ی آن با انگشت خود بنویسید، او با انگشتش روی آن رمل نوشت و من روی کاغذ نسخه برداشتم.
پس از آن طائفه ناووسیه در امر غیبت باشتباه رفتند و چون امر غیبت را راجع بحجت خدا درست میدانستند از روی نفهمیدن شخص غائب آنرا بامام ششم جعفر بن محمد علیه السلام منطبق ساختند تا آنکه خداوند گفته آنها را با مرگ وی بیهوده ساخت، پس از وی امام هفتم کاظم الغیط و اواه حلیم امام ابی ابراهیم موسی بن جعفر بن محمد چون پدرش جعفر بن محمد قیام بامامت کرد. 
در رد عقیده واقفیه وهمچنان واقفیه مدعی شدند که امامت بموسی بن جعفر ختم میشود و بناچار باید او امام غائب باشد و خداوند گفتار آنها را بمرگ موسی بن جعفر و آشکارا بودن قبرش باطل ساخت و قیام حضرت امام رضا علی بن موسی محقق شد و علامات امامت در او محقق گردید و رنص امامان گذشته درباره امامت آنحضرت بصحت پیوست و عقیده واقفیه را باطل ساخت.علی بن عمر بن واقد گوید نیمه شبی بود که سندی بن شاهک مرا احضار کرد. من در بغداد بودم در موقع این احاضر و بسیار ترسیدم و نگران شدم که مبادا قصدی بدی درباره من داشته باشد بخانواده خود وصایای لازم را نمودم و گفتم انا لله و انا الیه راجعون سپس سوار شدم و نزد او رفتم چون دید پیش او میروم گفت ای ابا حفص گمانم تو را بوحشت و اضطراب انداختم گفتم آری گفت برای تو در این مورد جز خیر نیست گفتم پس قاصدی بفرست که مرا بخانه ام برساند گفت بسیار خوب سپس گفت ای ابا حفص می دانی برای چه تو را احضار کردم؟ گفتم نه گفت موسی بن جعفر را می شناسی؟ گفتم بخدا آری من او را میشناسم و عمری میان من او دوستی بوده است، گفت در بغداد چه کسانی از مردم مقبول القول هستند که او را میشناسند؟ نام مردمانی را باو گفتم و در دلم افتاد که آنحضرت وفات کرده، گوید همه آن اشخاص را خواست و مانند من دور خود جمع کرد و از آن ها هم پرسید مردمی را می شناسید که موسی بن جعفر را بشناسند آن ها هم نام کسانی را بردند و آن ها را هم احضار کرد و تا صبح پنجاه و چند کس از مردمی که موسی بن جعفر را می شناختند و با وی مصاحبت داشتند جمعکرد، سپس برخاست و باندرون رفت و ما نماز صبح را خواندیم و نویسنده اش بیرون آمد و طوماری در دست داشت و نام همه ماها را با نشانی منزل و شغل سیما نوشت و ما را واگذاشت و نزد سندی رفت، سندی خودش بیرون آمد و دست بر شانه من زد و گفت ای ابا حفص برخیز، من برخواستم و همه حاضران هم برخواستند و در حجره ای وارد شدیم و گفت ای ابا حفص این پارچه را عقب کن از روی موسی بن جعفر من جامه را عقب زدم و دیدم حضرت از دنیا رفته و گریستم و گفتم انا لله و انا الیه راجعون سپس بهمه آن مردم گفت بیائید و نگاه کنید بانحضرت یک بیک آمدند و نگاه کردند، گفت اکنون همه شما گواهی می دهید که این موسی بن او جعفر بن محمد است؟ گفتم آری ما همه گواهیم که این موسی بن جعفر بن محمد است، سپس بغلامش گفت یک دستمالی روی عورت آنحضرت انداخت و سراپا او را عریان ساخت، گفت. هیچ نشانه ای در تن می بینید که غیر عادی باشد اثر ضرب و شکنجه باشد؟ گفتیم نه هیچ علامتی نیست و عقیده ما اینست که مرده است، گفت همین جا باشید تا او را غسل دهید و کفن کنیم و بخاک سپاریم، آنجا ماندیم تا آن حضرت را غسل دادند و کفن کردند و بگورستان بردند و سندی بن شاهک بر آن حضرت نماز خواند و او را بخاک سپردیم و برگشتیم، عمر بن واقد می گفت هیچکس بهتر از من موسی بن جعفر را نمی شناخت چگونه می گوئید آن حضرت زنده است و من خود او را بخاک سپردم. حسن بن عبد الله صیرفی از قول پدرش باز گوید که حضرت موسی بن جعفر (ع) زیردست سندی بن شاهک وفات کرد او را بر تابوتی حمل دادند و فریاد می کردند این امام رافضیانست او را بشناسید چون او را بشرطه خانه آوردند چهار نفر جار می کردند هر کس می خواهد بنگرد ببد فرزند بد موسی بن جعفر (ع) بیرون آید، سلیمان بن ابی جعفر از کاخش بکنار شط آمد و جنجال و غوغا را شنید از فرزندان و غلامانش پرسید این جار و جنجال برای چیست؟ گفتند سندی بن شاهک بر سر جنازه موسی بن جعفر این جنجال را برپا کرده، بفرزندان و غلامانش گفت گمانم جنازه را بکناره غربی شط هم با همین وضع بیاورند و چون او را از جسر عبور دادند همه با غلامان خود بر سر آن ها بریزید و جنازه را از دست آن ها بگیرید و آن ها را بزنید و آن چه علامت سیاه دارند پاره کنید و جنازه را سر چهار راه بگذارید و بجارچیان بگوئید جار بکشند: هلا هر کس می خواهد بپاکیزه فرزند پاکیزه موسی بن جعفر نظر کند بیرون آید مردم چون طرفداری سلیمان جعفر را دیدند به یکباره جمع شدند او را غسل دادند و حنوط نموده با حنوط قیمتی و کفنی که برد یمانی داشت و دو هزار و پانصد اشرفی تمام شده و همه قرآن بر آن نوشته بود بر او پوشانیدند و خود سلیمان پای برهنه و گریبان چاک زده دنبال جنازه براه افتاد و او را تا قبرستان قریش تشییع کرد و در آن جا بخاک سپرد و بهرون الرشید گزارش نوشت او در جواب سلیمان بن جعفر نوشت ای عم آفرین رحمک الله حق صله رحم را بجا آوردی و خدا جزای نیکت دهد بخدا سوگند سندی بن شاهک بدستور ما کار نکرده است. محمد بن صدقه عنبری گوید چون ابو ابراهیم موسی بن جعفر علیه السلام وفات کرد، هارون الرشید بزرگان خاندان ابوطالب و بنی عباس و سران اهل کشور و جعفر علیه السلام وفات کرد، هرون الرشید بزرگان خاندان ابوطالب و بنی عباس و سران اهل کشور و قضات را جمع کرد و گفت این جنازه موسی ابن جعفر است که خود بخود مرده است و من نسبت بحادثه مرگ او هیچ گناهی ندارم که لازم باشد از خدا آمرزش بخواهم. بیائید او را ببینید، هفتاد تن از شیعیانش درآمدند و او را نگریستند و بازجوئی کردند هیچ اثر زخم و سم و خفه گی در او نبود و در پایش رنگ حنا بود، سلیمان بن جعفر او را کفالت کرد متولی غسل و کفن کردنش گردید و با سر و پای برهنه جنازه او را تشییع کرد. علی بن رباط گوید بامام هشتم عرض کردم مردی نزد ما است که می گوید پدرت زنده است و شما بدرستی می دانید، فرمود سبحان الله رسول خدا مرد و موسی بن جعفر نمی میرد آری بخدا مرد اموالش تقسیم شد و کنیزانش تزویج شدند.
سپس جمعی در امامت بحسن بن علی بن محمد توقف کردند و گفتند او غایب شده چون غیبت را درست فهمیده بودند ولی موضوعش را ندانستند و گمان کردند او است قائم مهدی ولی چون وفات آن حضرت هم ثابت شد گفتار آن ها باطل گردید و بموجب اخبار صحیحه ای که ما در مقام مناسب خود در این کتاب یاد کردیم محقق است که غیبت در فرزند او علیه السلام است
از جمله روایات وفات امام حسن عسکری علیه السلام حدیثی است از سعد بن عبد الله گوید جمع بیشماری که نتوان احصاء کرد و آن ها را متهم بتبانی بر دروغ دانست بما گفتند در حادثه فوت امام حسن عسکری و دفن او حضور داشتند و بعد در ماه شعبان یکصد و هفتاد و هشت که قریب هیجده سال از وفات ابی محمد جسن بن علی عسکری علیه السلام میگذشت ما در محضر احمد بن عبد الله بن یحیی بن خاقان بودیم که در آن روزگار از طرف سلطان کارگذار خراج 