 دست مسلمانى افتاده است و خـالى از قـوتـى نيست و احوط اجتناب است و پوست حيوان طاهرى كه گوشت آنرا نخورند وقـابـل تـذكـيـه بـاشـد اسـتـعـمـال مـيـتـوان كـرد امـا پـيـش از دبـاغـى كـردن مـكـروه اسـت اسـتـعمال آن و ظرفى كه در آن شراب كرده باشند هر چند نجاست در آن نفوذ نكرده باشد مثل شيشه ومس بشستن پاك ميشود و همچنين هر چه كاشى داشته باشد و منفذى نداشته باشد كـه شـراب در جـرم آن جـا كـنـد و در مـثـل سـبـو و كـدو و خـم بـى كـاشـى و امثال اينها خلافست و اشهر آنستكه بآب كشيدن پاك ميشود خصوصا در وقيتكه آنقدر در آب بگذارند كه آب در آن نفوذ كند و اثر شراب در آن نماند و احوط اجتنابست .
از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقولستكه هر كه دردنيا از ظرف طلا و نقره آب خورد و در آخرت از ظروف طلا و نقره بهشت محروم باشد.
بـسـنـد مـعـتـبـر مـنـقـول اسـت كـه محمدبن اسمعيل بن بزيع از جناب امام رضا عليه السلام سـئوال كرد از ظروف طلا و نقره حضرت اظهار كراهت فرمودند گفت بما روايت رسيده است كـه امـام موسى عليه السلام آئينه داشتند كه بنقره گرفته بودند آنجناب فرمودند كه نـه الحـمـدللّه هـمـيـن حـلقـه داشـت از نـقـره و آن آئيـنـه الحـال نـزد من است و فرمود كه برادرم عباس را چون ختنه ميكردند براى او چوبى ساخته بـودنـد و آنـرا بـنـقـره گـرفـتـه بـودند كه فبضه نقره اش نزديك به ده درهم بود كه ششصد و سى دينار عجمى باشد حضرت امام موسى عليه السلام فرمود كه آنرا شكستند.
در حـديـث مـعـتـبـر از حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام منقول است كه ظرف طلا و نقره متاع جماعتى است كه يقين بآخرت ندارند.
در حديث ديگر از عمروبن ابى المقدام منقول است كه ظرفى آوردند بنزد حضرت امام جعفر صـادق عـليـه السـلام كـه آب بـخورند پاره از نقره بر آن چسبانيده بودند ديدم آنجناب بدندان خود آنرا از آنطرف ميكندند.
در حـديـث موثق از آنجناب منقول است كه مكروه است آب خوردن از ظرفيكه نقره كوب باشد يـا بـعـضـى از آن نقره باشد و روغن ماليدن از روغن داد چنين و شانه كردن از شانه چنين مكروه است .
در حـديـث معتبر از آنجناب منقول است كه كراهت دارد خوردن چيزى كه در سفالى كه از مصر ميآورند پخته باشند.
در روايـت مـوثـق از جـنـاب امـام رضـا عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كه طعال مخوريد در ظرفهاى سفالى كه از مصر ميآورند و از بزيع بن عمر مـنـقـول اسـت كـه بـخـدمـت امـام مـحـمـد تـقـى عـليـه السـلام آمـدم ديـدم كـه حـضـرت طـعـام تـنـاول مـى فـرمـودنـد در مـيـان كـاسـه سـيـاهـى كـه در مـيـان آن بـرنـگ زرد سـوره قل هو اللّه احد نقش كرده بودند.
47. باب معنى الأول و الاخر
47. درباره معناى اول و آخر (خدا، اول و آخر است.)

1 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ عَنِ الْمَيْمُونِ الْبَانِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ فَقَالَ ع الْأَوَّلُ لَا عَنْ أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ وَ لَا عَنْ بَدْءٍ سَبَقَهُ وَ الآْخِرُ لَا عَنْ نِهَايَةٍ كَمَا يُعْقَلُ مِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ وَ لَكِنْ قَدِيمٌ أَوَّلٌ آخِرٌ لَمْ يَزَلْ وَ لَا يَزَالُ بِلَا بَدْءٍ وَ لَا نِهَايَةٍ لَا يَقَعُ عَلَيْهِ الْحُدُوثُ وَ لَا يُحَوَّلُ مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ
ترجمه :

1. ميمون البان مى‏گويد: از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه از ايشان در مورد اين سؤال شد كه خداوند اول و آخر است، به چه معناست؟ حضرت فرمودند: منظور از اول، اين نيست قبل از او چيزى بوده و يا چيزى ابتدايى ديگر كه از او سبقت گرفته باشد. و منظور از آخر اين نيست كه نهايت دارد، آن طورى كه كه صفت آفريده شدگان است. بلكه منظور اين است كه خداوند قديم است. يعنى اول و آخرى است كه هميشه بوده و خواهد بود بدون اين كه ابتدا و نهايتى داشته باشد و حدوث (تغيير و تحول) بر او عارض نمى‏شود و از حالتى به حالت ديگر تغيير پيدا نمى‏كند و او آفريده‏اى تمام اشياء است.

2 حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ فُضَيْلِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ قُلْتُ أَمَّا الْأَوَّلُ فَقَدْ عَرَفْنَاهُ وَ أَمَّا الآْخِرُ فَبَيِّنْ لَنَا تَفْسِيرَهُ فَقَالَ إِنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ إِلَّا يَبِيدُ أَوْ يَتَغَيَّرُ أَوْ يَدْخُلُهُ الْغِيَرُ وَ الزَّوَالُ أَوْ يَنْتَقِلُ مِنْ لَوْنٍ إِلَى لَوْنٍ وَ مِنْ هَيْئَةٍ إِلَى هَيْئَةٍ وَ مِنْ صِفَةٍ إِلَى صِفَةٍ وَ مِنْ زِيَادَةٍ إِلَى نُقْصَانٍ وَ مِنْ نُقْصَانٍ إِلَى زِيَادَةٍ إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ فَإِنَّهُ لَمْ يَزَلْ وَ لَا يَزَالُ وَاحِداً هُوَ الْأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ الآْخِرُ عَلَى مَا لَمْ يَزَلْ لَا تَخْتَلِفُ عَلَيْهِ الصِّفَاتُ وَ الْأَسْمَاءُ مَا يَخْتَلِفُ عَلَى غَيْرِهِ مِثْلُ الْإِنْسَانِ الَّذِي يَكُونُ تُرَاباً مَرَّةً وَ مَرَّةً لَحْماً وَ مَرَّةً دَماً وَ مَرَّةً رُفَاتاً وَ رَمِيماً وَ كَالتَّمْرِ الَّذِي يَكُونُ مَرَّةً بَلَحاً وَ مَرَّةً بُسْراً وَ مَرَّةً رُطَباً وَ مَرَّةً تَمْراً فَيَتَبَدَّلُ عَلَيْهِ الْأَسْمَاءُ وَ الصِّفَاتُ وَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِخِلَافِ ذَلِكَ

ترجمه :

2. ابن ابى يعفور مى‏گويد: از امام صادق (عليه السلام)، درباره فرموده خداوند پرسيدم كه مى‏فرمايد: او (خداوند) اول و آخر است.

عرض كردم: معناى اول را مى‏شناسيم، ولى براى ما، آخر را تفسير بفرماييد.

حضرت فرمودند: هيچ چيزى وجود ندارد مگر اين كه نابود شده، يا تغيير مى‏كند و يا در آن تحول داخل مى‏شود و يا از بين مى‏رود يا از رنگى به رنگ ديگر، يا از كيفيتى به كيفيت ديگر و يا از صفتى به صفت ديگر و يا از زيادى به كمى و از كمى به زيادى منتقل مى‏شود، مگر پروردگار جهانيان (كه اين گونه نيست.)

پس خداوند هميشه يگانه بوده و خواهد بود، او قبل از هر چيزى اول و هميشه، آخر است. صفات و نام‏ها، او را دگرگون نمى‏سازند، آن طورى كه غير او را متحول مى‏كنند. مثل انسان كه اول خاك و بعد گوشت و مرتبه بعدى خون و سپس درهم و خاكستر مى‏شود و مثل خرما كه يك مرتبه نموره و سپس كال (و نيمه رس) و بعد رطب و يك مرتبه هم خرماست. پس نام‏ها و صفات، خرما و انسان را دگرگون مى‏سازند. در حالى كه خداوند، بر خلاف آنهاست.48. باب معنى قول الله عز و جل ال