دارى؟ جواب داد: بله! اما مى‏خواهم قلبم نسبت به آن دوستى (با تو) مطمئن شود. خداوند فرمود: چهار پرنده بگير و آنها را قطعه قطعه كن، سپس هر قسمت را بر بالاى كوهى قرار بده و آنها را طرف خود بخوان كه به سرعت به نزد تو مى‏آيند و بدان كه خداوند ارجمند و داناست. حضرت ابراهيم (عليه السلام) عقاب، مرغابى، طاووس و خروس را گرفت و آنها را كشته و به قطعه‏هاى كوچك جدا نمود. سپس هر قسمت را بر بالاى كوهى قرار داد و منقار پرندگان را ميان انگشتانش گذاشت. سپس آنها را به طرف خود خواند و نزد خود، آب و دانه گذاشت. هر كدام از آن قسمت‏ها، بلند شده و به سوى او حركت مى‏كردند تا اين كه بدنشان كامل شد و هر بدنى آمده و به گردن و سر خود متصل گشت. حضرت ابراهيم (عليه السلام)، منقارهاى آنها را رها كرد، كه پرواز كردند و دوباره نشستند و آب نوشيده و دانه خوردند و گفتند: اى پيامبر خدا! ما را زنده كردى، خداوند تو را زنده كند. حضرت ابراهيم (عليه السلام) فرمود: بلكه خداوند مى‏ميراند و زنده مى‏كند او به هر چيزى تواناست. مأمون گفت: اى ابوالحسن! خداوند به تو بركت دهد.

(اين حديث طولانى است كه فقط به اندازه نياز، آن را بيان كرديم.)

15 حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْخَزَّازِ عَنْ مُثَنًّى الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ أَظُنُّهُ مُحَمَّدَ بْنَ نُعْمَانَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ قَالَ كَذَلِكَ هُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ قُلْتُ بِذَاتِهِ قَالَ وَيْحَكَ إِنَّ الْأَمَاكِنَ أَقْدَارٌ فَإِذَا قُلْتَ فِي مَكَانٍ بِذَاتِهِ لَزِمَكَ أَنْ تَقُولَ فِي أَقْدَارٍ وَ غَيْرِ ذَلِكَ وَ لَكِنْ هُوَ بَائِنٌ مِنْ خَلْقِهِ مُحِيطٌ بِمَا خَلَقَ عِلْماً وَ قُدْرَةً وَ إِحَاطَةً وَ سُلْطَاناً وَ مُلْكاً وَ لَيْسَ عِلْمُهُ بِمَا فِي الْأَرْضِ بِأَقَلَّ مِمَّا فِي السَّمَاءِ لَا يَبْعُدُ مِنْهُ شَيْ‏ءٌ وَ الْأَشْيَاءُ لَهُ سَوَاءٌ عِلْماً وَ قُدْرَةً وَ سُلْطَاناً وَ مُلْكاً وَ إِحَاطَةً

ترجمه :

15. محمد بن نعمان مى‏گويد: از امام صادق (عليه السلام) درباره سخن خداوند پرسيدم كه حضرت فرمودند: همين طور است. عرض كردم: آيا با ذات خود فرمودند: واى بر تو! مكان‏ها، محدودند و زمانى كه مى‏گويى، او با ذات در مكانى حضور دارد، يعنى اين كه تو او را محدود مى‏دانى، در حالى كه او از آفريده‏هاى خود جداست و با دانش، قدرت، تسلط، حاكميت و پادشاهى، بر آن چه آفريده است، احاطه دارد و دانش او به آن چه در زمين است، از آن چه در آسمان است، كم‏تر نيست و از خداوند، چيزى دور نيست و تمام چيز از جهت دانش، قدرت، سلطنت، پادشاهى و بزرگى نزد او مساوى است.

16 حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ قَالَ أَبُو شَاكِرٍ الدَّيَصَانِيُّ إِنَّ فِي الْقُرْآنِ آيَةً هِيَ قُوَّةٌ لَنَا قُلْتُ وَ مَا هِيَ فَقَالَ وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ فَلَمْ أَدْرِ بِمَا أُجِيبُهُ فَحَجَجْتُ فَخَبَّرْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ هَذَا كَلَامُ زِنْدِيقٍ خَبِيثٍ إِذَا رَجَعْتَ إِلَيْهِ فَقُلْ لَهُ مَا اسْمُكَ بِالْكُوفَةِ فَإِنَّهُ يَقُولُ فُلَانٌ فَقُلْ مَا اسْمُكَ بِالْبَصْرَةِ فَإِنَّهُ يَقُولُ فُلَانٌ فَقُلْ كَذَلِكَ اللَّهُ رَبُّنَا فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ وَ فِي الْبِحَارِ إِلَهٌ وَ فِي كُلِّ مَكَانٍ إِلَهٌ قَالَ فَقَدِمْتُ فَأَتَيْتُ أَبَا شَاكِرٍ فَأَخْبَرْتُهُ فَقَالَ هَذِهِ نُقِلَتْ مِنَ الْحِجَازِ

ترجمه :

16. هشام بن حكم از ابو شاكر ديصانى نقل مى‏كند كه گفته است: در قرآن، آيه‏اى هست كه سخن ما را تقويت مى‏كند (ابو شاكر ديصانى، زنديق بود يعنى به خدا اعتقادى نداشت و يا براى او شريك قرار مى‏داد.) هشام بن حكم مى‏گويد: به او گفتم: كدام آيه. گفت: اين آيه: او كسى است كه در آسمان خداوند و در زمين هم خداوند است. (يعنى به خيال او در آسمان خدايى و در زمين هم خدايى ديگر وجود دارد.) هشام بن حكم مى‏گويد: من نتوانستم جواب او را بدهم. به امام صادق (عليه السلام)، اين مسئله را خبر دادم. ايشان فرمودند: اين سخن، شخصى زنديق (و خدانشناس) است. (اى هشام!) وقتى به نزد او برگشتى، بگو: نام تو در كوفه چيست؟ او جواب مى‏دهد: فلانى (ابو شاكر ديصانى) بگو نام تو در بصره چيست؟ مى‏گويد: فلانى (ابو شاكر ديصانى) پس (در اين حالت) به او بگو: خداوند هم، اين گونه است در آسمان خدا و در زمين (هم) خداست، در درياها و در هر مكان ديگر خداست. هشام بن حكم مى‏گويد: پس برخاستم و به طرف ابو شاكر ديصانى رفتم و سخن امام را به او گفتم. او جواب داد: اين سخنى است كه از طرف حجاز آمده است.

17 حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُقَاتِلِ بْنِ سُلَيْمَانَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقُ ع لَمَّا صَعِدَ مُوسَى ع إِلَى الطُّورِ فَنَادَى رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ يَا رَبِّ أَرِنِي خَزَائِنَكَ فَقَالَ يَا مُوسَى إِنَّمَا خَزَائِنِي إِذَا أَرَدْتُ شَيْئاً أَنْ أَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‏

قال مصنف هذا الكتاب من الدليل على أن الله عز و جل قادر أن العالم لما ثبت أنه صنع الصانع و لم نجد أن يصنع الشي‏ء من ليس بقادر عليه بدلالة أن المقعد لا يقع منه المشي و العاجز لا يتأتى له الفعل صح أن الذي صنعه قادر و لو جاز غير ذلك لجاز منا الطيران مع فقد ما يكون به من الآلة و لصح لنا الإدراك و إن عدمنا الحاسة فلما كان إجازة هذا خروجا عن المعقول كان الأول مثله

ترجمه :

17. مقاتل بن سليمان از امام صادق (عليه السلام) نقل مى‏كند كه فرمودند: زمانى كه حضرت موسى (عليه السلام) از كوه طور بالا رفت، پروردگار خود را (اين گونه) صدا زد: پروردگارا! خزائن (گنجينه‏هاى معرفت و دانش خود را) به من نشان بده. خداوند فرمود: اى موسى! گنجينه من اين است كه هر زمانى چيزى اراده كنم، به او مى‏گويم، موجود باش او هم به وجود مى‏آيد (يعنى اين گونه نيست كه از قبل چيزى آماده كرده باشم و به تو نشان دهم.)

(شيخ صدوق قدس سره مى‏گويد: يكى از دليل‏هايى كه مى‏گويد خداوند تواناست اين است: زمانى كه ثابت شود جهان، آفريدگار و سازنده‏اى دارد، ولى دريافتيم كه چون توانا نيست، نمى‏تواند چيزى بسازد، به اين صورت كه، زمين گير نمى‏تواند راه 