را ننگین میکنند. ابوجعفر محمد بن علی مصنف این کتاب گوید ابوطالب مومن بود ولی با مشرکین اظهار همکاری
میکرد و ایمان خود را مستور میداشت تا بهتر بتواند رسول خدا (ص) را یاری کند. امام ششم فرمود ابوطالب اظهار کفر میکرد و ایمان خود را پنهان داشت و چون مرگش در رسید خدای عز و جل برسول الله وحی کرد که از مکه بیرون رو زیرا در آن یاوری نداری. اصبغ بن نباته گوید، شنیدم امیرالمومنین (ع) میفرمود بخدا پدرم و اجدادم عبد المطلب و هاشم و عبد مناف هرگز بت نپرستیدند، عرض شد چه پرستش می کردند؟ فرمود بپیروی کیش ابراهیم بسوی خانه کعبه نماز میخواندند و بدان متمسک بودند. عبد الله بن عباس گوید از پدرم شنیدم میگفت چون عبد الله برای پدرم زائیده شد دیدیم از رخساره اش نوری میتابد مانند نور آفتاب، پدرم گفت این پسر بچه مقام بزرگی خواهد داشت، گوید در خواب دیدم که از سوراخ بینی او پرنده سفیدی بیرون آمد و پرش کرد تا بمشرق و مغرب رسید و سپس برگشت تا بر خانه کعبه افتاد و همه قریش برای او بخاک افتادند، در این میان که مردم بوی متوجه بودند یک نوری شد در میان آسمان و زمین و پهن شد تا بمغرب و مشرق رسید چون از خواب بیدار شدم تعبیر آنرا از کاهنه بنی مخزوم پرسیدم بمن گفت ای عباس اگر خوابت راست باشد از او پسری شود که اهل مشرق و مغرب پیروی او کنند. پدرم گفت وضع عبد الله برای من اهمیت پیدا کرد تا آمنه زیباترین و خوش خلق ترین زنان قریش را بزنی گرفت و چون خودش مرد و آمنه رسول خدا را زائید آمدم دیدم همان نور در پیشانی او می
درخشد، او را در آغوش گرفتم و رخساره اش را نگریستم در او بوی مشک یافتم و خودم از تندی بوی او مانند تیکه مشک شدم آمنه برای من این داستان را گفت که چون مرا درد زائیدن گرفت و حالم سخت شد، غوغا و سخنی بگوشم خورد که مانند سخن آدمیان نبود در آن حال دیدم پرچم سبزی بر یک دسته ای از یاقوت میان آسمان و زمین برافراشته اند و نوری از سر آن تا باسمان بالا میرود و کاخ های شامات را همه یک شعله نور نگریستم و در اطراف خودم یکدسته پرنده از نوع قطاه دور مرا گرفته و پر گشوده اند و دیدم کاهنه بنی اسد از برابرم گذشت و گفت ای آمنه میدانی کاهنها و بتها از دست پسرت چه خواهند کشید و دیدم یک جوانی که از همه مردم بلند بالاتر و سفیدتر و خوش لباستر بود و بگمانم عبدالمطلب بود نزدیک من آمد و نوزاد را از من گرفت و در دهان او آب دهن انداخت و یک طشت طلای زمردنگاری با یک شانه طلا با خود داشت نوزاد را در آن نهاد و شکمش را شکافت و دلش را درآورد و دل را شکافت با یک نقطه سیاهی از آن بیرون آورد و دور انداخت و یکدستمال حریر سبز بیرون آورد و باز کرد و در آن گرد سفیدی بود دل را از آن پر کرد و بست و بجای خود گذاشت و دستی روی شکمش کشید او را بزبان آورد و او سخن گفت ولی من نفهمیدم چه گفت جز آنکه او در جوابش گفت در امان و حفظ و نگهداری خدا من دلت را پر از ایمان و حلم و یقین و علم و عقل و حکمت کردم، تو خیر البشری، خوشا بحال کسیکه پیرو تو باشد و وای بر کسیکه از تو تخلف ورزد، سپس بسته دیگری از حریر سفید گشود و در میان آن مهری بود و شانه هایش را با آن مهر کرد، سپس گفت خدا بمن دستور داده که از روح القدس در تو بدمم پس در او دمید و پیراهنی باو پوشانید و گفت این امان تو است از آفات روزگار این است ای عباس که من بچشم خود دیدم عباس گوید
من در آنروز اقرار کردم و جامه اش را بالا زدم میان دو کتفش مهر نبوت را دیدم و مقام او را پنهان میداشتم و اصل این حدیث هم فراموشم شد و یادم نیامد تا آن روز که مسلمان شدم رسول خدا آنرا بیاد من انداخت.
سیف بن ذی یزن هم پیغمبر را میشناخت و چون عبدالمطلب بر او وارد شده بود او را بوجود وی مژده داده بود. ابن عباس گوید چون سیف بن ذی یزن بر حبشه پیروز شد دو سال بود که پیغمبر زائیده شده بود، نمایندگان و اشراف و شعرای عرب دسته دسته باستان سیف میرفتند و باو مبارکباد میگفتند و مدحش می کردند و فداکاری او را درباره عرب و خونخواهی آنان یاد میکردند یک هیئت نمایندگی از قریش پیش او آمد که عبد المطلب بن هاشم و امیه بن عبد شمس و عبد الله بن جذعان و اسد بن خویلد بن عبد العزی و وهب بن عبد مناف و دیگران از بزرگان قریش با آن بود این هیئت وارد صنعاء شدند و اجازه شرفیابی خواستند و معلوم شد سیف در کاخ غمدان استراحت کرده، این همان کاخی استکه امیه بن ابی الصلت درباره آن گفته. بنوش بر تو گوارا باد بر سر تو تاج بلندیست در راس غمدان خانه ای داری که فرودگاه همه مردم است
دربانش نزد او رفت و آنها را معرفی کرد و بانها جازه ورود داد، چون نزد او رفتند عبد المطلب نزدیک وی رفت و اجازه سخن خواست، گفت اگر تو از کسانی هستی که لیاقت دارند پیش پادشاهان سخن گویند ما بتو اجازه دادیم، گوید عبد المطلب گفت پادشاها براستی خدا بتو مقام بلند و محکم و منبع و شامخ و بزرگی عطا کرده تو را از خاندانی برآورد که اصلش پاک است و ریشه اش تابناک ببخش برجا است و شاخه اش بر ملا در وطنی گرامی و منزلی پاکیزه و معدنی نیکو، از نفرین بر کناری و پادشاه عربی و بهار خرم آنانی که بدان فراوانی یابند، پادشاها تو سرور عربی که طوق انقیادت در گردن کرده اند و ستون محکم عربی که بتو تکیه زده اند از آنهائی که بندگان همه بدان پناهنده اند پدرانت بهترین پدران بودند و تو بهترین جانشین آنان آنکه تواش پدر باشی بی نام نباشد و آنکه تواش پسری هرگز سپری نشود پادشاها ما اهل حرم خدائیم و پاسبانان خانه او خرسندی دفع گرفتاری سختی که ما همه را اندوه دار کرده بود ما را باستان تو گسیل داشت، ما هیئت مبارکباد گوئیم نه تسلیت گو. سیف گفت خود را از میان دیگران معرفی کن، گفت من عبد المطلب بن هاشم، هستم، گفت خواهرزاده ما گفت آری گفت نزدیک بیا نزدیک او رفت و او روی بهمه کرد و گفت مرحبا و اهلا و ناقه و رحلا و مستناخا سهلا و ملکا و نحلا یعنی عطای فراوان گفت پادشاه گفتار شما را شنید و خویشاوندی شما را فهمید واسطه شما را پذیرفت شما هم اهل شرکت در شب نشینی هستید و هم محفل نشینان روز تا اینجا بمانید گرامی هستید، چون کوچ کنید عطای وافر برید گوید سپس آنها را بمهمانخانه بردند و یکماه پذیرائی کردند در اینمدت نه دسترسی بخود او داشتند و نه اجازه مراجعت، یکروز بیاد آنها افتاد و عبد المطلب را خواست و او را پهلوی خود نشانید و مجلسرا خلوت کرد باو گفت ای عبد المطلب
من رازی را بتو میسپارم که اگر جز تو بود برای او روا نمیدانستم ولی تو را اهل آن دیدم و از آن مطلع میسازم باید نزد تو سربسته بماند تا خدا اذن آنرا صادر کند خدا کار خود را انجام خواهد داد ما در کتاب مکنون و دانش نهفته که برای خود برگزیدیم و از دیگران باز داشتیم خبری عظیم و پیشامدی بزرگ درک کردیم که در آن برای همه مردم شرافت زندگی و فضیلت مرگ است خصوص برای طائفه تو و شخص خودت عبد المطلب گفت پادشاها تو نمونه کامل خوشی و نیکی هستی همه چادرنشینان پشت در پشت قربانت شوند چیست آن خبر؟ گفت چون