کنار شو از شهری متحصن - که از آن پیغمبریست از قریش راهنما 
3 - من از آنها درگذشتم و یثرب نخواستم - و آنها را برای روز سرمد وانهادهم 
4 - یثرب را برای خدا ترک کردم و امید عفو او را دارم - در روز قیامت از دوزخ افروخته 
5 - در آن چند تن از قوم خود را بجا گذاشتم - که خانواده دار بودند و کسانی قابل ستایش 
6 - افرادی که نژاد یاری کننده بیاورند - و با این عمل امیدوارم مزد از پروردگار محمد بگیرم 
7 - من گمان ندارم که خانه درخشان - خدا در دره مکه پرستش گردد 
8 - گفتند در مکه یک خزانه دارائی کهنه ایست - و گنجهای آن از در زبرجد است 
9 - من قصدی کردم که پروردگارم جلوش را گرفت - و خدا از ویران کردن مسجد دفاع میکند. 
1 - من هم آرزوی خود را بانها واگذاشتم - و آنها را نمونه اهل زیارتگاه مکه قرار دادم امام ششم فرمود خبر داده است که از این شهر یعنی مکه پیغمبری بیرون آید که یثرب هجرتگاه او است بهمین جهت جمعی از اعراب یمن را در آنجا با یهودان سکنی داد تا موقعیکه پیغمبر مبعوث شود او را یاری کنند و در این باره هم شعری گفته
1 - گواهم بر احمد که او - فرستاده از جانب خدای آفریننده مردم است 
2 - اگر عمرم باقی باشد تا زمان او - من پشتیبان او و پسر عم او خواهم بود 
3 - و من عذاب بر مشرکین باشم - و جام مرگ و اندوه بکام آنها بریزم امام ششم فرمود، تبع بدو طائفه اوس و خزرج سفارش کرد که همین جا بمانید تا این پیغمبر ظاهر شود، من هم اگر زمان او را درک کردم باو خدمت میکنم و با او بیرون میشوم.. ابن عباس گفت امر تبع بر شما اشتباه نشود او مسلمان بود.
از همه دانشمندان بمقام پیغمبر داناتر بودند و او را بهتر میشناختند ولی این موضوع را از جهال اهل کفر و ضلال پنهان میداشتند ابن عباس گوید برای عبد المطلب در سایه خانه کعبه مسندی میانداختند و باحترام او هیچکس روی آن نمی نشست، فرزندانش گرد آن انجمن میشدند تا عبد المطلب بیرون آید، رسول خدا (ص) پسر بچه ای بود که از خانه بیرون میامد و راه میرفت تا بر آن مسد می نشست، این
موضوع بر عموهایش گران مییامد او را میگرفتند که واپس کنند هر گاه عبدالمطلب میدید میفرمود دست از پسرم بدارید، بخدا او را مقام بزرگی خواهد بود و روزی آید که بر همه شماها آقا باشد، من جبهه او را جبهه آقائی بر همه مردم مینگرم، او را با خود میبرد و با خود بر آن مسند مینشانید و دست به پشت او میکشید و او را میبوسید و میفرمود من هرگز بوسه ای باین پاکیزه ای و خوشمزه ای ندیده ام، تنی باین نرمی و پاکی ندیده ام سپس رو بابیطالب میکرد، چون ابیطالب و عبد الله پدر پیغمبر از یک مادر بودند و میفرمود ای ابی طالب این پسر بچه مقام بزرگی خواهد داشت، او را نگهدار و باو بچسب او تنها و یگانه است، چون مادری بوی مهربان باش مبادا چیزی که بدش آید بوی رسد، سپس او را بشانه خود میگرفت هفت بار گرد خانه کعبه طواف میکرد، عبد المطلب میدانست که از لات و عزی بدش میاید و او را نزد آنها نمیبرد، چون شش سالش شد مادرش در ابواء میان مکه و مدینه وفات کرد، در سفریکه او را برای دیدن اخوال خود که بنی عدی بودند بمدینه برده بود، از این تاریخ پیغمبر پدر و مادر خود هر دو را از دست داد ولی عبد المطلب نسبت باو مهربانتر و نگهدارتر شد، باین وضع بود تا وفات عبد المطلب رسید، ابوطالب را خواست محمد روی سینه اش بود و با مرگ دست بگریبان گردیده و گریه میکرد با اینحال متوجه ابوطالب بود و میگفت ای ابوطالب خوب متوجه باش که نگهدار این بیکس باشی که نه بوی پدر استشمام کرده و نه مزه مهر مادر چشیده، ای ابو طالب متوجه باش که او را نسبت بتن خود چون جگر بدانی، من همه پسرانم را واگزاردم و او را بتو میسپارم زیرا تو از مادر پدر او هستی، اگر دوران نبوتش را درک کردی بدانکه من از همه مردم بمقام او بیناتر و داناتر بوده ام و اگر توانستی پیرو او باش و با زبان و دست و ثروت او را
او را یاریکن، بخدا سوگند او براستی بر شما آقا شود و سلطنتی یابد که هیچکدام از اولاد پدرانم نداشتند، ای ابوطالب من هیچکس از پدران خود را نمیدانم که پدرش چون پدر او مرده باشد و مادرش چون مادر او تنهائی او را در نظر بگیر او را حفظ کن آیا وصیت مرا پذیرفتی؟ گفت آری پذیرفتم و خدا را بر آن گواه گرفتم، عبد المطلب گفت دستت را بمن بده و با او دست داد و قرار را محکم کرد عبد المطلب فرمود اکنون مرگ بر من آسان شد، سپس پی در پی پیغمبر را میبوسید و میگفت من شاهدم که هیچکدام از فرزندان خود را نبوسیدم که از تو خوشبوتر و خوشروتر باشند، و آرزو میکرد که کاش میماند تا زمان تو را درک میکرد، پیغمبر هشت سال داشتکه عبد المطلب درگذشت و ابوطالب او را با خود داشت و یکساعت از شب و روز از او جدا نمیشد و در کنار او میخوابید و هیچکسرا نسبت باو امین نمیدانست. عبد الله بن سعید از بعضی خاندان خود نقل کرده که برای عبد المطلب جد رسول خدا (ص) نمیدانست. عبد الله بن سعید از بعضی خاندان خود نقل کرده که برای عبد المطلب جد رسول خدا (ص) مسندی در سایه کعبه بود که باحترام وی هیچکدام از پسرانش بر آن نمی نشستند، رسول خدا میامد و بر آن جلوس میکرد، عموهایش او را پس میکردند، جدش عبد المطلب میفرمود پسرم را واگذارید، دست بسر و بارش میکشید و میفرمود، این پسر من مقام خواهد داشت، عبد المطلب هشت سال پس از عام الفیل مرد و پیغمبر هشت سال داشت. عبد الله بن ابی جهم گوید پدرم از جدم باز میگفت که شنیدم ابی طالب از عبد المطلب حدیث میکرد که گفت در این میان که من در حجر خواب بودم خوابی دیم که مرا بهراس انداخت، ردای خزی بر
شانه داشتم که پیش زن کاهنه قریش رفتم، چون مرا دید، در رخساره ام دیگرگونی فهمید و خود را آماده کرد، من آنروز بزرگ قوم خود بودم، گفت چرا رنگ آقای عرب پریده است؟ مگر ناگواری رخ داده، گفتم آری من امشب در حجر خواب دیده ام که گویا درختی در پشتم روئید و سرش باسمان رسید و شاخه هایش در شرق و غرب یازید، و دیدم از آن نوری پدید شد که هفتاد برابر نور آفتاب بود، دیدم که عرب و عجم در برابر آن بخاک افتاده و هر روز بزرگی و خرمی او فزون گردد، دیدم جمعی از قریش میخواهند آندرخت را ببرند و چون یکی از آنان بدان نزدیک شود جوانی از همه مردم زیباتر و پاک جامه تر آنها را میگیرد و پشت آنها را میشکند و چشم آنها را بیرون میاورد، من دست فراز بردم تا یکی از شاخه های آنرا بگیرم آن جوان بمن فریاد زد بخود باش تو را در آن بهره ای نیست، گفتم بهره کیست؟ گفت بهره آنانکه بدان چسبیده اند و بدان باز گردند، من دل از دست داده و ترسناک و رنگ پریده از خواب جستم دیدم رنگ آن کاهنه پرید و گفت اگر خوابت راست باشد از پشت تو فرزندی آید و مالک شرق و غرب گردد و در میان مردم پیغمبری کند از این تعبیر عقده اندوهم گشوده شد، ای ابوطالب واپای شاید آن فرزند تو باشی، ابوطالب بعد از بعثت پیغمبر این حدیث را برای من نقل میکرد و میگفت بخدا این درخت همان ابوالقاسم امین است باو گفته شد پس چرا بوی ایمان نمیاوری؟ میگفت قریش بمن دشنام میدهند و 