دمها فليس يجب أن يصير من جنسها فلهذا لا يجب أن يكون الجسم و إن لم يتقدم الأعراض عرضا إذا لم يشاركها فيما له كانت الأعراض أعراضا و وصفنا القديم بأنه قديم هو إخبار عن تقدمه و وجوده لا إلى أول و وصفنا المحدث بأنه محدث هو إخبار عن كونه إلى غاية و نهاية و ابتداء و أول و إذا كان ذلك كذلك فما لم يتقدمه من الأجسام فواجب أن يكون موجودا إلى غاية و نهاية لأنه لا يجوز أن يكون الموجود لا إلى أول لم يتقدم الموجود إلى أول و ابتداء و إذا كان ذلك كذلك فقد شارك المحدث فيما كان له محدثا و هو وجوده إلى غاية فلذلك وجب أن يكون محدثا لوجوده إلى غاية و نهاية و كذلك الجواب في سائر ما تسأل في هذا الباب من هذه المسألة. فإن قال قائل فإذا ثبت أن الجسم محدث فما الدليل على أن له محدثا قيل له لأنَّا وجدنا الحوادث كلها متعلقة بالمحدث فإن قال و لم قلتم إن المحدثات إنما كانت متعلقة بالمحدث من حيث كانت محدثة قيل لأنها لو لم تكن محدثة لم تحتج إلى محدث أ لا ترى أنها لو كانت موجودة غير محدثة أو كانت معدومة لم يجز أن تكون متعلقة بالمحدث و إذا كان ذلك كذلك فقد ثبت أن تعلقها بالمحدث إنما هو من حيث كانت محدثة فوجب أن يكون حكم كل محدث حكمها في أنه يجب أن يكون له محدث و هذه أدلّة أهل التوحيد الموافقة للكتاب و الآثار الصحيحة عن النبي ص و الأئمة ع

ترجمه :

7. امام حسين (عليه السلام) از امام على (عليه السلام) نقل مى‏كنند كه آن حضرت فرمودند: براى جسم شش حالت وجود دارد: سلامتى، بيمارى، مرگ، زندگى، خواب و بيدارى و روح نيز همين طور است كه زندگى روح به علمش، بيمارى او به شكش، سلامتى او به يقينش، خواب او به غفلتش و بيدارى او به نگه داريش (از گناه) است.

(شيخ صدوق مى‏نويسد: از دليل‏هاى حادث بودن جسم، اين است كه جسم‏ها يا با هم، يا جدا از يكديگر يا دو حالت توقف و يا در حركت هستند. و تمام اين ويژگى‏ها، حادث مى‏باشند و چون اين ويژگى‏ها از امور جدا نشدنى و مقدم نشده بر خود جسم هستند، در نتيجه جسم هم حادث مى‏باشد. اگر كسى بگويد: چرا ويژگى‏هاى كه نام برده شد، به عنوان معنايى تصور كرديد كه به خيال شما جسم از يكى از ويژگى‏ها خالى نيست. در جواب مى‏گوييم: اين كه جسم با آن كه قابليت جدايى را داشت اما مى‏بينيم كه بعد از جدايى، جمع شده است، خودش دليل به حساب مى‏آيد و چنان كه معناى جديد به وجود نيامده باشد، جمع شده باشد و بطلان به معناى جمع شدن نيست، زيرا اگر باشد يا با بطلان آن، چيزى پراكنده شود، لازم است كه چيزى در يك حالت هم جمع و هم جدا شود از آن جهت كه هر دو معنا باطل شده است و يا اين كه هر چيزى را خالى از معناى جمع و جدايى بدانيم و حتى بايد گفت: اعراض، جمع شده و جدا مى‏شوند، زيرا اعراض آن ويژگى را ندارند و باطل بودن اين مسئله روشن است و در باطل بودنش ثابت شد كه جمع شدن جسم به خاطر به وجود آمدن مفهوم آن است و جدايى آن نيز به خاطر همان است و در مورد ويژگى‏هايى كه نام برديم نيز چنين مى‏باشد. اگر كسى بگويد: اين كه شما مى‏گوييد: جسم به خاطر وجود مفهوم جمع شدن، جمع شده و به دليل وجود جدايى، جدا مى‏شود، كه شما انكار نكرديد كه به خاطر وجود مفهوم جدايى و جمع شدن در آن، جمع و جدا شده است، همان طورى كه اگر كسى به اين مسئله معتقد باشد كه: جمع شدن از آن جهت جمع شدن محسوب مى‏شود كه جدايى از آن منتفى شده باشد و جدايى هم از آن جهت جدايى ناميده مى‏شود كه جمع شدن در آن منتفى است. مى‏توان با اين جمله آن شخص را ملزم به پذيرش نماييد. در جواب مى‏گوييم: جمع شدن و جدايى متضاد يكديگر هستند و در واقع متضاد در وجود، ضد يكديگر مى‏باشند و در حال تضاد جايز نيست كه هر دو موجود باشند ولى در مورد نفى آنها اين مسئله صادق نيست، زيرا منتفى بودن ضدها در يك صورت قابل انكار نيست اگر چه در مورد وجود هر دو جاى انكار وجود دارد. پس اين كه گفتيم، جسم اگر جمع باشد، به دليل اين است كه جدا نيست و اگر جدا باشد، به خاطر اين است كه جمع نيست، باعث خواهد شد كه چيزى به دليل منتفى بودن مفهوم جدايى و جمع شدن، مجتمع و متفرق گردد، همان طورى كه سياهى و سفيدى از قرمزى نفى مى‏شود، زيرا متضاد يكديگر هستند اما جايز نيست كه هر دو در يك حالت موجود باشند، پس ثابت شد كه نبودن دو چيز متضاد در يك حالت، قابل انكار نيست بر خلاف وجود هر دو در يك صورت كه صحيح نمى‏باشد و ديگر اين كه اعتقاد به اين مسئله آن ويژگى‏ها را ثابت مى‏كند و خالى نبودن جسم از يكى از اين صورت‏ها را لازم دانسته است، زيرا اگر جسم از يكى از اين ويژگى‏ها خالى باشد، لازم مى‏آيد كه جسم در يك زمان هم جدا و هم جمع يا هم متحرك و هم بى‏حركت باشد، زيرا وقتى جسم از اين ويژگى‏ها خالى نباشد، بايد گفت كه آنها آفريده شده‏اند و اين بحث نيز دلالت مى‏كند كه انسان به جمع شدن، جدايى، حركت و توقف مأمور مى‏گردد و آن را انجام مى‏دهد و مورد ستايش قرار مى‏گيرد و اگر كارى زشت باشد، مورد سرزنش قرار خواهد گرفت و از طرف ديگر به جسم فرمان داده مى‏شود و مورد نهى و ستايش يا سرزنش قرار مى‏گيرد، اين غير از آن است كه فرمان داده نشده و نهى نمى‏شود و مستحق ستايش و سرزنش واقع نمى‏گردد و با چنين استدلالى اعراض ثابت مى‏شوند. اگر كسى بگويد: چرا شما مى‏گوييد، جسم از يكى از دو وضعيت جمع شدن و جدايى يا حركت و توقف خالى نيست و چرا خالى بودن آن را انكار مى‏كنيد؟ و چنين دليلى بر حادث بودن جسم دلالت نمى‏كند. در جواب مى‏گوييم: اگر جسم در گذشته امكان داشت كه از يكى از اين ويژگى‏ها خالى باشد، حال نيز چنين است به طورى كه آن را ببينيم و چون جايز نيست كه اجسامى پيدا شود كه نه جمع شده و نه جدا مى‏باشند، در نتيجه مى‏فهميم كه در گذشته نيز چنين نبوده‏اند. اگر گفته شود: چرا به دليل خالى بودن جسم در حال حاضر از ويژگى‏هاى گفته شده، شما مى‏گوييد كه در گذشته نيز چنين بوده است؟ در جواب مى‏گوييم: زمان و مكان در اين مورد تأثيرى ندارند، به همين دليل اگر كسى بگويد: من در سال اول يا از بيست سال گذشته از آن ويژگى‏ها خالى بودم و اين ويژگى براى من ممكن است يا اين ويژگى‏ها در شام براى من امكان داشته ولى در عراق و حجاز ندارد. انديشمندان او را نادان به حساب مى‏آورند و قبول كردن چنين سخنى هم نادانى است. از اين جا مى‏فهميم زمان و مكان در آن بى‏تأثير است و چون براى زمان و مكان حكمى و تأثيرى نباشد، واجب خواهد بود كه حكم جسم در گذشته و آينده همان حكم فعلى باشد و اگر تا اكنون جسمى خالى از ويژگى‏ها نباشد، مى‏فهميم كه از يكى از اين ويژگى‏ها خالى نخواهد بود و اگر در گذشته خالى بوده، نمى‏توان پايدارى او را تا الان انكار نمود. به همين دليل اگر شخصى از شهر دورى خبر بياورد كه در آن جا جسم‏هايى هستند كه جمع شده، جدا، متوقف و متحرك نيستند، در خبرى كه آورده است شك مى‏كنيم و آن را باور نخواهيم كرد و در باطل بودن چنين خبرى باطل بودن خبر هم پنهان است و كسى كه اجسام غير جمع شده را