 خارج شد نه پشتی داشت نه مرکبی و نه خدمتکاری بیک زمین سرازیر میشد و از دیگر بالا میرفت تا بزمین مدین رسید و زیر درختی آرمید دید پای آندرخت چاهی است و گرد آن گروهی از مردم آب میکشند بناگاه چشمش بر دو دختر بیچاره افتاد که چند گوسفند همراه داشتند، گفت چه کار دارید، گفتند پدر پیری داریم و ما دو دختر بیچاره هستیم و نمیتوانیم با مردها در افتیم و باید بمانیم بعد از مردم گوسفندان خود را آب بدهیم موسی علیه السلام بر آنها دلسوزی کرد و دلو آنها را گرفت و گفت گوسفندان خود را پیش برانید و گوسفندان آنها را آب داد آن روز صبح آن دو دختر پیش از مردم سر چاه آمدند. موسی زیر درخت برگشت و نشست و گفت پروردگارا براستی من برای آنچه بمن فرستی محتاجم روایت شده که این در وقتی گفت که نیازمند یک نیمه خرما بود و چون دختران نزد پدر برگشتند گفت چه زود آمدید
گفتند یکمرد خوبی یافتیم دلش بما سوخت و گوسفندان ما را سیراب کرد بیکی از آنها گفت برو او را نزد من دعوت کن. آن دختر با شرم نزد موسی آمد و گفت پدرم شما را خواسته تا مزد آبکشی را بتو بدهد، روایت شده که موسی باو گفت راه را بمن نشان بده و از پشت سر من بیا زیرا ما فرزندان یعقوب نگاه بدنباله زنها نمیکنیم، چون نزد او آمد و داستان خود را برای او گفت فرمود نترس از مردم ستمکار نجات یافتی، یکی از دختران گفت پدر جان او را اجیر کن، بهترین اجیر برای تو مرد نیرومند درستکار است، گفت من میخواهم یکی از این دو دختر مرا بتو بزنی دهم که تا هشت سال اجیر من باشی و تا آخر دهسال اختیار با تو است، روایت شده که مدت دهسال را خدمت کرد زیرا پیغمبران بهتر را عمل کنند و تمامتر را چون موسی مدت را تمام کرد و خاندان خود را بسوی بیت المقدس میبرد شب راه را گم کرد و آتشی دید و بخانواده خود گفت اینجا من یک آتشی بنظر آوردم شاید یک تیکه از آن آتش برای شما بیاورم و با خبری از راه بگیرم، چون باتش رسید دید یکدرختی از بن تا شاخه فروزانست چون بان نزدیک شد آتش از او وا پس رفت برگشت و در خود احساس ترسی کرد سپس آن درخت بوی نزدیک شد و از کنار وادی ایمن که در زمین با برکتی بود از آن درخت فریادی برخواستکه ای موسی من همانخدای پرورنده جهانیانم و اینک عصای خود را بزمین افکن، چون دید که آن عصا مانند مار جنی بجنبش آمد، پشت کرد و بعقب برگشت ناگاه یک ماری شد مانند تنه خرما که دندانهایش آواز قلم نویسندگی میکرد و از دهانش شراره آتش میجهید موسی پشتکرده دور میشد پروردگار عز و جلش فرمود برگرد برگشت و بخود میلرزید و زانوهایش بهم میخورد عرض کرد ای معبود من این سخنیکه میشنوم سخن تو است فرمود آری نترس آسوده شد و پای خود را بردم آن مار نهاد و زیر گلویش را گرفت بناگاه دستش بر
قبضه عصا بود و بصورت عصا برگشت و باو گفته شد نعلین خود را بکن زیرا تو در وادی مقدس راه می روی، روایت شده که مامور بکندن آنها شد زیرا از پوست خر مرده بودند و روایت شده که منظور از نعلین خود از تباه شدن خانواده و خوف از فرعون است. سپس خدا او را برسالت نزد فرعون و اعوانش فرستاد با دو معجزه ید و بیضا و عصا و از امام صادق (ع) روایت شده که بیکی از اصحابش فرمود بدانچه نومیدی از آنچه امیدواری امیدوارتر باش زیرا موسی بن عمران رفت یک تیکه آتش برای خانواده اش بیاورد و با مقام رسالت و نوبت نزد آنها برگشت خدای تبارک و تعالی کار بنده و پیغمبرش موسی را در یک شب اصلاح کرد و چنین کند با امام قائم دوازدهمین ائمه علیهم السلام در یکشب کارش را درست کند چنانچه کار موسی علیه السلام را درستکرد و او را از حیرت و غیبت بروشنائی فرج و ظهور بکشاند عبد الله بن سنان گوید از امام ششم شنیدم میفرمود در قائم (ع) روشی است از موسی بن عمران علیه السلام عرض کردم چه روشی از موسی بن عمران؟ فرمود پنهانی ولادت او و غیبت او از قوم خود. عرض کردم موسی چند از اهلش غائب شد؟ فرمود بیست سال رسول خدا فرمود خدا کار مهدی ما را در یکشب درست میکند و در روایت دیگر استکه او را در یکشب اصلاح میکند..
ابی بصیر گوید از امام پنجم شنیدم میفرمود در صاحب این امر چهار سنت است از چهار پیغمبر یک روش از عیسی و یک روش از یوسف و یک روش از محمد (ص) از موسی خائف است و انتظار میبرد و اما از یوسف زندان است و از عیسی این است که مردم میگویند مرده است و او نمرده است و اما از محمد (ص) شمشیر است.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1758.txt">1</a><a class="text" href="w:text:1759.txt">2</a></body></html>محمد بن عماره از پدرش بازگو کرده است گوید بامام صادق جعفر بن محمد (ص) عرض کردم مرا از وفات موسی بن عمران علیه السلام خبر ده؟ فرمود چون مرگش در رسید و مدت عمرش تمام شد و روزیش برید ملک الموت نزد او آمد و عرض کرد السلام علیک یا کلیم الله موسی گفت و علیک السلام کیستی گفت من ملک الموتم، فرمود برای چه آمدی؟ عرض کردم آمدم جانت را بگیرم موسی گفت از کجا جانم را میگیری گفت از دهانت موسی گفت چگونه از دهانم با آنکه این دهان با پروردگارم جل جلاله سخن گفتم، فرمود از دستت، گفت چگونه با آنکه با این دست تورات را برداشتم گفت از پایت فرمود چگونه با آنکه با پایم طور سینا را گام زدم، گفت از دو چشمت، گفت چگونه با آنکه همیشه دو چشمم امیدوار بپروردگارم بوده اند گفت از دو گوشت، گفت چگونه با آنکه با آنها سخن پروردگارم عز و جل را شنیدم، فرمود خدای تبارک و تعالی بملک الموت وحی کرد جانشرا نگیر تا خودش درخواست کند
ملک الموت بیرون شد و موسی علیه السلام تا خدا خواست زنده بود بعد از آن یوشع بن نون را خواست و باو وصیتکرد و دستور داد سر او را نگهدارد و بعد از خود بکسیکه شایسته است وصیت نماید و از میان قوم خود غائب شد در دوران غیبتش بمردی برخورد که گوری میکند باو گفت میخواهی در کندن اینگور بتو کمک دهم آنمرد گفت آری کمکش کرد تا گور را کند و لحد را پرداخت سپس موسی در آن خوابید تا بنگرد چگونه است خدا پرده از چشمش برداشت و جای خود را در بهشت دید و عرض کرد خدایا مرا نزد خود بخوان و جانم را بگیر ملک الموت همانگاه در آنجا جانشرا گرفت و در آن قبر بخاکش سپرد و آنکه گور را میکند همان ملک الموت بود که بصورت آدم درآمده بود و این در صحرای تیه بود و یک فریاد کننده ای از آسمان فریاد کرد که موسی کلیم الله مرد و چه کس استکه نمیرد؟ فرمود پدرم از جدم از پدرش روایتکرده که رسول خدا (ص) از قبر موسی پرسش شد فرمود آن نزد راه بزرگی است پهلوی تل سرخ، سپس یوشع بن نون بعد از موسی علیه السلام قیام بامر نبوت و خلافتکرد و بر آزار و زیان و سختی و گرفتاری سرکشان صبر کرد تا سه تن از آنها مردند و پس از آنها کارش بالا گرفت و نیرومند شد ولی دو تن از منافقان قوم خودش صفوراء دختر شعیب زن موسی را بشورش واداشتند و با صد هزار کس مخالفت او نمودند و جنگیدند و یوشع با آنها نبرد کرد و جمع بسیاری از آنها کشت و باقی گریختند باذن خدای تعالی ذکره و صفوراء دختر شعیب اسیر شد و یوشع او را بخشید و گفت تو را در دنیا بخشیدم تا پیغ