قام نكشند و دستهاى خود را از جزاى آنها نگاهدارند (1) حضرت ابو الحسن (ع) در هنگام خواندن اين شعر دست مبارك خود را ميگردانيد و ميفرمود بلى بخدا قسم دستهاى خود را از پاداش اذيتهاى دشمنان نگاهدارند و چون دعبل باين شعر رسيد.
         لقد خفت في الدنيا و ايام سعيها             و انى لارجو الا من بعد وفات‏
 يعنى هر آينه بتحقيق كه ترسيدم در دنيا و روزهاى زندگانى دنيا چون محبت بشما ائمه داشتم و دشمنان شما را اذيت ميكردند و همانا اميدوارم ايمن بودن از عذاب الهى را بعد از مرگ، حضرت رضا (ع) فرمود خداوند ترا در روز فزع اكبر كه قيامت كبرى است از عذاب ايمن دارد.
و چون اشعار دعبل باين شعر منتهى شد.
         و قبر ببغداد لنفس زكية             تضمنها الرحمن في الغرفات‏
 يعنى و يك قبر در بغداد است كه از براى نفس طيب و طاهر است كه آن امام موسى كاظم (ع) است كه حقتعالى آن نفس طيب را در غرفه‏هاى بهشتى جاى داده است يعنى آن موضع قبر بغداد چون غرفه‏هاى بهشتى است در شرافت بجهت شرافت آن بزرگوار. حضرت رضا (ع) فرمود آيا من ملحق نكنم باين موضوع از قصيده تو دو شعر را كه قصيده تو باين دو شعر تمام شود و نقصى از براى آن نباشد دعبل عرض كرد بلى يا ابن رسول اللَّه ملحق كه آن حضرت فرمود.
         و قبر بطوس يا لها من مصيبة             توقد في الاحشاء بالحرقات‏
             الى الحشر حتى يبعث الله قائما             يفرج عنا الهم و الكربات‏
يعنى و يك قبر در شهر طوس است كه وا مصيبتاه از آن قبر كه مصيبتهاى صاحب آن قبر تا آخر الزمان در اعضا آتش ميزند و ميگدازد اعضا را چون آتش سوزان تا اينكه حقتعالى حضرت قائم عجل اللَّه فرجه را از ما ائمه مبعوث ميگرداند و او ميگشايد از ما غمها و حزنهاى ما را و داد ما را از ستمكاران ما ميگيرد پس از آن دعبل عرض كرد يا ابن رسول اللَّه اين قبر كه در طوس است قبر كيست حضرت رضا (ع) فرمود قبر من است و شبها و روزها منقضى نشود مگر اينكه طوس محل آمد و شد شيعيان و زوار من باشد آگاه باشيد كسى كه زيارت كند مرا در غريبى من در طوس در روز قيامت در درجه من با من باشد در حالتى كه گناهان او آمرزيده شود و بعد از فراغت دعبل از انشاء قصيده حضرت رضا (ع) برخاست و دعبل را امر كرد كه از مكان خود برنخيزد و آن جناب داخل خانه شد و بعد از يك ساعت خادم بيرون آمد و صد دينار كه سكه بنام حضرت رضا (ع) زده شده بود بياورد و نزد دعبل بر زمين گذاشت و بدعبل گفت مولاى من ميفرمايد اين زر از براى نفقه تست و در مخارج خود صرف كن دعبل گفت بخدا قسم‏
                           514
 (1) كه من از براى مال دنيا نيامده‏ام و اين قصيده را بطمع اينكه حضرت رضا (ع) بمن صله عطا كند نگفته‏ام و هميان زر را رد كرد و جامه از جامه‏هاى حضرت رضا (ع) را خواهش كرد كه بآن تبرك جويد و خود را مشرف كند پس حضرت رضا (ع) يك طاقه جبه خز با هميان زر باو عطا كرد و بخادم فرمود بدعبل بگو بگير اين هميان را كه بزودى محتاج بآن شوى و دسترسى بمن نداشته باشى و در نزد من مراجعت نكنى پس دعبل هميان زر را با جبه برداشته و مراجعت كرد و از مرو با قافله روان شد چون بميان قوهان رسيد كه آن موضعى است نزديك طوس دزد در ميان قافله ريخت و جميع اهل قافله را گرفتند و بازوهاى آنها را بستند و از جمله كسانى را كه بازو بستند دعبل بود و دزدان جميع اموال اهل قافله را متصرف شدند و شروع كردند بقسمت كردن پس مردى از دزدان من باب المثل گفت كه دعبل در قصيده خود گفته است.
         ارى فيئهم في غيرهم متقسما             و ايديهم من فيئهم صفرات‏
 و منظور او اين بود كه ما اموال اهل قافله را بگرفتيم و در ميان خود قسمت ميكنيم و دستهاى اهل قافله از مال خالى شد دعبل چون اين سخن شنيد بايشان گفت اين شعر از كيست آن مرد گفت از مردى از طائفه بنى خزاعه است كه او را دعبل بن على گويند دعبل گفت منم دعبل گوينده اين قصيده كه اين شعر از آن قصيده است پس از آن مرد بنزد رئيس دزدان كه از شيعيان بود و روى تلى نماز ميگذارد دويد و اين خبر را باو داد خودش آمد تا اينكه در نزد دعبل بايستاد و گفت توئى دعبل گفت بلى گفت پس اين قصيده را از براى من انشا كن دعبل قصيده را انشا كرد و تمام آن را بر خواند آن مرد بازوى دعبل را بگشود و بازوى تمام اهل قافله را نيز گشود و بجهت اكرام دعبل تمام آنچه گرفته بودند باز پس دادند و دعبل روان شد تا اينكه بشهر قم رسيد اهل قم از او سؤال كردند كه قصيده را از براى ايشان انشاء كند دعبل اهل قم را امر كرد در مسجد جامع جمع شوند و چون اجتماع يافتند بالاى منبر رفت و قصيده را از براى مردم انشا كرد و مردم مالهاى بسيار و خلعتهاى بيشمار باو صله دادند و چون خبر عطا كردن جبه بايشان رسيد از دعبل خواهش كردند كه جبه را بهزار دينار بفروش دعبل امتناع كرد باو گفتند الحال كه تمام آن را نميفروشى قدرى از آن را بما بهزار دينار بفروش دعبل امتناع كرد و از شهر قم خارج شد و چون از سياهى شهر و دهها بيرون آمد گروهى از جوانان عرب بر او ريختند و جبه را از او بگرفتند دعبل بشهر قم مراجعت كرد و رد جبه را از ايشان درخواست جوانان از رد جبه امتناع كردند و هر چه پيران در رد جبه بايشان بگفتند نپذيرفتند و بدعبل گفتند تو را بجبه راهى نيست ثمن آن را هزار دينار از ما بگير دعبل امتناع كرد و چون از رد جبه مأيوس شد از ايشان درخواست كه قدرى از آن جبه را باو رد كنند جوانان او را اجابت كردند و قدرى از آن جبه را باو رد كردند و ثمن باقى آن را هزار دينار دادند و دعبل بوطن‏
                           515
خود بازگشت (1) چون بمنزل خود رسيد ديد كه هر چه داشته است تمام را دزد برده است پس از آن صد دينارى كه حضرت رضا (ع) باو صله داده بود بشيعيان بفروخت هر دينارى را بصد دينار و ده هزار دينار باو عايد شد و آن زمان متذكر شد قول حضرت رضا (ع) را كه باو فرموده بود بردار اين هميان زر را كه بزودى بآن محتاج شوى و دعبل را كنيزى بود كه او را بسيار دوست ميداشتى و او را چشم درد شديدى عارض شد و طبيبان بر او گرد آمدند چون نظر بكنيز كردند گفتند اما چشم راست او ما را علاجى بنظر نميآيد و اين چشم رفته است، اما چشم چپ او را معالجه كرده و اهتمام ميكنيم و اميدواريم كه سالم شود دعبل بدين سبب مغموم شد و اندوه سختى بر او رخ نمود و جزع و فزع بسيار كرد و بياد آن پاره جبه كه از حضرت على بن موسى الرضا (ع) با او بود افتاد و پاره جبه را بر چشم كنيز ماليد و بقدر دستمالى از آن جدا كرد و در اول شب بچشم آن كنيزك بست چون صبح شد ببركت حضرت رضا (ع) هر دو چشم او بهتر و صحيح‏تر از پيش بود (2) «مصنف گويد» كه من اين حديث را در اين كتاب و در اين باب ذكر كردم از جهت اينكه ثواب زيارت حضرت رضا (ع) در اين حديث بود.
دعبل بن على را خبر ديگر است از حضرت رضا (ع) كه صريح است بر وجود حضرت قائم و ظهور او عجل اللَّه فرجه و دوست داشتم كه اين خبر را در ذيل اين حديث ذكر كنم: (3) حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى رضى اللَّه عنه و گفت حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از عبد السلام بن صالح هروى