ت گیرد بیک بیابانی از زمین گذشت و بناگاه دید مردی ایستاده نماز میخواند آوازش تا آسمانها بالا میرود و جامه ای از مو بتن دارد، ابراهیم علیه السلام نزد او ایستاد و از او در شگفت شد و منتظر بود از نماز فارغ شود و چون طول کشید او را با دست خود جنبانید و گفت مختصر کن من حاجتی دارم، آن مرد نماز را کوتاه کرد و ابراهیم نشست باو گفت برای که نماز میخوانی؟ گفت برای معبود ابراهیم، گفت معبود ابراهیم کیست؟ گفت آنکه تو را و مرا آفریده ابراهیم فرمود وضع تو مرا خوش آمد و من دوست دارم برای خاطر خدای عز و جل با تو برادر باشم منزلت کجا است که هر گاه خواستم از تو دیدن کنم و با تو ملاقات بنمایم بدانم؟ گفت منزلم پشت این آب نما است و اشاره بدریا کرد ولی مصلای من همینجا است و در اینجا مرا درک میکنی انشاء الله سپس آنمرد بابراهیم گفت آیا حاجت دیگری داری؟ ابراهیم گفت آری آنمرد گفت چیست؟ فرمود یا تو دعا کن و من آمین گویم یا من دعا میکنم تو آمین بگو آنمرد گفت برای چه بدرگاه خدا دعا کنیم؟ ابراهیم فرمود برای مومنین گنه کار آنمرد گفت نه ابراهیم فرمود برای چه؟ گفت چون مدت سه سال استکه دعائی بدرگاه خدا کردم و تاکنون اجابتی ندیدم و من از خدای عز و جل خجلت میکشم که دعای دیگر بکنم تا بدانم که او مرا اجابت کرده است، ابراهیم فرمود چه دعا کردی؟ آنمرد گفت من در همین مصلای خود بودم یک روز یک پسر بچه با هیبت که نور از پیشانیش ساطع بود من گذشت گیسوانهایش در پشت سرش ریخته بود یک گله گاو را میراند که روغن از آنها میچکید و یک گله گوسفند که بسیار شسته و فربه بود من از دیدار او در عجب شدم باو گفتم ای پسر بچه این گاو و گوسفند از کیست؟
گفت: از آن من است. گفتم: تو کیستی؟ گفت: من اسماعیل پسر ابراهیم خلیل الله ام. در آن هنگام به درگاه خدا دعا کردم و مسئلت نمودم که خلیل خود را به من بنمایاند. ابراهیم گفت: من ابراهیم خلیل الله ام و آن نوجوان نیز پسر من است، آن مرد در این هنگام گفت: الحمدالله ربّ العالمین که دعای مرا اجابت کرد. فرمود: آنگاه مرد گونه های ابراهیم را بوسید وبا وی معانقه کرد و سپس گفت: اکنون برای دعا آماده ام، دعا کن تا بر دعای تو آمین گویم و ابراهیم برای مؤمنین و مؤمنات گنهکار تا روز قیامت دعا کرد و مغفرت و رضای خداوند را برای آنها مسئلت نمود و آن مرد نیز بر دعای ابراهیم آمین گفت. 
راوی گوید: امام محمد باقر علیه السلام فرمود: دعای ابراهیم به شیعیان مؤمن و گهنکار ما تا روز قیامت خواهد رسید.
امّا غیبت یوسف علیه السلام بیست سال به طول انجامید و در این مدّت یعقوب علیه السلام روغن بر گیسوان نزده و سرمه نکشیده و عطر استعمال نکرده و به زنان نزدیک نشده بود تا آنکه خدای تعالی پریشانی یعقوب را بر طرف کرد و یوسف و برادرانش و پدر و مادر و خاله اش رابه گرد یکدیگر جمع کرد. سه روز این غیبت را در چاه و چند سال آن را در زندان و باقی سنوات را در امارت بود. یوسف در مصر بود و یعقوب در فلسطین و بین آنها نه روز مسافت بود و در دوران غیبتش احوال مختلفی بر وی عارض شد. برادرانش اتّفاق کردند او را بکشند، سپس او را به چاه عمیقی انداختند، آنگاه او را به بهای اندکی که چند درهم معدود بود فروختند، بعد از آن گرفتاری زن عزیز مصر و چندین سال در زندان به سر بردن پیش آمد و سپس امیر مصر گردید و خدای تعالی اوضاع پریشان او را سامان داد و تأویل خوابش را به وی نمایاند.
1- هشام بن سالم از امام ششم علیه السلام روایت کند که فرمود یک اعرابی پیش یوسف آمد تا از او گندم بخرد باو فروخت و چون از خرید و فروش پرداخت یوسف باو گفت منزلت کجا است؟ گفت در فلان مکان فرمود باو گفت چون بوادی فلانی رسیدی بایست و فریاد کن یا یعقوب یا یعقوب که یک مرد بزرگوار نیکو منظر و تنومند و خوش چهره نزد تو بیرون میاید باو بگو من در مصر مردی را ملاقات کردم و او بشما سلام رسانید و میگفت که امانت تو نزد خدای عز و جل ضایع نشده فرمود اعرابی راه برید تا بدان جا رسید بغلامانش گفت شترها را نگهدارند سپس فریاد کرد یا یعقوب یا یعقوب یکمرد نابینا بسوی او بیرون شد بلند قامت و نیکو منظر بود و دست بدیوار داشت و پیش آمد آنمرد شتردار گفت تو یعقوب هستی؟ گفت آری پیغام یوسف را باو رساند فرمود یکباره غش کرد و بروی زمین افتاد چون بهوش آمد فرمود ای اعرابی حاجتی بخدای عز و جل داری عرض کرد آری من مرد مالداری هستم و زنم دختر عموی منست و تاکنون فرزندی نیاورده برایم دوست دارم دعا کرد و چهار شکم یا فرمود شش شکم زائید و در هر شکمی دو فرزند بود، از اینجا یعقوب دانستکه یوسف زنده است و نمرده است و خدای تعالی ذکره پس از دوره غیبت او را محققا ظاهر مینماید و بپسرانش میگفت براستی من از طرف خدا چیزی میدانم که شماها نمیدانید و خاندان و خویشانش در یاد یوسف و انتظار او ویرا غلط کار میدانستند تا آنگاه هم که بوی یوسف را شنید و فرمود من بوی یوسف را دریافتم اگر مرا بغلط نسبت ندهید گفتند بخدا تو هنوز در بیراهه دیرین خود هستی و چون بشیر آمد که همان
پسرش یهودا بود و پیراهن یوسف را برویش انداخت و بینائی او برگشت فرمود آیا نگفتم بشما که براستی من از جانب خدا میدانم آنچه را شما نمیدانید. مفضل جعفی گویا از امام ششم نقلکرده گوید شنیدم میفرمود آیا میدانیکه پیراهن یوسف چه بود؟ گفتم نه فرمود چون آتش برای ابراهیم علیه السلام افروخته شد جبرئیل (ع) برای او یک جامه بهشتی آورد باو پوشانید و بوسیله آن حرارت آتش او را زیان نرسانید و از سرما هم ضرری ندید و چون مرگ ابراهیم رسید آنرا در بازو بندی نهاد باسحق آویخت و اسحق بیعقوب آویخت و چون یوسف برای وی بدنیا آمد آنرا بوی آویخت در بازوی او بسته بود تا کارش بدانجا رسید که رسید و چون یوسف آن پیراهن را از میان آن بازوبند بیرون آورد یعقوب بوی آنرا شنید و این است که فرمود براستی من بوی یوسف را میشنوم اگر مرا بغلط نسبت ندهید و آن این پیراهن بود که از بهشت آمده بود راوی گوید قربانت گردم این پیراهن بکه رسیده؟ فرمود باهلش سپس فرمود هر پیغمبری علمی یا چیز دیگری بارث برد همه بمحمد رسید و روایت شده که چون قائم ظهور کند پیراهن یوسف را در بردارد و عصای موسی و خاتم سلیمان با او است و دلیل بر آنکه حضرت یعقوب میدانست یوسف زنده است و برای ابتلاء و آزمایش از وی غائب شده است این است که: 
1 - چون پسرانش از صحرای کنعان برگشتند و گریه میکردند بانها فرمود فرزندانم چرا گریه میکنید وو ای میگوئید و چه شده استکه من عزیزم یوسف را در میان شما نمیبینم؟ گفتند پدر جان براستی ما رفتیم مسابقه کنیم و یوسف را بر سر بنه خود گذاشتیم گرگ او را خورد تو حرف ما را باور نداری اگر چه راستگو باشیم، این پیراهن او استکه برایت آوردیم. گفت آنرا بمن دهید باو دادند گرفت بصورت خود انداخت و بیهوش شد چون بهوش آمد گفت فرزندانم مگر گمان شما این نیستکه گرگ فرزند عزیزم یوسف را خورده؟ گفتند چرا گفت بوی گوشت او را نمی شنوم و چرا پیراهن او درست است 