ران موعود هستند، خبر بفرعون رسید که بنی اسرائیل بموسی بن عمران توجه دارند و او را میجویند و غیب گویان و جادوگران دربار وی هم باو گفتند هلاکت دین و قوم تو بدست پسر بچه ایست که در این سال زائیده شود از بنی اسرائیل فرعون بر زنان آنها قابله ها گماشت و دستور داد امسال پسری زائیده نشود جز آنکه باید سرش را برید یک قابله هم بر مادر موسی گماشت، چون بنی اسرائیل چنین دیدند گفتند اگر پسرها را بکشند و دخترها را نگهدارند ما هلاک میشویم و باقی نمانیم بیائید قرار بگذاریم که نزدیکی بزنان نکنیم عمران پدر موسی گفت با آنها بیامیزید تقدیر الهی محقق
شود اگر چه مشرکان بد داشته باشند بار خدایا هر کس آنرا حرام داند من حرام ندانم و هر که آنرا ترک کند من آنرا ترک نکنم و با مادر موسی درآمیخت و آبستن شد قابله ای بر سر او گماشتند که با او بر میخاست و با او می نشست و چون مادرش بموسی آبستن شد بوی محبت شدیدی احساس کرد و چنین اند حجج خدا بر خلقش قابله وی گفت دختر جان چرا رنگت زرد میشود و گوشت تنت آب میشود؟ گفت مرا سرزنش مکن زیرا چون بزایم سر پسرم بریده شود، گفت غم مخور من او را کتمان میکنم از او باور نکرد و چون زائید باو توجه کرد و او را بوسید و گفت ما شاء الله و بمادرش گفت نگفتم او را مخفی میکنم برای تو سپس او را برداشت میان رختخواب پنهان کرد و کار او را اصلاح کرد و از خانه بیرون رفت و بپاسبانان فرعون که بر در خانه بودند گفت برگردید فقط یک قطعه خون بریده خارج شد آنها هم برگشتند و مادرش او را شیر داد و چون ترسید که باواز گریه او او را تعقیب کنند خدا باو وحی کرد که یک تابوت بسازد و او را در آن بگذارد و شبانه او را ببرد میان نهر نیل مصر بیفکند، او را در تابوتی گذاشت و در دریا انداخت و تابوت بطرف او برمیگشت و او را بدم موج میداد تا باد او را زد و بمیان نیل برد، چون دید آب او را میبرد خواست فریاد بکشد، خدا دلش را نگهداشت، گوید زن صالح فرعون از بنی اسرائیل بود بفرعون گفت بهار است مرا از تنگنای قصر بیرون ببر و یک چادری بر کنار شط برپا کن تا در این چند روزه تفریح کنم. چادری کنار رود نیل برای او زدند و بناگاه تابوت بسوی او آمد بکنیزان خود گفت آنچه من می بینم شما هم می بینید که روی آبست؟ گفتند ای خانم ما بخدا آری و چون نزدیک او رسید بدست خود آنرا از آب گرفت و نزدیک بود آب او را فرو برد و فریاد همه بلند شد، آنرا کشید و بیرون آورد و گشود و بچه
را در دامن خود گرفت دید یک پسر بسیار زیبائی و خوش چهره ایست که کسی مانند او ندیده محبت او در دلش افتاد و او را در دامن گرفت و گفت این پسر من است، گفتند آری بخدا ایخانم، تو فرزند نداری و ملک مصر جانشینی ندارد او را فرزند خود قرار بده برخاست نزد فرعون رفت و گفت من یک پسر بچه پاکیزه شیرینی از رود نیل گرفتم او را بفرزندی بپذیریم و چشم روشنی من و تو باشد او را مکش، گفت این پسر بچه از کجاست؟ گفت بخدا نمیدانم هم اکنون آب او را آورده است از او درخواست کرد تا او راضی کرد، چون مردم شنیدند پادشاه یک پسری اتخاذ کرده هیچکدام از سران نبود مگر آنکه زنش را فرستاد تا دایه او باشد و او را نگهداری کند و آن بچه از پستان هیچکدام شیر نخورد، زن فرعون گفت برای پسرم دایه بجوئید و هیچکس را ناقابل بحساب نیاورید و موسی پستان هیچ زنی را نمیگرفت مادر موسی بخواهرش گفت برو دنبال او جستجو کن ببین اثری ازو بدست میاوری رفت تا بدر خانه پادشاه رسید و گفت شنیدم شما دایه میخواهید در اینجا یک زن پاکدامنی هست که پسر شما را میگیرید و کفالت میکند زن فرعون گفت او را بیاورید چون وارد شد گفت از چه خاندانی هستی؟ گفت از بنی اسرائیل، گفت ای دخترک برو پی کارت ما بتو حاجت نداریم زنها گفتند خدایت عافیت دهد ببین پستانش را قبول میکند یا نه؟ زن فرعون گفت بعقیده شما اگر قبول کند فرعون راضی میشود که پسر از بنی اسرائیل باشد و دایه هم از بنی اسرائیل او راضی نمیشود، گفتند ببین پستانش را میگیرد یا نه، زن فرعون بخواهر موسی گفت برو آن دایه را بیاور آمد و پیش مادرش و گفت زن پادشاه تو را میخواهد، نزد او وارد شد و موسی را باو داد و او را در دامن گرفت و پستان در دهانش گذاشت و شیر در حلقومش سرازیر شد، چون زن فرعون دید که پسرش پستان او را گرفت نزد فرعون رفت و گفت من برای پسرم یک دایه یافتم و پستان او را گرفت،
گفت از چه خاندانی است؟ گفت از بنی اسرائیل فرعون گفت این کار هرگز نمیشود بچه از بنی اسرائیل و دایه از بنی اسرائیل و باو اصرار فراوانی کرد، گفت از این بچه چه ترسی، داری چون پسری در دامن تو بزرگ میشود بهر نحوی بود او را از رایش برگردانید و راضی کرد، موسی در میان خاندان فرعون بزرگ شد، مادر و خواهر و قابله هم درباره او چیزی اظهار نکردند تا مادر و قابله هر دو مردند و موسی بزرگ شد و بنی اسرائیل هیچ اطلاعی از او نداشتند، بنی اسرائیل او میجستند و از او میپرسیدند و بی اطلاع بودند گوید بفرعون خبر رسید که بنی اسرائیل در جستجوی موسی هستند و از او پرسش میکنند نزد آنها فرستاد و بر آنها عذاب بیشتری مقرر کرد و زن و مرد آنها را از هم جدا کرد و آنها را از خبر گرفتن از موسی و پرسش از او باز داشت، فرمود یک شب مهتاب بنی اسرائیل نزد یکی از مشایخ خود که دانشمند بود جمع شدند و گفتند ما با ذکر احادیث خوشدلیم تا کی و تا چند در انتظار باشیم و در گرفتاری بسر بریم، گفت بخدا در این رنج خواهید بود تا خدای تعالی پسری از خاندان لاوی بنام موسی بن عمران بلند قامت و پیچیده موی بیاورد و شما را نجات دهد در این گفتگو بودند که موسی سوار بر استری آمد و نزد آنها توقف کرد آن شیخ سر بلند کرد و با نشانها که داشت او را شناخت باو گفت نامت چیست؟ گفت موسی پسر کیستی؟ گفت عمران گوید پرید جلو و دست او را بوسید و همه روی پایش افتادند و بان بوسه دادند آنها را شناخت و پیروانی یافت و مدتی که میخواست بر او گذشت و بیرون رفت و در شهری از شهرهای فرعون وارد شد که یکی از پیروانش در آنجا بود و با یک مرد فرعون قبطی در کشت و کشتار بود آنکه از پیروانش بود بر علیه دشمن قبطی از او کمک
خواست موسی مشتی بان قبطی زد و او درگذشت، موسی بسیار تنومند و نیرومند بود مردم سخن او را گفتند و کار او شیوع یافت و معروف شد که موسی یک تن از بستگان فرعون را کشته و موسی آنشب را در ترس و انتظار تعقیب در آن شهر بسر برد، چون صبح شد بناگاه مردیکه دیروز از او یاری خواسته بود با دیگری درآویخته و از او بر علیه وی کمک میخواست موسی بوی گفت تو مرد آشوبگری هستی دیروز با یک مردی در افتادی و امروز با دیگری چون خواست بدشمن خود را و مشت زند گفت ایموسی میخواهی مرا بکشی چنانکه دیروز آدمی کشتی تو نمیخواهی جز آنکه در زمین یک زورگو باشی و نمیخواهی از مصلحان باشی، یکمردی هم از جای دور شهر آمد و شتاب میکرد گفت ایموسی براستی اشراف درباره تو شور کردند و حکم قتل تو را دادند بیرون برو براستی من از خیرخواهان توام با ترس و انتظار تعقیب از مص