. آن حضرت فرمودند: اما سخن خداوند كه فرمود: در آن روز صورت‏هايى شاد هستند و به پروردگار خود نگاه مى‏كنند. و اين كه فرمود: چشم‏ها خداوند را نمى‏بينند، ولى او چشم‏ها را مى‏بيند. و فرموده است: و حقيقتا بار ديگر او را نزد سدرة المنتهى ديد. و فرمود: در آن روز (قيامت) شفاعت سودى ندارد مگر كسى كه خداوند به او اجازه داده و از سخنش راضى باشد و آن چه در مقابل و پشت سرش است و علم، او را در بر نمى‏گيرد، مى‏داند. اما سخن خداوند كه فرمود: در آن روز صورت‏هايى شاد هستند و به پروردگار خود نگاه مى‏كنند. و آن در جايى است كه دوستان الهى پس از پايان حساب به آن جا مى‏روند، همان جايى كه (حَيَوان) نام دارد و در آن غسل كرده، آب آن را مى‏نوشند و چهره‏هايشان از نور مى‏درخشد و از هر پليدى و بدى پاك شده و سپس به آنها دستور ورود به بهشت داده مى‏شود. به همين دليل به پروردگار خود نگاه مى‏كنند كه چگونه به آنها پاداش داده و وارد بهشت مى‏سازد و اين تفسير همان سخن خداوند است كه درباره سلام دادن فرشتگان به آنها مى‏فرمايد: سلام بر شما، خوش آمديد در بهشت براى هميشه داخل شويد.(182) در اين هنگام به داخل شدن در بهشت و نگاه به آن چه كه پروردگار وعده داده بود، يقين پيدا مى‏كنند و اين معناى سخن خداوند است كه فرمود: به پروردگار خود نگاه مى‏كنند. و منظور از نگاه به خداوند، نگاه به پاداش الهى است. اما سخن خداوند كه فرموده است: چشم‏ها او را نمى‏بينند،، اما او چشم‏ها را مى‏بيند. خداوند همان است كه مى‏فرمايد: چشم‏ها او را نمى‏بينند. يعنى ذهن‏ها بر او غلبه نمى‏كنند و (او چشم‏ها را مى‏بيند). يعنى او بر آنها تسلط دارد و او لطيف و آگاه است و اين ستايشى است كه پروردگار ما خود را به وسيله آن ستايش كرده است و او مبارك، برتر و مقدس است. حضرت موسى از خداوند در خواست كرد و از سپاس خداوند اين سخن بر زبان او جارى شد كه: پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوى تو نگاه كنم.(183) اين در خواست، سنگين و موضوع بزرگى بود كه به خاطر آن مجازات شد. خداوند فرموده است: هرگز مرا در دنيا تا زمانى كه نمرده‏اى نمى‏بينى، اما اگر مى‏خواهى مرا در دنيا ببينى، به كوه نگاه كن كه اگر در جاى خود ثابت ماند مرا خواهى ديد. پس خداوند قسمتى از نشانه خود را آشكار ساخت و پروردگار ما بر كوه تجلى پيدا كرد، كوه از هم جدا شد و به صورت نرم (شن) در آمد. حضرت موسى بى‏هوش افتاد. سپس خداوند او را به هوش آورد و آن حضرت توبه كرد و عرض كرد: پروردگارا! تو پاكيزه هستى و به سوى تو توبه مى‏كنم و من اولين انسان مؤمن هستم. يعنى من اولين انسان مؤمنى هستم كه ايمان دارم كه تو با چشم ديده نمى‏شوى و اما سخن خداوند كه فرمود: حقيقتا براى بار ديگر نزد سدرة المنتهى او را مشاهده كرد. يعنى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را كه در كنار سدرة المنتهى بود و هيچ آفريده‏اى از آفريدگان الهى از آن جا عبور نكرده بود و در آيه ديگر فرمود: چشم منحرف نشد و از حد خود نگذشت. حقيقتا بعضى از آيات بزرگ پروردگارش را ديد. آن حضرت جبرئيل را دو بار در چهره‏اش ديد، اين بار و مرتبه ديگر و اين كه آفرينش جبرئيل بزرگ است و او از روحانيونى است كه جز خداوند كه پروردگار جهانيان است، اوصاف آنان را درك نمى‏كند و اما سخن خداوند كه فرمود: در آن روز شفاعت كسى نفعى ندارد، مگر كسى كه خداوند به او اجازه داده و از سخن او راضى است و آن چه در مقابل و پشت سر است و آنچه نسبت به آن آگاهى دارد، تسلط دارد. يعنى اين كه آفريده‏ها به خداوند علم ندارند، زيرا خداوند بر چشم دل‏ها پرده انداخته است. پس هيچ دركى به چگونگى او ندارند و هيچ قبلى نمى‏تواند اندازه او را ثابت كند. فقط آن گونه كه خداوند خود را توصيف كرده، مى‏توان او را وصف نمود. چيزى مثل او نيست و او شنوا، بينا، اول، آخر، آشكار، پنهان، آفريننده، به وجود آورنده و چهره پرداز است. چيزها را آفريد و هيچ كدام از آنها مثل خدا نيست. آن مرد عرض كرد: اى امير مؤمنان! غصه مرا بر طرف كردى كه خداوند غصه تو را از بين ببرد و گره از كار من گشودى، خداوند گره از كار شما باز كند. آن حضرت فرمودند: اما خداوند كه فرمود: خداوند با هيچ بشرى سخن نمى‏گويد، مگر با وحى يا از پشت پرده يا به وسيله فرستاده‏اى كه به اذن خدا هر چه را بخواهد به صورت وحى مى‏فرستد. و فرمود: و خداوند با حضرت موسى به روشنى سخن گفت. و فرموده است: پروردگارشان به آنها ندا داد. و مى‏فرمايد: اى آدم! تو و همسرت در بهشت ساكن شويد. اما اين كه فرموده است: خداوند با بشرى سخن نمى‏گويد، مگر به صورت وحى يا از پشت پرده يعنى اين كه براى بشر جايز نيست كه جز از راه وحى، خداوند با او سخن بگويد و چنين چيزى جز از پشت پرده نيست و يا اين كه رسولى فرستاده و آن چه مى‏خواهد به اذن خود بر او وحى كند. خداوند چنين فرموده است: رسول خدا گاهى اين چنين بود كه از سوى رسولان آسمان به او وحى مى‏شد و رسولان آسمان به رسولان زمين مى‏رساندند و گاهى، سخن بين خدا و رسولان روى زمين به شكل فرستادن سخن توسط رسولان آسمان نبود. رسول خدا به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل! آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟ عرض كرد: پروردگار من ديدنى نيست. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پرسيدند: پس وحى را از كجا دريافت مى‏كنى؟ عرض كرد: آن را از اسرافيل مى‏گيريم. دوباره پرسيدند: اسرافيل از كجا مى‏گيرد؟ عرض كرد: از فرشته‏اى بالاتر از خود از عالم روحانى مى‏گيرد. پرسيدند: آن فرشته از كجا مى‏گيرد؟ عرض كرد: به طور آشكار دلش افكنده مى‏شود و اين همان وحى است كه سخن خداوند مى‏باشد. پس سخن خداوند به يك نوع نيست. گاهى با رسولان سخن مى‏گويد و گاهى در دل آنان افكنده مى‏شود و گاهى آن را در خواب مى‏بينند و گاهى وحى و فرستادن است كه براى آنها خوانده مى‏شود. اين موارد همگى كلام خداوند هستند و به آن چه از سخن خداوند براى تو توصيف كردم، قناعت كن، زيرا معناى سخن خداوند به يك نوع نيستفصل دوازدهم : در كيفيت خضاب و احكام آن 
در حـديـث صـحـيـح از حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام منقول است كه باكى نيست در خضاب كردن به وسمه براى مرد پير.
در حـديـث صـحـيـح مـوثـق از حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه خـضـاب كرده به وسمه دندانهاى مرا سست كرد و در هم شكست و در چندين حديث معتبر وارد شده است كه چون جناب امام حسين عليه السلام شهيد شد خضاب به وسمه در ريـش مـبـارك آنـجـنـاب بـود و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خضاب كردن به وسمه موجب انس زنان است و مهابتى از آن در دل كافران بهم ميرسيد.
در حديث حسن از آنجناب منقول است كه خضاب كردن بحنا ابرو را زياد ميكند و سفيدى مو را هم زياد ميكند.
در حـديـث صـحيح و حسن منقول است كه امام محمد باقر عليه السلام خضاب بحنا ميفرمودند خضاب سرخ رنگين .
در حـديـث ديـگـر فـرمـود كـه خـضـاب بـحـنـا بـوهـاى بـد را زيـل مـيـكند و آبرو را ميافزايد و