 گفت برو پیش او و از او بپرس و بمن گزارش بده جواب او را، عبد المسیح بشام رفت و وارد بر سطیح شد در حالیکه مشرف بمرگ بود، بر او سلام کرد و تحیت گفت سطیح جوابی باو نداد و عبد المسیح شروع بخواندن این رجز کرد - ترجمه آیا کر شد است بزرگوار یمن یا میشنود و برطرف میکند غصه را که در صوت وارد دین است یا آنکه مرده است و عارضه مرگ بوی شتاب کرده ایفیصل دهنده مشکلاتی که عاجز کننده اند کیست، کیست، که آنها را حمل کند بزرگ قبیله آل سنن نزد تو آمده است
آنکه مادرش از طائفه ذئب بن حجن است کبود چشم: درشت نیش و تیز گوش است سفید اندام است رداءش وسیع و تنومند است - کنایه از گشادگی سینه و شجاء است فرستاده پادشاه عجم خسرو است برای دریافت تعبیر خوابیکه او دیده است آن پادشاهی که از غرش رعد نهراسد و نه از حوادث روزگار بر ماده شتری توانا و تنومند زمین را در نور دیده است گاهی مرا در بلندیها و تپه پرده است و گاهی روی زمینهای سخت و ناهموار تا آنکه فرسوده و گوشت اندام سینه در آن آب شده، بیحیا آمده است بادها او را در میان گرد و خاک دامنه دشتها درهم پیچیده تا باینجا رسیده گویا یک کوه از کوههای حجاز بنام ثکن از دامنم پرتاپ شده است چون سطیح شعر او را شنیده دیده گشود و گفت عبد المسیح برزه شتری بر بالین سطیح رسیده
استکه دم مرگ است، پادشاه ساسان تو را فرستاده بخاطر لرزش ایوان و خموشی نیران و خواب موبدان که در خواب دیده شتران سرسختی سواران و اسبان عربی را بدنبال میکشند و از دجله میگذرند و در کشورش پراکنده میشوند ای عبد المسیح. چون تلاوت کثرت گیرد و عصا بدست برانگیخته شود و وادی سماه پر آب گردد و دریاچه ساوه خشک شود و فرو کشد دیگر شام از آن سطیح نباشد از بنی ساسان بشماره کنکرها که از کاخ فرو ریخته مرد و زن پادشاهی کنند و هر چه باید بیاید میاید و سپس بیدرنگ سطیح جان داد و عبد المسیح بر سر بنه سفر خود رفت و این شعرها را میخواند. دامن سفر بالا زن که تو مردی صاحب همت و چابکی تفرقه و جدائی و دیگرگونیهائی زمانه تو را در هراس نیندازند اگر سلطنت بنی ساسان بشام رسیده و از دست آنها برود براستی این روزگار اطوار گوناگونی دارد چه بسا روزگارها که اینان بمقامی رسیدند که شیران نر از صولت آنها هراس داشت در میان آنها صاحب کاخ معروف آسمان خراش بهرام و برادران او است و هرمزان و شاپور و باز هم شاپور مردم فرزندان پدرهای مختلفند هر کدام را که بفهمند بی چیز و مفلس است کوچک و بر کنار و متروک میماند با اینکه آنان فرزندان یک مادرند و اگر مالی در کس بینند در پشت سر و غیاب هم او را محفوظ و منصور میدارند. نیکی و بدی در هر جا با هم میباشند خیر و نیکی باید پیروی شود و از بدی کناره گیری گردد.
چون عبد المسیح نزد کسری آمد و گفتار سطیح را گزارش داد انوشیروان گفت تا گذشت زمانی که چهارده تن از خاندان ما سلطنت کند اموراتی خواهد بود ده تن از آنها در مدت چهار سال دوران سلطنت خود را گذرانیدند و سلطنت دیگران هم تا دوره حکومت عثمان بپایان رسید سطیح در سال حادثه سیل عرم متولد شد و تا زمان سلطنت ذی نواس زنده بود و این مدت بیش از سی قرنست و مسکن او در بحرین بوده است عبد القیس او را از خود دانند طائفه ازد از خود شمارند و اکثر محدثین او را از وی پندارند و معلوم نیست از چه قبیله ایست ولی نژاد او خود را ازدی دانند.
گزارش یهودی و شناسائی او درباره پیغمبر (ص) و صفات و نشانه های او ابان بن عثمان در حدیث مرفوعی گوید چون عبد الله بن عبد المطلب بالغ شد، عبد المطلب آمنه دختر وهب زهری را برای او گرفت و پس از تزویج برسول خدا (ص) آبستن شد، از آمنه روایت شده که گوید چون باو آبستن شدم احساس نکردم و در دوران آبستنی اثر سنگینی حمل که بر حسب عادت بزنان دست میدهد بمن دست نداد، در این میان خواب دیدم که گویا کسی نزد من آمد و گفت تو بخیر الانام آبستنی چون هنگام زائیدن رسید بسیار بمن آسان بود و چون خارج شد با دو دست و دو زانو خود را از زمین پرهیز داد و شنیدم یکی گفت خیر البشر را زائیدی او را بواحد صمد پناه ده و از شر هر ستمکار و حسود، رسول خدا در عام الفیل دوازدهم شهر ربیع الاول روز دوشنبه متولد شد، آمنه گوید چون بزمین آمد بدو دست
و دو زانوا بر زمین تکیه زد و سرش را باسمان بلند کرد در آن میان پرتو درخشانی از من نمایان شد که فضای میانه آسمان و زمین را روشن کرد و شیاطین با ستاره ها تیراندازی شدند و آسمان بروی آنها بسته شد و قریش دیدند شهابها و ستاره ها از آسمان فرود میایند در هراس افتادند و گفتند قیامت بر پا شده و دور ولید بن مغیره را گرفتند و باو خبر دادند ولید شیخ بزرگوار و تجریه آموخته ای بود، گفت باین ستاره هائی در صحرا و دریا رهنمای شما هستند بنگرید اگر آنها از جا کنده شدند قیامت برپا شده و اگر آنها بر جا هستند این جریان ستاره ها برای یک پیشامدیست، شیاطین هم اینوضع را دیدند و نزد ابلیس جمع شدند و باو خبر دادند که از آسمان ممنوع شدند تیر شهاب بانها پرتاب میشود، گفت بروید جستجو کنید یک پیشامدی رخ داده در همه دنیا گرویدند و برگشتند و گفتند ما چیزی ندیدیم، گفت خودم باید این موضوع را کشف کنم، از مشرق تا مغرب را پیمود و چون بحرم مکه رسید دید پر از فرشتگان است و چون خواست وارد حرم شود جبرئیل باو فریاد کشید گم شو ای ملعون رفت از ناحیه کوه حراء وارد شود جلو او سدی شد بجرئیل گفت چه خبر است گفت این پیغمبریستکه متولد شده و او بهترین پیغمبرانست، گفت مرا در او بهره ای هست؟ فرمود نه گفت در امتش چطور؟ گفت آری، گفت راضی هستم گوید در شهر مکه یک یهودی بود بنام یوسف چون دید ستاره ها پرتاب میشوند و بجنبش افتادند، گفت این برای پیغمبریست که امشب متولد شده و او همانستکه ما در کتابهای خود دریافتیم که چون متولد شود پیغمبر خاتم است و شیاطین تیرباران شوند و از آسمان ممنوع گردند، چون صبح شد آمد در مجلس عمومی قریش و فریاد زد ایگروه قریش امشب برای شما نوزادی بوده است، گفتند نه گفت بتورات سوگند خطا رفته اید، پس در فلسطین
بدنیا آمده و او آخر پیغمبران و افضل پیغمبران است جمع قریش پراکنده شدند و چون بخانه های خود رفتند هر مردی گفته های یهودی را بخاندانش گفت، گفتند امشب برای عبد الله بن عبد المطلب نوزادی متولد شده آنرا بیوسف یهودی خبر دادند گفت پیش از آنکه از شما بپرسم متولد شده با بعد از آن گفتند پیش از آن، گفت آن نوزاد را بمن بنمائید رفتند در خانه آمنه و گفتند پسرت را بیاور تا این یهودی ببیند او را در قنداق پیچید و آورد، چشمان او را نگریست و شانه اش را گشود و سیاهی میان دو کتفش دید که چند مو بر آن روئیده بود، چون باو نگاه کرد بیهوش شد و روی زمین افتاد قریش از او در شگفت شدند و بر او خندیدند، گفت ایگروه قریش بر من میخندید این پیغمبر شمشیر است شما را قطعه قطعه میکند، نبوت تا همیشه از خاندان بنی اسرائیل رفت، مردم متفرق شدند و خبر یهودیرا برای یکدیگر بازگو میکردند، پیغمبر در یک روز باندازه یک هف