ت بلندتر از مشهد مقدس بود پس سيل نزديك بمشهد رسيد ما بر مشهد ترسيديم كه سيل آن را خراب كند پس آن سيل باذن خدا بلند شد و در قناتى كه بلندتر از آن مكان سيل بود واقع شد و چيزى از آن سيل در مشهد شريف واقع نشد. (2) حديث كرد از براى ما أبو الفضل محمد بن احمد بن اسماعيل سليطى نيشابورى و گفت حديث كرد از براى من ابو نصر محمد بن احمد شيبانى نيشابورى و گفت من در خدمت ابى نصر بن على بن صنعانى صاحب لشكر بودم و او مردى بود كه با من زياد ميل داشت و بمن احسان ميكرد پس تا صغانيان مصاحب او شدم و بجهت ميل او بمن و اكرام اصحاب او بر من حسد ميبردند پس وقتى را كيسه بمن سپرد كه در آن سه هزار درهم بود و آن را مهر كرد و مرا امر كرد كه آن كيسه را در خزانه او برم پس من از نزد او بيرون رفتم و در مكانى كه دربانها در آن مكان مينشستند نشستم و كيسه را نزد خود گذاشتم و در شغلى با مردم گفتگو ميكردم آن كيسه را از من بدزديد و من ندانستم و امير ابى نصر را غلامى بود كه او را خطلخ تاش مى‏ناميدند و او در نزد من حاضر بود و چون نظر كردم كيسه را نديدم و بآنها گفتم جميعا منكر شدند كه خبر از آن كيسه داشته باشند و بمن گفتند تو چيزى در اين مكان نگذاشتى و اين افتراست بر ما بستى و من حسد ايشان را ميدانستم و كراهت داشتم كه اين مطلب را از براى امير ابى نصر صغانى تعريف كنم از ترس اينكه مبادا مرا متهم كند پس سرگردان و متفكر شدم و نميدانستم كه كيسه را كى برداشته است و پدر من چون واقعه از برايش رخ ميداد كه بدان جهت محزون ميشد رو بمشهد رضا (ع) ميرفت و او را زيارت ميكرد و در نزد او خدا را ميخواند و مطلب او را و اندوه او برطرف ميشد پس من صبح روز ديگر بر امير ابى نصر داخل شدم و باو گفتم ايها الامير اذن ميدهى مرا كه بطوس بروم و مرا در طوس شغلى است گفت آن شغل چيست گفتم غلامى داشتم طوسى بود و از نزد من فرار كرده است و من كيسه را مفقود كرده‏ام و كيسه را او برده است گفت درست تأمل كن مبادا خيانتى از تو نسبت بما صادر شود و حال تو در نزد ما فاسد شود گفتم بخدا پناه ميبرم از اين عمل گفت اگر آمدن تو تأخير شود كى ضامن كيسه مى‏شود گفتم اگر بعد از چهل روز معاودت نكنم منزل و ملك من كه در نزد تست بنويس بطوس بابى حسن خزاعى جميع اسباب مرا متصرف شود پس بمن اذن داد و بيرون رفتم و منزل بمنزل حيوانى كرايه ميكردم تا اينكه رسيدم بمشهد مقدس على ساكنه السلام و زيارت كردم و در نزد آن بزرگوار دعا كردم كه مرا اطلاع دهد بر موضع كيسه پس مرا در آنجا خواب ربود رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم كه بمن فرمود برخيز خدا حاجت تو را روا كرد برخاستم و تجديد وضو كردم و الى ما شاء اللَّه نماز خواندم و دعا كردم پس مرا خواب ربود رسول خدا را در خواب ديدم بمن فرمود كيسه‏
                           537
را خطلخ تاش دزديد (1) و در زير آتشدانى كه در خانه او است دفن كرد و كيسه در آن موضع است بمهر ابى نصر صغانى مختوم است ميگويد كه من در نزد امير ابى نصر صغانى مراجعت كردم و سه روز بوعده مانده بود چون بر او داخل شدم گفتم حاجتم روا شد و عمل خود را انجام دادم گفت للَّه الحمد پس بيرون آمدم و جامه‏هاى سفر را تغيير داده و بسوى او معاودت كردم گفت پس كيسه در كجاست گفتم با خطلخ‏تاش است گفت از كجا دانستى گفتم رسول خدا (ص) در خواب در نزد قبر حضرت رضا (ع) مرا خبر داده است ميگويد كه بدن ابى نصر بلرزه در آمد و امر كرد خطلخ تاش را حاضر ساختند و باو گفت كيسه را كه از پيش روى ابو نصر برداشتى در كجاست او منكر شد و از عزيزترين غلامان او بود در نزد او پس امر كرد او را بزدن تهديد كردند من گفتم ايها الامير امر نكن بزدن او همانا رسول خدا (ص) خبر داده است مرا بموضعى كه كيسه را در آن موضع گذشته است گفت در كجا است گفتم در خانه او زير آتشدان مدفون است و بمهر امير سر بسته است پس امير شخصى معتمد بخانه او فرستاد و امر كرد كه موضع آتشدان را حفر كند آن شخص معتمد متوجه منزل او شد و آن محل را حفر كرد و كيسه را بيرون آورد در حالى كه مهر امير بر روى آن كيسه بود پس آن كيسه را پيش روى امير بر زمين گذاشت چون امير نظر بكيسه و مهر خود كرد بمن گفت اى ابا نصر من قبل از اين فضل تو را نميدانستم و بزودى بر احسان و اكرام تو مزيد كنم و ترا بر ساير اصحاب خود مقدم دارم و اگر دانستمى كه تو قصد مشهد مقدس دارى ترا بر اسبى از اسبهاى خود سوار ميكردم ابو نصر گويد كه من از اين تركان ترسيدم كه بر اين عمل و تقرب من نزد امير حسد برند و مرا در بليه اندازند پس از امير اذن گرفتم و در نيشابور آمدم و در دكان نشستم و تا اين زمان كاه ميفروشم و لا قوة الا باللَّه (2) حديث كرد از براى ما أبو الفضل محمد بن احمد ابن اسماعيل سليطى و گفت از حاكم رازى مصاحب ابى جعفر عتبى شنيدم كه گفت ابو جعفر عتبى مرا بعنوان رسالت در نزد ابى منصور بن عبد الرزاق فرستاد و چون روز پنجشنبه بود از او اذن خواستم كه بزيارت حضرت رضا (ع) مشرف شوم گفت استماع كن از من كه در امر اين مشهد مقدس حديثى دارم من در ايام جوانى بودم و بر اهل اين مشهد اذيت ميرساندم و در راه متعرض زوار اين مشهد شريف ميشدم جامه‏هاى آنها را ميكندم و نفقات و پوشش آنها را ميگرفتم پس روزى بشكار رفتم و آهوئى را ديدم و يوز شكارى در عقب آن آهو فرستادم پس آن يوز پيوسته آن آهو را تعاقب كرد تا اينكه آن آهو بحياط اين مشهد پناه برد آهو ايستاد و يوز در مقابل او ايستاد و نزديك آن آهو نميرفت و آنچه اهتمام كرديم كه يوز نزديك آهو رود يوز نزديك نرفت و چون آهو از موضع خود حركت ميكرد يوز آن آهو را تعاقب مينمود تا اينكه آهو داخل در صحن مشهد مقدس شد يوز در همان موضع بايستاد و
                           538
پيش نرفت (1) پس آهو داخل در حجره از حجرات صحن مقدس شد و من داخل در درگاه صحن شدم و بابى نصر مقرى گفتم كه آهوئى كه الان داخل صحن شد در كجا است گفت آن را نديدم پس داخل شدم در مكانى كه آهو داخل در آن مكان شده بود و پشك و اثر آهو را ديدم و ليكن آهو را نديدم نذر كردم كه بعد از اين زوار را اذيت نكنم و بغير از خوبى بايشان متعرض ايشان نشوم و بعد از اين هر امرى كه از براى من رو ميداد در اين مشهد شريف ميرفتم و گريه ميكردم و آن بزرگوار را زيارت ميكردم و حاجت خود را از خدا سؤال ميكردم خدا حاجت مرا بر مى‏آورد و در آن مكان از خدا سؤال كردم كه پسرى روزى من كند پس خداوند مرا پسرى عطا كرد چون بحد بلوغ رسيد او را كشتند و من مراجعت كردم در آن مكان از خدا خواستم كه پسرى ديگر بمن عطا كند خداوند پسرى ديگر بمن عطا كرد چون بحد بلوغ رسيد او را كشتند و من مراجعت كردم در آن مكان شريف و از خدا خواستم كه پسر ديگرى بمن عطا كند خداوند پسرى ديگر بمن عطا كرد و من هيچ حاجتى در اين مكان از خدا سؤال نكردم مگر آنچه حاجت مرا برآورد و اينها بود آنچه از براى من ظاهر شده است از بركت اين مشهد شريف على ساكنه السلام. (2) حديث كرد از براى ما أبو الفضل محمد بن احمد بن اسماعيل سليطى و گفت حديث كرد از براى ما ابو ا