ر تشخيص بدهى. اين جا بود كه عبدالكريم (ابن ابى العوجاء) سخن خود را قطع كرد و بعضى از ياران او اسلام آوردند. و بعضى ديگر بر عقيده او باقى ماندند.

ابن ابى العوجاء روز سوم به نزد آن حضرت برگشت و عرض كرد: آيا مى‏توانم سؤال (ديروز) خود را عوض كنم؟ امام (عليه السلام) فرمودند: هر چه مى‏خواهى سؤال كن. پرسيد: چه دليلى بر حادث بودن جسم‏ها وجود دارد؟ (كه جسم انسان قبلا نبوده و الان هست؟) آن حضرت فرمودند: من هيچ چيز كوچك و بزرگى پيدا نكردم مگر اين كه اگر مثل خودش را به او متصل كنيم بزرگ مى‏شود و در چنين كارى نابودى و جابه جايى از حالت اولى است. حال اگر آن چيز قديم باشد، نابود و جابه جا نخواهد شد، زيرا آن چه نابود شدنى و قابليت جابه جايى دارد، مى‏تواند وجود پيدا كرده و يا از بين برود. پس با وجودى كه بعد از نبودنش دارد، حادث مى‏گردد و نمى‏توان گفت از همان اول بوده است، زيرا قديم (هميشگى) و عدم (نبودن از اول) در كنار هم جمع نمى‏شوند. عبدالكريم پرسيد: شما به وجود آمدن دو صورت و دو زمان را بيان كرديد و نسبت به آن استدلال نموديد. حال اگر چيزى كه كوچك است بر همان كوچكى خود باقى بماند، چگونه شما بر حادث بودن آن استدلال مى‏كنيد؟ آن حضرت فرمودند: ما در مورد دنيايى كه قرار داده شده است صحبت مى‏كنيم كه اگر بخواهيم آن را برداشته و دنياى ديگر را به جاى آن بگذاريم، چيزى بهتر از اين ثابت نمى‏كند كه ما آن را برداشته و چيز ديگرى گذاشتيم، ولى من به گونه‏اى جواب تو را مى‏دهم كه بتوانى ما را ملزم بسازى (سخنان مرا درك كنى) اگر اشياء در كوچكى خود باقى بمانند، ذهن صحيح است كه اگر آن را به مثل خودش متصل كنى، بزرگ‏تر خواهد شد. پس با قابليت تغيير، از قديم (ازلى بودن) خارج مى‏شود و با تغيير پذيرى، حادث خواهد بود. اى عبد الكريم! براى سخنان تو جايى باقى نمى‏ماند. او نيز ساكت شد و رفت. (راوى مى‏گويد:) سال بعد ابن ابى العوجاء را در حرم (خانه خدا) ديدم. بعضى از ياران امام صادق (عليه السلام) گفتند: او مسلمان شده است اما امام فرمودند: ابن ابى العوجاء كورتر از آن است كه بخواهد اسلام بياورد. زمانى كه چشم او به امام صادق (عليه السلام) افتاد، عرض كرد: اى سرور و مولاى من! آن حضرت فرمودند: چه چيز باعث شده است كه به اين جا بيايى؟ عرض كرد: بدنم با اين هوا سازگار است و وابستگى كه به اين شهر دارم و ديوانگى، سر تراشى و سنگ پرتاب كردن مردم (مسلمان) را ببينم. آن حضرت فرمودند: اى عبد الكريم! تو هم چنان بر گمراهى خود باقى مانده‏اى؟ او خواست تا با امام سخن بگويد اما آن حضرت فرمودند: در حج نمى‏توان مجادله كرد و رداى خود را از دست او خارج ساختند و فرمودند: اگر مسئله آن طور كه تو مى‏گويى باشد (كه نيست) ما و تو (هر دو) نجات پيدا كرده‏ايم و اگر مسئله آن طورى باشد كه ما مى‏گوييم (كه هست) ما نجات پيدا كرده و تو نابود مى‏شوى. پس عبدالكريم (ابن ابى العوجاء) رو به ياران خود كرد و گفت: در قلب خود فشارى احساس مى‏كنم، مرا برگردانيد، او برگشت (و بعد از مدتى) مرد. (خداوند او را مورد رحمت خود قرار ندهد.)

(شيخ صدوق مى‏گويد: يكى از دليل‏هايى كه جسم‏ها حادث هستند، اين است كه ما در وجود خود و ديگر اجسام مى‏بينيم كه از زيادى و كمى جدا نيست و آفريده و ساخته شده بر آنها جريان دارد و شكل و صورت‏هايى بر آن عارض مى‏گردد و مى‏دانيم كه نه ما و نه كسى كه از جنس و شبيه به ما آن را به وجود نياورده است و از نظر عقلى هم جايز نيست و در ذهن هم نمى‏آيد آن چيزى كه از اتفاقات نيست و قديم نمى‏باشد و اين اشياء كه در آن‏ها تدبير ديده و در مقدار و اندازه‏شان اختلاف مى‏بينيم، از سوى ايجاد كننده‏اى نباشد و با بدون تدبير كننده به وجود آمده باشد. و اگر جايز باشد كه جهان با همه استوارى در ساخت و ارتباط قسمت‏هاى آن به يكديگر و نيازمنديشان به هم، بدون سازنده‏اى باشد كه آن را به وجود آورده است، بايد چيزهايى كه استحكامشان كم‏تر از آن است بهتر در ذهن بيايد مثلا نوشته‏اى باشد كه نويسنده‏اى ندارد، خانه‏اى كه سازنده‏اى ندارد، نقاشى كشيده شده، اما نقاش وجود نداشته باشد. بنابراين نمى‏توان حتى تصور كرد كه يك كشتى ساخته شود و استحكام هم داشته باشد، اما سازنده‏اى براى او نباشد. پس از آن جا كه اعتقاد به چنين چيزى بى‏عقلى است، اولى هم چنين است. البته غير از آن چه گفتيم نيز چنين هستند (يعنى به وجود آورنده دارد) مثل روزگار، اختلاف زمان‏ها، خورشيد، ماه، طلوع و غروب آن دو، سرما و گرما در فصل خودشان اختلاف ميوه‏ها، گوناگونى درختان و سرسبز شدن و ميوه دادن درختان به وقت خود، همگى نشان مى‏دهد كه ادعاى آفريدگار نداشتن آنها شديدترين لجاجت و روشن‏ترين دشمنى است و اين مسئله‏اى روشن است و سپاس مخصوص خداوند مى‏باشد. از كسى كه خداشناس و اهل معرفت بود، دليل حادث بودن جسم‏ها را پرسيدم. او جواب داد: دليلش اين است كه بودن وجودشان، وجودشان را نشان مى‏دهد و وجود داشتن به جاى ديگرى آمدن است و زمانى كه جسمى در جايى باشد يا اين كه مى‏توانست در جاى ديگرى هم قرار بگيرد، معلوم مى‏شود كه آن جسم مخصوص آن جا نبوده است مگر اين كه بگوييم كه آفريده شده است. پس جسم ايجاد شده است، زيرا از آفريدگار خود جدا نيست و بر او مقدم نمى‏شود. يكى از دليل‏هايى كه ثابت مى‏كند خداوند جسم نيست، آن است كه هر جسمى مثل و مانندى در وجود يا در خيال مى‏توان براى او تصور كرد و هر چيزى كه براى شبيهى باشد، آفريده شده است به واسطه همان دليلى كه بر حادث بودن جسم - دلالت مى‏كند. پس همين كه خداوند قديم (و ازلى) است و جسم نمى‏باشد معلوم مى‏شود كه جسم نيست و ديگر اين كه جسم در لغت يعنى چيزى كه داراى طول، عرض، اجزاء، بخش و قابليت اضافه شدن را دارد. حال اگر كسى بگويد: خداوند جسم است، بايد اين ويژگى‏ها را نيز براى خداوند ثابت كند و در نتيجه لازم مى‏آيد كه خداوند حادث باشد زيرا چيزهايى كه حادث بودن جسم‏ها را ثابت مى‏كند در مرود خداوند هم گفته‏ايم و يا اين كه بگوييم اجسام همگى قديم (و ازلى هستند) و اگر منظور حادث بودن براى خدا فقط بيان يك نام تنها باشد بايد گفت كه اين نام در غير جاى مناسب خود استفاده شده است مثل اين كه شخصى آمده و خداوند را انسان يا گوشت و خون بنامد، اما معنايشان را براى خداوند ثابت نسازد و اختلاف انسان با خدا را فقط در نام و نه در معنا بگذارد، ولى نام‏هاى خداوند جز از خدا و يا از رسول او و يا از بزرگان دين (امامان معصوم (عليهما السلام)) گرفته نمى‏شود.

7 حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ السُّكَّرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ ع قَالَ ق