فرمودند: كداميك كوچك‏تر است؟ عرض كرد: حس بينايى. فرمودند: اندازه چشم چقدر است؟ عرض كرد: به اندازه عدس يا كوچك‏تر از آن. فرمودند: اى هشام! جلو و بالاى سر خود را نگاه كن و هر چه مى‏بينى به من بگو. عرض كرد: آسمان، زمين: خانه، خاك، كوه و رودها را مى‏بينم؟ حضرت فرمودند: كسى كه قادر است تمام چيزهايى را كه ديدى داخل عدس يا كوچك‏تر از آن كند، باز مى‏تواند كه تمام دنيا را داخل تخم مرغ كند، بدون اين كه دنيا كوچك شده و يا تخم مرغ بزرگ شود. هشام خود را به روى امام انداخت و؛ دست و سر و پاى ايشان را بوسيد و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! همين اندازه كافى است و به سمت خانه‏اش حركت كرد. فرداى آن روز عبدالله ديصانى به نزد هشام آمد و گفت: اى هشام! من براى جواب گرفتن نزد تو نيامده‏ام و فقط براى تسليم شدن آمده‏ام. هشام گفت: اگر براى جواب آمده‏اى، اين هم جواب من است. ديصانى از نزد هشام خارج شد و با خبر شد كه هشام به نزد امام صادق (عليه السلام) رفته و جواب را از آن حضرت آموخته است. عبدالله ديصانى به راه افتاد تا به درب خانه امام صادق (عليه السلام) رسيد و اجازه ورود خواست پس اجازه داده شد؛ و زمانى كه نشست، گفت: اى جعفربن محمد (عليه السلام) پروردگارت را به من بشناسان؟ حضرت فرمودند: نام تو چيست؟ عبدالله ديصانى بدون اين كه نام خود را به آن حضرت بگويد، از آن جا بيرون رفت.

يارانش به او گفتند كه چرا نام خود را نگفتى؟ گفت: اگر به حضرت عرض مى‏كردم نام من (عبدالله) است، او همان است كه تو بنده‏اش هستى. يارانش به او گفتند: به سوى ايشان برگرد و بگو تو را به پروردگارت راهنمايى كند، ولى از نامت سؤال نكند. ديصانى به نزد امام بازگشت و عرض كرد: اى جعفر! (نام امام صادق (عليه السلام)) مرا به پروردگارم راهنمايى كن ولى از نامم سؤال نكنيد. حضرت به او فرمودند: بنشين. آن حضرت پسر بچه‏اى داشت كه با تخم مرغى بازى مى‏كرد. حضرت به او فرمودند: اى بچه! آن تخم مرغ را به من بده و آن بچه هم تخم مرغ را به حضرت داد. امام صادق (عليه السلام) فرمودند: اى ديصانى! اين، درى پنهان است كه داراى پوست سفيد مى‏باشد و زير اين پوست سفت، پوست نازكى وجود دارد و زير آن پوست نازك، طلايى مايع (زردى تخم مرغ) و نقره‏اى آب شده (سفيدى آن) است و هيچ كدام با ديگرى مخلوط نمى‏شود. (هيچ كس از وضعيت آن خبر ندارد) نه چيز سالمى از آن بيرون آمده، تا از سالم بودنش و نه چيز فاسدى خارج شده كه به فاسد بودنش خبر دهند. معلوم نيست كه نر يا ماده آفريده شده است. از چنين تخمى، پرنده‏اى رنگارنگ يعنى طاووس خارج مى‏گردد. آيا براى چنين چيزى مدبرى نمى‏بينى؟ اندكى ديصانى به فكر فرو رفت و سپس گفت: شهادت مى‏دهم كه خدايى جز خداى يكانه نيست و شريكى ندارد و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)، بنده و فرستاده اوست و شما، رهبر و حجت خداوند بر مردم هستيد و من از آن اعتقادى كه داشتم، توبه مى‏كنم.

2 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ مَرَّ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع بِقَبْرٍ مِنْ قُبُورِ أَهْلِ بَيْتِهِ فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ إِلَهِي بَدَتْ قُدْرَتُكَ وَ لَمْ تَبْدُ هَيْئَةٌ فَجَهِلُوكَ وَ قَدَّرُوكَ وَ التَّقْدِيرُ عَلَى غَيْرِ مَا بِهِ وَصَفُوكَ وَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ يَا إِلَهِي مِنَ الَّذِينَ بِالتَّشْبِيهِ طَلَبُوكَ لَيْسَ كَمِثْلِكَ شَيْ‏ءٌ إِلَهِي وَ لَنْ يُدْرِكُوكَ وَ ظَاهِرُ مَا بِهِمْ مِنْ نِعْمَتِكَ دَلِيلُهُمْ عَلَيْكَ لَوْ عَرَفُوكَ وَ فِي خَلْقِكَ يَا إِلَهِي مَنْدُوحَةٌ أَنْ يَتَنَاوَلُوكَ بَلْ سَوَّوْكَ بِخَلْقِكَ فَمِنْ ثَمَّ لَمْ يَعْرِفُوكَ وَ اتَّخَذُوا بَعْضَ آيَاتِكَ رَبّاً فَبِذَلِكَ وَصَفُوكَ تَعَالَيْتَ رَبِّي عَمَّا بِهِ الْمُشَبِّهُونَ نَعَتُوكَ

ترجمه :

2. بعضى از علماء شيعه نقل كرده‏اند كه (روزى) امام رضا (عليه السلام) از قبر يكى از خويشاوندانشان عبور مى‏كردند، دست روى قبر گذاشته و فرمودند: پروردگارا! قدرت تو آشكار شد. اما چگونگى تو معلوم نشد و براى تو اندازه تصور كردند و تو را برخلاف آن چه هستى، وصف نمودند و خدايا! من از كسانى كه تو را با تشبيه مى‏طلبند، بيزارم. چيزى مثل تو نيست. خدايا! هرگز تو را درك نكردند. نعمت‏هاى تو كه در ميان آنهاست، باعث مى‏شد و به طرف تو راهنمايى شوند و تو را بشناسند و اين توان در مخلوقات تو وجود دارد كه در حقيقت و ذات تو تفكر كنند، امام تو را با مخلوقاتت برابر دانستند و به همين دليل، تو را نشناختند و بعضى از نشانه‏هاى تو را (مثل خورشيد و ماه و ستاره و...) به عنوان خدا گرفتند و پروردگار من از آن چه تشبيه كننده‏ها وصفش مى‏كنند، برتر است.

3 حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ جَاءَ قَوْمٌ مِنْ وَرَاءِ النَّهْرِ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع فَقَالُوا لَهُ جِئْنَاكَ نَسْأَلُكَ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَبْتَنَا فِيهَا عَلِمْنَا أَنَّكَ عَالِمٌ فَقَالَ سَلُوا فَقَالُوا أَخْبِرْنَا عَنِ اللَّهِ أَيْنَ كَانَ وَ كَيْفَ كَانَ وَ عَلَى أَيِّ شَيْ‏ءٍ كَانَ اعْتِمَادُهُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَيَّفَ الْكَيْفَ فَهُوَ بِلَا كَيْفٍ وَ أَيَّنَ الْأَيْنَ فَهُوَ بِلَا أَيْنٍ وَ كَانَ اعْتِمَادُهُ عَلَى قُدْرَتِهِ فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّكَ عَالِمٌ‏

قال مصنف هذا الكتاب يعني بقوله و كان اعتماده على قدرته أي على ذاته لأن القدرة من صفات ذات الله عز و جل

ترجمه :

3. محمد بن ابى نصر مى‏گويد: گروهى از ماوراء النهر (عراق) به نزد ابوالحسن (امام رضا (عليه السلام)) آمدند و عرض كردند: به نزد شما آمده‏ايم تا از سه مسئله سؤال كنيم. اگر به آنها جواب داديد، يقين مى‏كنيم كه شما دانا هستيد. حضرت فرمودند: بپرسيد.

گفتند: ما را از خداوند مطلع كن كه كجا و چگونه مى‏باشد. و به چه چيزى تكيه زده است؟ حضرت فرمودند: خداوند، خودش چگونگى را چگونه قرار داده است پس خودش بدون چگونگى است و خودش به مكانيت، مكان داده است، پس خودش بدون مكان است و به قدرت خودش تكيه زده است. آنها گفتند: شهادت مى‏دهيم كه شما دانا هستيد.

(شيخ صدوق (ره) مى‏گويد: منظور از اين كه (خداوند به قدرت خود تكيه زده است، يعنى بر ذات خودش تكيه مى‏زند، زيرا قدرت، از صفات ذات خداوند متعال است.)

4 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّ