 آروق زدیم گوید بحیراء ایستاده بود بالای سر پیغمبر و پشه های او را میزد و از بسیاری مردان و کمی خوراک در تعجب بود، هر ساعت سر و گردن پیغمبر را میبوسید و میگفت بپروردگار مسیح او است و مردم نمیفهمیدند یکی از حاضران گفت امروز کاری داری؟ ما هر سفر بتو میگذشتیم و چنین احسانی بما نمیکردی؟ بحیراء گفت بخدا برای من امروز پسر بچه نشسته است که اگر آنچه را من میدانم شما میدانستید او را برگردن خود سوار میکردید تا بوطنش برسانید، بخدا چه اندازه خداوند شما را گرامی داشته، چون میامد یک پرتو نوری
پیشاپیش او دیدم که از زمین تا آسمان کشیده شده بود، من مردانی را دیدم که باد زنهای یاقوت و زبرجد در دست داشتند و او را باد میزدند و مردان دیگری انواع میوه بر او نثار میکردند سپس این ابراز او جدا نمیشد و پس از آن صومعه من مانند جانداری که بپای خود میرود بسوی او آمد، این درخت همیشه خشک و کم شاخه بود، شاخه های فراوان برآورد و بجنبش آمد و سه نوع میوه داد دو میوه تابستانی و یک میوه زمستانی و این حوضچه ها که از زمان تمرد بنی اسرائیل بعد از آنکه حواریین عیسی بر آنها وارد شده بودند فرو کشیده بودند و آبشان خشک شده بود پر آب شدند، مادر کتاب شمعون الصفا یافته ایم که بر آنها نفرین کرد و فرو کشیدند و آب آنها تمام شد سپس گوید هر وقت دیدید آب در این حوضچه ها نمایان شد بدانید که بخاطر پیغمبریست که در زمین تهامه ظهور کند و بمدینه مهاجرت نماید نامش در میان قومش امین است و در آسمان احمد و از نژاد اسمعیل بن ابراهیم است و از پشت او است بخدا که براستی این همان او است سپس بحیراء عرض کرد ای پسر من تو را از سه خصلت میپرسم و بلات و عزی سوگندت میدهم که بمن خبر بدهی رسول خدا چون نام لات و عزی را شنید و فرمود از من بوسیله آنها پرسش مکن بخدا هیچ چیز را مانند آنها دشمن ندارم همانا آن دو بتانی هستند از سنگ که قوم من آنها را می پرستند، بحیراء گفت گفت این یک نشانه سپس گفت تو را بخدا بمن خبر ده فرمود هر چه خواهی بپرس زیرا تو به معبودم از من پرستش کنی و بمعبود خودت که چیزی مانند او نیست گفت پرسش من از خواب تو است و از وضع تو و از کارهای تو و از بیداری تو حضرت او را از خواب و وضع و کارهای خود همه باو خبر داد و با آنچه بحیراء در وصف او میدانست موافق بود بحیراء خود را بر آنحضرت انداخت و پاهای مبارکش را بوسید و عرض کرد پسر جانم چه اندازه

خوشبو هستی ایکسیکه از همه پیغمبران بیشتر پیرو داری، ایکسیکه دنا بنورش روشن شود، ای کسیکه مساجد بیادش آباد گردد تو لشکرها و اسبها را بکشانی و عرب و عجم خواه و ناخواه پیرو تو گردند گویا می بینیم که لات و عزی را شکسته ای و خانه مکه را جز تو صاحب اختیاری نیست و کلیدهایش بدست تو است هر جا بخواهی بگذاری چه اندازه از پهلوانان قریش و عرب را بخاک اندازی و کلیدهای بهشت و دوزخ در دست تو است تاج بزرگ با تو است و هلاکت بتها از تو است توئی که قیامت برپا نشود جز آنکه همه شاهان با فروتنی در دین تو آیند و پی در هم یکبار پایش را بوسه میداد و یکبار دستش را و میگفت اگر دوره نبوت تو را دریابم با شمشیر بیاریت برخیزم تو سید فرزندان آدمی و سید پیغمبرانی و پیشوای پرهیزکارانی و خاتم انبیائی بخدا روزیکه تو زادی زمین خندید و تا روز قیامت در شادیست و بتو خرسند است بخدا عبادتگاههای یهود و بتکده ها و زمین خندید و تا روز قیامت در شادیست و بتو خرسند است بخدا عبادتگاههای یهود و بتکده ها و شیاطین از ولادت تو گریه کردند و تا روز قیامت گریانند تو بدعای ابراهیم آمدی و بمژده عیسی، تو مقدس و پاکی از پلیدیهای جاهلیت سپس رو بابیطالب کرد و گفت این پسر چه نسبتی با تو دارد که می بینم از او جدا نمیشوی؟ گفت او پسر من است گفت پسرت نیست و نباید آن پدری که او را بعمل آورده زنده باشد و نه مادرش گفت او برادرزاده من است وقتی مادرش باو آبستن بوده پدرش مرده و در سن شش سالگی هم مادر را از دست داده، گفت راستی گفتی او چنین است ولی نظر من اینست که او را از همین جا بشهر خودش برگردانی زیرا در روی زمین هیچ یهودی و ترسا و صاحب کتابی نیست جز اینکه از ولادت این پسر مطلع است و اگر او را بینند و چنانچه من شناختم بشناسند بدی باو رسانند و بیشتر آنان همان یهودند ابوطالب گفت برای چه؟ گفت برای آنکه این برادر
زاده ات صاحب مقام نوبت و رسالت گردد و آن فرشته ای که بموسی و عیسی نازل میشد بر او نازل شود ابوطالب گفت هرگز انشاء الله بدی بوی نرسد و خدایش از نظر نیندازد سپس او را بشام بردیم و چون نزدیک شهر شام رسیدیم همه کاخهای شام لرزید و نوری از آنها برخواست که از نور آفتاب تابنده تر بود و چون وارد شهر شام شدیم نتوانستیم از بازار عبور کنیم از بس مردم جمع شده بودند برای تماشای روی رسول خدا (ص) خبر او در همه شامات منتشر شد و همه احبار و رهبان بر او گرد آمدند، یک حبر بزرگ بنام نسطور آمد و برابر او نشست باو نگریست ولی با او سخن نگفت سه روز پی در پی این عمل را تکرار کرد و شب سوم بیتاب شد و برخواست پشت سر او گردش کرد و گویا نشانه ای میخواست گفتم ایراهب گویا چیزی از او میخواهی؟ گفت آری من یک چیزی از او میخواهم نامش چیست؟ گفتم محمد بن عبد الله بخدا رنگش پرید سپس گفت ممکن است باو بفرمائید پشت شانه اش را برهنه کند تا من ببینم، پشت شانه اش را برهنه کرد و چون مهر نبوت را دید خم شد و او را بوسید و گریه کرد سپس گفت ای آقا زود این پسر را بخانه اش برگردان تو نمیدانی چقدر دشمن دارد در سرزمین ما و اگر میدانستی او را با خود نمیاوردی هر روز بدیدن و بررسی او میامد و برای او خوراک میاورد و چون از شهر شام کوچ میکردیم یک پیراهنی از خودش آورد و گفت خواهش دارم آنرا بپوشد و بیاد من باشد پیغمبر نپذیرفت و بد داشت من آن پیراهن را گرفتم تا غمنده نشود و گفتم من آنرا بتنش میکنم و شتابانه او را بمکه برگردانم بخدا آنروز کسی از زن و مرد و پیر و جوان و خرد و بزرگ نماند مگر از
اشتیاق جمال او باستقبالش آمد جز شخص ابوجهل ملعون که مردی خونخوار و بدکار بود از مستی بخود نبود در روایت دیگر از ابوطالب نقل شده که چون بحیراء از خدمت او جدا شد سخت گریست و میگفت ای پسر آمنه گویا می بینمت که عرب همه دست بیک کمان بتو تیر میزنند و خویشان از تو قطع علاقه کرده اند و اگر میدانستند مقام تو را بایستی چون فرزندی تو را دوست دارند سپس رو بمن کرد و گفت ولی ایعمو تو خویشی پیوسته را مراعات کن درباره او و وصیت پدرت را درباره او نگهدار بزودی همه قریش بخاطر او تو را ترک کنند ولی تو اعتناء مکن من میدانم که تو در ظاهر باو ایمان نیاوری ولی در باطن باو ایمان داری و فرزندی که بهمین زودی بوجود آری باو ایمان آورد و او را بعزت یاری کند نامش در آسمانها بطل هاصر و شجاع انزع باشد دو جگر گوشه شهید از اوست او سید عرب و رئیس آنها است ذو قرنین آنها است و او در کتابها از اصحاب عیسی معروف تر است، ابوطالب فرمود بخدا هر آنچه بحیراء گفته بود و بیشتر از 