محمد بن على، واى از براى مأمون از جعفر بن محمد واى از براى مأمون از موسى بن جعفر، واى از براى مأمون از على بن موسى الرضا (ع)، بخدا قسم كه اين عمل زيان آشكارا بود و پيوسته اين سخن ميگفت و مكرر ميكرد، چون ديدم تغيير حالت او بطول انجاميد برخاستم و بيرون آمدم و بيكى از گوشه‏هاى خانه نشستم، پس از لختى مأمون نشست و مرا طلبيد چون داخل شدم مثل مست نشسته بود گفت بخدا قسم كه تو عزيزتر از على بن موسى نيستى بلكه جميع اهل آسمان و زمين عزيزتر از او نيستند و اللَّه اگر خبر بمن برسد كه آنچه از آن جناب ديده و شنيده اعاده و بازگو كنى ترا هلاك ميكنم، گفتم يا امير المؤمنين اگر تو بر چيزى از جانب من از اينها اطلاع يافتى خونم بر تو حلال باشد گفت نه بخدا قسم بايد عهد و پيمان را محكم كنى بر اينكه اين واقعه را پوشيده دارى و بازگو نكنى، پس از من عهد و پيمان گرفت و آن را سخت و محكم ساخت چون بيرون آمدم دو دست خود را بر يك ديگر ميزد و اين آيه را ميخواند يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً
. يعنى پنهان ميكنند از مردم خيانت را يعنى از جهت حيا و خوف پنهان نميدارند از خدا كه سزاوارتر است باينكه از او پنهان دارند بجهت خوف از عقوبت او و حال اينكه خدا با ايشان است و ضماير و اسرار ايشان از او پنهان نيست پس ايشان مخفى ميدارند خيانت را آن هنگام كه بشب تدبير و تزوير ميكنند آن سخنى را كه خدا نمى‏پسندد و خدا احاطه دارد بآنچه ميكنند از تدبير زشت و قصد خيانت و اعمال ناشايسته پنهانى ما القصه از اولاد حضرت رضا محمد (ع) امام بود و او را رضا، صادق، صابر، فاضل، قرة اعين المؤمنين و غيظ الملحدين بلقب ميگفتند.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:762.txt">1</a><a class="text" href="w:text:763.txt">2</a></body></html> (1) «باب شصت و چهارم» «در ذكر بعضى از مراثى كه در وفات آن بزرگوار گفته شده»
 (2) از احمد بن على انصارى مرويست كه گفت ابن مشيع مرقى رضى اللَّه عنه اين اشعار را در مرثيه حضرت رضا (ع) گفته است.
         يا بقعة مات بها سيدى             ما مثله في الناس من سيدى‏
             مات الهدى من بعده و الندى             و ثمر الموت به يقتدى‏
             لا زال غيث الله يا قبره             عليك منه رائحا مغتدى‏
             كانت لنا غيثا به نرتوي             و كان كالنجم به نهتدى‏
             ان عليا ابن موسى الرضا             قد حل و السود في ملحدى‏
             يا عين فابكى بدم بعده             على انقراض المجد و السودد
 يعنى اى بقعه كه وفات يافته است در آن مهترى كه در ميان مردم مانند او نبوده است، بعد از او هدايت و بخشش منقطع شد و مرگ در بردن اوصاف جميله و اخلاق حسنه از مردم جد و جهد كرد و در اين عمل باو اقتدا كرد و متابعت او نمود يعنى بسبب وفات يافتن او چون جامع صفات كماليه جماليه و جلاليه بود جميع كمالات از عالم برطرف شد اى قبر مهترى كه مثل او مهترى نبود پيوسته رحمت خدا بر تو باد و در هر صبح و شام از تو در ميان خلق منتشر باد چه آن بزرگوار در ميان ما چون بارانى بود كه هميشه سيراب ميشديم از آن و مانند ستاره بود كه على الاتصال از آن راه مى‏يافتيم همانا على بن موسى الرضا (ع) بتحقيق وفات يافت و بزرگى در قبر پنهان شد و قبر آن بزرگ را پوشيد پس اى چشم بعد از او خون گريه كن بر منقرض شدن بزرگى و مهترى (3) على بن ابن عبد اللَّه خوافى را مرثيه‏اى است از براى حضرت رضا (ع) افضل الصلوات و اكمل التحيات.
          يا ارض طوس سقاك اللَّه رحمته             ما ذا حويت من الخيرات يا طوس‏
             طابت بقاعك في الدنيا و طيبها             شخص ثوى بسناباد مرموس‏
             شخص عزيز على الاسلام مقرعه             في رحمة الله مغمور و مغموس‏
                           499
         يا قبره انت قبر قد تضمنه             حلم و علم و تطهير و تقديس‏
             فافخر فانك مغبوط بجثته             و بالملائكة الابرار محروس‏
 (1) يعنى اى زمين طوس خداوند ترا از رحمت خود سيراب كند اى طوس تعجب ميكنم كه چقدر خيرات و خوبيها تو در بر دارى پاكيزه باد بقعه‏ها و قطعه‏هاى زمين تو و پاكيزه كرده است بقعه‏هاى ترا شخصى كه در سناباد دستگيره شده و خاك او در سناباد است و او شخصى است كه عزيز بوده و آرايشگر دين اسلام است و در رحمت خدا فرو و غوطه‏ور ميباشد اى قبر آن كسى كه متصف باين صفات حميده و محلى است باين خصال پسنديده توئى قبرى كه در بر دارد بردبارى و دانشورى و پاكيزه‏گرى و پاكيزگى پس فخر كن همانا تو حسد برده شدى بجسد نازنين او و همانا تو حراست‏شده بفرشتگان مقربان درگاه احديت. (2) از هارون بن عبد اللَّه مهلبى مروى است كه گفت حديث كرد مرا دعبل بن على كه چون خبر مرگ حضرت رضا (ع) بمن رسيد در شهر قم بودم و اين قصيده رائيه را سرودم‏
          ارى امية معذورين ان قتلوا             و لا ارى لبنى العباس من عذر
             اولاد حرب و مروان و اسرتهم             بنو معيط ولاة الحقد و الوغر
             قوم قتلتم على الاسلام او لهم             حنى اذ استمكنوا جاءوا على الكفر
             اربع بطوس على قبر الزكى به             ان كنت تربع من دين عى فطر
             قبر ان في طوس خير الناس كلهم             و قبر شرهم هذا من العبر
             ما ينفع الرجس من قرب الزكي و ما             على الزكى بقرب الرجس من ضرر
             هيهات كل امرء رهن بما كسبت             له يداه فخذ ما شئت او فذر
 يعنى چنين مى‏بينم كه اگر بنى اميه اولاد فاطمه را كشتند معذور بودند اما از براى بنى 