د گويايى كه دانش خود را به كار مى‏برد، ثروتمندى كه با ثروت خود بر اهل دين خدا خسيسى نمى‏كند و فقيرى كه صبور است. پس زمانى كه دانشمند، علم خود را پنهان سازد و ثروتمند، بخل بورزد و فقير صبر نداشته باشد. گرفتارى و بيچارگى مى‏آيد و عارفان الهى مى‏دانند كه دنيا به ابتداء خود برگشته است يعنى بعد از ايمان به سوى كفر رفته است. اى سؤال كننده! زيادى مساجد و گروه‏هايى كه جسمشان كنار هم اما دل‏هايشان دور هم است، تو را مغرور نسازد. اى سؤال كننده! مردم سه گروهند: بى‏اعتنا نسبت به دنيا، مشتاق به دنيا و صبور. اما بى‏اعتنا نسبت به دنيا از چيزى كه از دنيا به او رسيده است خوشحال نمى‏شود و از چيزى كه از دست داده است، ناراحت نمى‏گردد. اما صبور با قلب خود آرزوى دنيا را دارد به طورى كه اگر چيزى از دنيا به دست بياورد، از آن چشم پوشى مى‏كند، زيرا نتيجه بد آن را مى‏داند. اما مشتاق به دنيا ترسى ندارد كه از حلال يا حرام به او رسيده است. آن مرد عرض كرد: اى امير مؤمنان! نشانه مؤمن در آن زمان چيست؟ آن حضرت فرمودند: بايد به چيزى نگاه كند كه خداوند بر او واجب كرده است و همان كارها را انجام دهد و نگاه كند كه خداوند چه چيزهايى را حرام كرده است كه همان كارها را انجام ندهد، اگر چه آن چيز رفيق صميمى او باشد. عرض كرد: اى امير مؤمنان! قسم به خدا كه راست گفتيد. سپس آن مرد غائب شد به طورى كه او را نديدم. مردم هر چه جست و جو كردند آن را نديدند. امام على (عليه السلام) كه بر روى منبر بودند، لبخندى زدند و فرمودند: به دنبال چه كسى مى‏گرديد؟ اين مرد برادرم حضرت خضر بود. سپس آن حضرت فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهيد، سؤال كنيد. در اين هنگام ديگر كسى بلند نشد. سپس آن حضرت خداوند را ستايش كردند و بر پيامبرش درود فرستادند و به امام حسن (عليه السلام) فرمودند: اى حسن! بلند شو و بر بالاى منبر برو و سخنى بگو تا قبيله قريش بعد از من نسبت به جايگاه تو نادان نشوند و نگويند: حسن فرزند على چيزى نمى‏داند. امام حسن (عليه السلام) عرض كردند: اى پدر! چگونه بر منبر رفته و سخنرانى كنم در حالى كه شما در ميان مردم هستيد و مى‏شنويد و مى‏بينيد. امام على (عليه السلام) فرمودند: پدر و مادرم به فدايت! طورى خود را از تو مى‏پوشانم و گوش مى‏دهم كه من تو را ببينم اما تو مرا نبينى. امام حسن (عليه السلام) بالاى منبر رفته و خداوند را با نهايت ستايش، ستود و بر پيامبر به طور خلاصه درود فرستاد. سپس فرمود: اى مردم! از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه مى‏فرمود: من شهر علم و على دروازه آن است و آيا كسى به جز او از دروازه وارد شهر خواهد شد؟ سپس از منبر به پايين آمده و امام على (عليه السلام) به طرف ايشان رفتند و بلند كردند و به سينه خود چسباندند. سپس به امام حسين (عليه السلام) فرمودند: اى فرزندم! به منبر بالا برو و سخنرانى كن كه قبيله قريش بعد از من نسبت به جايگاه تو نادان نباشند و نگويند: حسين فرزند على چيزى نمى‏داند. و سخن تو مانند سخن برادرت باشد. امام حسين (عليه السلام) به بالاى منبر رفته و خداوند را ستودند و او را مورد ستايش قرار دادند و بر پيامبر الهى درود فرستادند، سپس فرمودند: اى مردم! از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه مى‏فرمود: به طور يقين على همان شهر هدايت است كه هر كس وارد آن شود نجات پيدا مى‏كند و كسى كه از آن منحرف شود، نابود خواهد شد. پس على (عليه السلام) به سوى آن حضرت رفتند و به سينه خود چسباندند و بوسيدند و فرمودند: اى مردم! شهادت بدهيد كه اين دو عزيز رسول خدا و امانت او هستند كه به دست ما سپرده است و من نيز اين دو را نزد شما به امانت مى‏گذارم. اى مردم! رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) (در روز قيامت) از اين دو (امانت) مى‏پرسد.
2 حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاهِرٍ قَالَ حَدَّثَنِي الْحُسَيْنُ بْنُ يَحْيَى الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي قُثَمُ بْنُ قَتَادَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُونُسَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ بَيْنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يَخْطُبُ عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ ذِعْلِبٌ ذَرِبُ اللِّسَانِ بَلِيغٌ فِي الْخِطَابِ شُجَاعُ الْقَلْبِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ فَقَالَ وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ كَيْفَ رَأَيْتَهُ قَالَ وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ وَيْلَكَ يَا ذِعْلِبُ إِنَّ رَبِّي لَطِيفُ اللَّطَافَةِ فَلَا يُوصَفُ بِاللُّطْفِ عَظِيمُ الْعَظَمَةِ لَا يُوصَفُ بِالْعِظَمِ كَبِيرُ الْكِبْرِيَاءِ لَا يُوصَفُ بِالْكِبَرِ جَلِيلُ الْجَلَالَةِ لَا يُوصَفُ بِالغِلَظِ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَلَا يُقَالُ شَيْ‏ءٌ قَبْلَهُ وَ بَعْدَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَلَا يُقَالُ شَيْ‏ءٌ بَعْدَهُ شَائِي الْأَشْيَاءِ لَا بِهِمَّةٍ دَرَّاكٌ لَا بِخَدِيعَةٍ هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ كُلِّهَا غَيْرُ مُتَمَازِجٍ بِهَا وَ لَا بَائِنٍ عَنْهَا ظَاهِرٌ لَا بِتَأْوِيلِ الْمُبَاشَرَةِ مُتَجَلٍّ لَا بِاسْتِهْلَالِ رُؤْيَةٍ بَائِنٌ لَا بِمَسَافَةٍ قَرِيبٌ لَا بِمُدَانَاةٍ لَطِيفٌ لَا بِتَجَسُّمٍ مَوْجُودٌ لَا بَعْدَ عَدَمٍ فَاعِلٌ لَا بِاضْطِرَارٍ مُقَدِّرٌ لَا بِحَرَكَةٍ مُرِيدٌ لَا بِهَمَامَةٍ سَمِيعٌ لَا بِ‏آلَةٍ بَصِيرٌ لَا بِأَدَاةٍ لَا تَحْوِيهِ الْأَمَاكِنُ وَ لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ وَ لَا تَحُدُّهُ الصِّفَاتُ وَ لَا تَأْخُذُهُ السِّنَاتُ سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الِابْتِدَاءَ أَزَلُهُ بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ وَ بِتَجْهِيرِهِ الْجَوَاهِرَ عُرِفَ أَنْ لَا جَوْهَرَ لَهُ وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لَا قَرِينَ لَهُ ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ وَ الْجَسْوَ بِالْبَلَلِ وَ الصَّرْدَ بِالْحَرُورِ مُؤَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا دَالَّةٌ بِتَفْرِيقِهَا عَلَى مُفَرِّقِهَا- وَ بِتَأْلِيفِهَا عَلَى مُؤَلِّفِهَا وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّر