 گفتم پروردگارا اگر امر حضرت رضا (ع) حق است اين در را از براى من بگشا و دست بدر گذاشتم در گشوده شد و داخل شدم و زيارت كرده و نماز گزاردم و در امر آن بزرگوار بينا شدم و بمطلب حق رسيدم و از آن زمان تاكنون هر روز جمعه از نوقان بزيارت ميروم و در كنار قبر آن بزرگوار نماز ميگذارم. (3) حديث كرد از براى ما ابو طالب حسين بن عبد اللَّه ابن بنان طائى گفت از ابى منصور بن عبد الرزاق شنيدم كه بحاكم طوس كه معروف به بيوردى بود گفت آيا فرزند دارى گفت نه ابو منصور باو گفت چرا در مشهد رضا نميروى كه دعا كرده و در نزد آن قبر شريف از خدا بخواهى تا اينكه فرزندى روزيت كند همانا من در آن موضع شريف حوائجى از خدا درخواست‏
                           532
كرده‏ام (1) و حاجتهايم بر آورده شده حاكم گويد من قصد كردم مشهد را على ساكنه الف سلام و خدا را در نزد آن قبر خواندم تا اينكه فرزندى روزيم كند خداوند عالم مرا پسرى روزى كرد پس از آن در نزد ابى منصور بن عبد الرزاق آمدم و او را خبر دادم باينكه خدا دعايم را مستجاب كرد و پسرى بمن بخشيد و بسبب بركت اين قبر شريف مرا اكرام فرمود و از عطيه‏هاى خود بمن بذل فرمود، (2) «مصنف گويد» در ماه رجب سال سيصد و پنجاه و دوم هجرى من از امير سعيد ركن الدوله اذن خواستم كه مشهد رضا (ع) را زيارت كنم چون بمن اذن داد و بيرون آمدم مرا برگردانيد و گفت كه اين مشهد مبارك است من بزيارت رفته‏ام و حوائجى در قلبم بوده است در آن موضع شريف از خدا خواسته‏ام و حاجتهايم برآورده شده است پس در دعا كردن بر من كوتاهى مكن و از جانب من زيارت كن كه دعا در آن موضع مستجاب است من از براى او ضامن شدم كه دعا كنم و بعهد خود وفا كردم چون از مشهد على ساكنه التحية و السلام باز گشتم و بر او داخل شدم گفت آيا از براى ما دعا كردى و از جانب ما زيارت كردى گفتم بلى گفت بخدا قسم بمن نيكى كردى صحيح شد در نزد من كه دعا در اين مشهد شريف مستجاب است. (3) حديث كرد از براى ما ابو نصر احمد بن حسين ضبى و من ناصبى‏تر از او نديده بودم، ناصبى بودن او بمرتبه‏اى بود كه چون صلوات ميفرستاد ميگفت اللهم صلى على محمد و بر آل آن حضرت صلوات نميفرستاد و گفت از ابى بكر حمامى پوستين دوز كه مردى بود از اصحاب شنيدم در وقتى كه از كوچه نيشابور ميگذشت گفت بعضى از مردم امانتى در نزد من گذاشت و من آن امانت را دفن كردم و موضع آن را فراموش كردم چون مدتى بگذشت صاحب امانت آمد و مطالبه امانت خود كرد من چون محل دفن امانت را نميدانستم متحير شدم صاحب امانت مرا متهم كرد من از خانه خود بيرون آمدم در حالى كه مغموم و سرگردان بودم جماعتى از مردم را ديدم كه روى بمشهد رضا ميرفتند من با ايشان روانه مشهد مقدس شدم چون بدان محل شريف رسيدم زيارت كردم و دعا كردم و از خدا در خواستم كه محل دفن امانت را از براى من نماياند در آن موضع مثل كسى كه در خواب باشد و بخواب به بيند كسى را ديدم مى‏آيد و بمن گفت كه امانت در محل فلان و فلان است مراجعت كردم در نزد صاحب امانت و او را بدان مكان كه در خواب ديده بودم ارشاد كردم و او مرا تصديق نكرد پس از آن صاحب امانت بدان موضع روان شد و آن مكان را حفر كرد و امانت را بيرون آورد و مهر صاحبش بر آن بود و اين مرد بعد از اين واقعه اين حديث را نقل ميكرد و مردم را بزيارت اين مشهد تحريص ميكرد على ساكنه التحية و السلام. (4) حديث كرد از براى ما ابو جعفر محمد بن ابى القاسم بن محمد بن فضل تميمى هروى رحمة اللَّه و گفت از ابى الحسن على بن حسن قهستانى شنيدم كه ميگفت من در مرو رود بودم‏
                           533
 (1) مردى از اهل مصر را ملاقات كردم كه از آنجا ميگذشت و نام او حمزه بود و چنين ذكر كرد كه از مصر بيرون آمده بود بقصر زيارت مشهد رضا (ع) در طوس و چون داخل مشهد مقدس شده بود غروب آفتاب نزديك بوده پس زيارت كرده بود و نماز گزارده بود و در آن روز غير از او كسى زيارت نكرده بود چون نماز عشاء را خواند خادم آن قبر شريف خواست او را بيرون كند و در حرم را به بندد از خادم خواهش كرد كه او را تنها در حرم واگذارد و بيرون نكند و در را بروى او به بندد تا اينكه در حرم نماز گذارد چه او از شهر دور آمده بود و احتياجى نداشت بيرون برود خادم او را واگذاشت و در را برويش بست او شروع بنماز گزاردن كرد تا اينكه خسته شد پس نشست و سر خود را روى دو زانو گذاشت تا بقدر يك ساعت استراحت كند چون سرش را از روى دو زانو خود برداشت ديد در ديوارى كه مواجه روى او بود رقعه نصب شده است و اين دو شعر بر آن نوشته شده.
         من سره ان يرى قبرا برويته             يفرج الله عمن زاره كربه‏
             فليأت ذا القبران الله اسكنه             سلالة من نبى الله منتجبه‏
 يعنى كسى كه خشنود ميكند او را كه به بيند قبرى كه بسبب ديدن آن قبر خداوند غم و حزن او را از كسى كه زيارت كند آن قبر را ميگشايد پس بايد بيايد در نزد اين قبر همانا در اين قبر خدا كسى را از دودمان رسول خدا ساكن گردانيده است كه برگزيده رسول است حمزه گويد كه پس من برخاستم و شروع بنماز خواندن كردم تا وقت سحر پس از آن بنشستم مثل نشستن اول و سر را بر زانويم گذاشتم چون بلند كردم بر ديوار چيزى نديدم و آن چيز را كه سابق بر اين نشستن ديده بودم تر بود گويا در همان ساعت نوشته شده بود بعد از آن صبح طلوع كرد و در حرم را گشودند و من از آن موضع شريف بيرون رفتم (2) حديث كرد از براى ما أبو الحسن على بن احمد بن على بصرى معدل و گفت مردى از صالحان رسول خدا (ص) را در خواب ديد و بآن جناب عرض كرد يا رسول اللَّه كداميك از اولاد ترا زيارت كنم فرمود بعضى از اولاد مرا بزهر جفا كشتند و بعضى ديگر را 
بتيغ آبدار شهيد كردند ميگويند من عرض كردم پس كداميك از ايشان را زيارت كنم با دور بودن محل آنها از يك ديگر يا اينكه عرض كرده بود با دور بودن محل شهادت آنها از يك ديگر فرمود كسى از آنها را زيارت كن كه بتو نزديكتر است (يعنى منزل تو باو نزديكتر است) و بزمين غربت دفن شده است عرض كردم يا رسول اللَّه مقصود تو رضا است فرمود بگو صلى اللَّه عليه و آله بگو صلى اللَّه عليه و آله. (3) حديث كرد از براى ما ابو على محمد بن احمد بن محمد بن يحيى المعاذى و گفت حديث كرد از براى ما ابو عمر محمد بن عبد اللَّه حكمى حاكم نوقان و گفت دو نفر از رى بر ما وارد شدند و كتابتى از بعضى سلاطين از براى امير نصر بن احمد در بخارا مى‏
                           534
بردند (1) و يكى از آنها از اهل رى بود و ديگرى از اهل قم بود و قمى بر مذهبى بود كه قديم اهل قم بر آن مذهب بودند و آن مذهب ناصبى بود و آن شخص رازى شيعه بود پس به نيشابور رسيدند شخص رازى بقمى گفت كه ابتداء بزيارت حضرت رضا ميرويم پس از آن متوجه بخارا ميشويم قمى گفت كه سلطان ما ما را امر كرده است كه فورا ببخارا برويم و كتابت خود را برسانيم و از براى ما جايز نيست كه بغير از اين عمل مشغول شويم تا از اين عمل فارغ نشويم پس قصد بخارا كردند و عمل خود را انجام دادند و برگشتند تا اينكه مقابل طوس رسيدند رازى بقمى گفت آيا زيارت نميكن