بر خدا موسی را ملاقات کنم و آنچه از دست تو و طرفدارانت کشیدم باو شکایت کنم و صفوراء گفت وای وای بخدا اگر بهشت را بر من ارزانی دارند شرمم آید که رسول خدا را در آن ملاقات
کنم با آنکه هتک حرمت او کردم و بر وصی او شوریدم بعد از یوشع تا زمان داود ائمه پنهان بودند در مدت چهار صد سال و آنها یازده تن بودند و در هر زمانی پیروان هر یک از آنها با آن ها رفت و آمد داشتند و معالم دین خود را از آنها اخذ میکردند تا کار امامت باخرین نفر آن ها رسید و غایب شد و سپس ظاهر گردید و مژده طلوع داود را بان ها خبر داد که داود علیه السلام همان کسی استکه زمین را از جالوت و لشگریانش پاک میکند و فرج آن ها در ظهور او است و در انتظار او بودند و چون زمان داود (ع) شد برای او چهار برادر بود که پدر پیری داشتند و داود در میان آن ها نامی نداشت و از همه کوچکتر بود و نمیدانستند که او همان داودی استکه انتظار او را میکشند و باید زمین را از جالوت و قشونش پاک کند با آنکه شیعه میدانستند که او زائیده شده و بسن نیرومندی رسیده او را میدیدند و مشاهده میردند و نمیدانستند او است، داود و برادران و پدرشان با طالوت جبهه جنگ رفته بودند ولی داود بجا مانده بود و میگفت در این جبهه چه کاری از من میاید و پدر و برادرانش هم او را سست میشمردند او سر گوسفندان پدر مانده بود آنها را میچرانید، هراس مردم از جالوت سخت شد و در گرفتاری افتادند، پدرش از جبهه برگشت و بداود گفت خوراک ببرادرانت برسان تا در برابر دشمن تقویت شوند داود مردی کوتاه قد کم مو و پاکدل و خوش اخلاق بود بجبهه رفت و دید لشگر گرد هم جمع شده و هر دسته ای بمرکز خود موضع گرفته اند داود بیک سنگی گذشت و سنگ بوی آواز داد و فریاد کرد که ای داود مرا بردار و جالوت را با من بکش براستی من برای کشتن او آفریده شدم آن سنگ را برداشت و در توبره خود نهاد که سنگ هائی برای پرتاب بگوسفندان خود در آن جمع میکرد، چون میان لشگر رسید شنید که کار جالوت را بزرگ میشمارند گفت چه عظتی دارد بخدا اگر چشم باو بیفتد او را میکشم گفته او را بهم رسانیدند تا بگوش طالوت رسید او را خواست و باو گفت ای جوان چه اندازه نیرو داری و چه تجربه ای آموختی؟
گفت بسا بوده که شیر بر گوسفندی در کله ام میپریده او را میگرفتم سرش را میچسبیدم و دو کامشرا از هم میگشودم و گوسفند از دهانش بیرون میاورم، خدای تبارک و تعالی بطالوت وحی کرده بود که قاتل جالوت کسی استکه زره تو بر تنش رسا باشد زره خود را خواست و داود پوشید بر او رسا بود طالوت و حاضرین از این پیش آمد بهراس افتادند و گفت امید است خداوند بدست او جالوت را بکشد، چون صبح شد دو لشگر بهم برآمدند داود علیه السلام گفت جالوت را بمن نشان بدهید چون او را دید آن سنگ را باو پرتاب کرد و میان دو چشمشرا با آن شکافت تا بمغز سرش نشست و از مرکب سرنگون شد مردم فریاد کردند داود جالوت را کشت و او را بپادشاهی برداشتند و نامی از طالوت نبردند و بنی اسرائیل دور او جمع شدند و خدا زبور را بر او فرستاد و صنعت آهن را باو آموخت و آن را برای او نرم ساخت و کوهها و پرنده ها را دستور داد با او در تسبیح هم آواز شوند و آوازی خوش باو عطا کرد که مانند آن شنیده نشده بود و در عبادت نیرومندی بوی عطا کرد و در میان بنی اسرائیل بنبوت قیام کرد و همچنین است روش قائم علیه السلام وقتی ظهور او برسد، او خود داند و خدا او را گویا کند و باو آواز دهد ای ولی خدا بیرون شو و دشمنان خدا را بکش یک شمشیر غلاف کرده دارد که چون وقت خروجش رسد از غلاف خود بدر آید و خدا او را گویا کند و آن شمشیر فریاد زند ای ولی خدا بیرون شو دیگر روا نیست از دشمنان خدا تقاعد کنی بیرون آید و دشمنان خدا را هر جا بیابد بکشد و حدود خدا را برپا دارد و بحکم خدای عز و جل حکم کند. رسول خدا (ص) در آخر حدیث طولانی خود که در اینکتاب در ضمن اخباریکه در باب نص بر قائم دوازدهمین امامان بعد از پیغمبر (ص) روایت شده نقل کردم میفرماید:

سپس داود خواست سلیمان را خلیفه خود کند چونخدای عز و جل باو وحی کرده بود و درباره او دستور داده بود، چون اینموضوع را ببنی اسرائیل اعلام کرد از این موضوع نالیدند و گفتند میخواهد جوانی نورس را بر ما خلیفه کند و در میان ما بزرگتر از او هست داود همه خاندانهای بنی اسرائیل را دعوت کرد و گفت گفتار اعتراض آمیز شما بمن رسید، بروید عصاهای خود را بیاورید هر عصا که سبز شد و میوه آورد صاحب آن بعد از من ولی امر است، گفتند پذیرفتیم فرمود هر کس نام خود را بر عصایش بنویسد، نوشتند، سلیمان هم عصای خود را آورد و نام خود را بر آن نوشت سپس همه را در اطاقی گذاردند و درش را بستند و سران بنی اسرائیل را بپاسبانی آن گماشتند بامدادان نماز صبح را با آنها خواند و آمد در را باز کرد و عصاها را بیرون آورد همه برگ آورده بودند و تنها عصای سلیمان از میان میوه آورده بود و این وصیت را از داود پذیرفتند. داود سلیمان را در حضور بنی اسرائیل امتحان کرد و باو گفت ای پسر جان کدام چیز خنک کننده تر است؟ گفت گذشت خدا از مردم و گذشت مردم از یکدیگر پسر جان کدام چیز شیرین تر است؟ گفت دوستیکه روح خداست در بندگانش، داود از خشنودی خندید تا دندانهایش نمودار شد و سلیمان را میان بنی اسرائیل گردش داد و او را بخلافت خود معرفی کرد، سپس سلیمان امر خود را پنهان داشت و زنی گرفت از شیعیان خود مستور شد تا وقتیکه خدا میخواست سپس یکروز زنش باو گفت پدر و مادرم قربانت بی اندازه نیکو خصال و خوشبوئی و هیچ بدی در تو نمیدانم جز آنکه هزینه تو از مال پدر منست. اگر ببازار بروی درصدد تحصیل روزی از خدا برآئی امیدوارم که تو را نومید نسازد. سلیمان باو گفت من هرگز کاری نکردم و صنعتی نمیدانم
آن روز را ببازار رفت گردید و برگشت و چیزی بهره نبرد آمد گفت چیزی بدستم نیامد زنش گفت چیزی بر تو نیست اگر امروز نبود فردا هست چون فردا شد ببازار رفت و همه روز را گردش کرد و بر چیزی دست نیافت در برگشت بزن خود خبر داده زن گفت فردا خواهد بود انشاء الله چون روز سوم شد رفت تا بکناره دریا رسید بناگاه یک شکارچی دید، باو گفت حاضری با تو کمک کنم و چیزی بمن بدهی گفت آری او را کمک کرد و چون فارغ شدند صیاد دو ماهی باو بهره داد آنها را گرفت و حمد خدا گفت و شکم یکی را شکافت ناگاه انگشتری در شکم آن یافت آنرا گرفت در جامه خود بست و دو ماهی را شست و بخانه آورد و زنش شاد شد بدین موضوع و گفت میخواهم پدر و مادرم را دعوت کنم تا بدانند که تو کسبی کردی آنها را بخوراک ماهی دعوت کرد و با او خوردند و چون فارغ شدند، گفت شما مرا میشناسید؟ گفتند نه بخدا ما همینقدر میدانیم که از تو جز نیکی ندیدیم گوید انگشتر خود را درآورد و بدست کرد پرنده و باد در برابر او بخاک افتادند و شاهی او را فرا گرفت و آندختر را با پدر و مادرش ببلاد اصطخر منتقل کرد و شیعیانش دور او جمع شدند و بوجود او خوشدل گردیدند و خدا بوجود او سرگردانی غیبت آن ها را برطرف ساخت و چون وفاتش رسید بدستور خدا