که خواهیم تفویض کنیم نه هرگز بخدا یک سفارش و عهدیست از رسول خدا (ص) نسبت بهر فرد و فردی تا برسد بصاحبش.
حسن بن ابیحمزه ثمالی از پدرش باز گفته که شنیدم امام پنجم فرمود زمین خالی از این نباشد که یک مردی از مادر آن باشد که حق را بداند تا اگر مردم بر آن افزودند بگوید افزودند و اگر کم کردند بگوید از آن کم کردند و اگر حق را آوردند مصدق آن ها باشد و اگر چنین نباشد حق از باطل شناخته نشود. عبد الحمید بن عواض طائی گوید بخدائی که معبودی جز او نیست هر آینه این حدیث را از امام پنجم شنیدم بخدائی که معبودی جز او نیست از او شنیدم.. امام پنجم فرمود علی (ع) عالم این امت بود و علم بارث می رود امامی از ما نمیرد جز آن که یکی از خاندانش جای او بماند که علم او با آن چه را خدا خواهد بداند فضیل بن یسار گوید شنیدم امام ششم و پنجم می فرمودند، علمی که با آدم علیه السلام فرود آمد برداشته نشد، علم دین ارث می رود و هر چه از علم و آثار مرسلین و انبیاء که از دین خاندان نباشد باطل است و براستی علی علیه السلام عالم این امت بود و براستی عالمی از ما خانواده نمیرد تا جای او بماند عالم دیگریکه مثل علم او را با هر چه را خدا خواهد بداند. حرث بن مغیره گوید از امام ششم شنیدم میفرمود زمین بجا نماند مگر با عالمی که علم حلال و حرام را بداند او بداند آنچه مردم بدان حاجتمندند و خود حاجتمند بمردم نباشد، گفتم قربانت علم چه؟ فرمود
آنچه از رسول خدا و علی (ع) بارث رسیده. حسن بن زیاد گوید بامام ششم گفتم آیا زمین میشود بی امام گوید فرمود نمیشود مگر در آن امامی باشد که عالم بحلال و حرام مردم باشد و بانچه حاجتمند آن هستند حسین بن ابی العلاء گوید بامام ششم عرض کردم زمین بی امام میباشد؟ فرمودند نه، عرض کردم در یک عصر دو امام میباشند؟ فرمود نه مگر یکی از آن ها خاموش باشد، گفتم امام امامیکه بعد از اوست میشناسد؟ گفت آری عرض کردم قائم هم امام است؟ فرمود آری امام پسر امام است و پیش از قیام باو اقتداء شده است حرث بن مغیره گوید از امام ششم شنیدم میفرمود خدای عز و جل زمین را بدون عالمی که مردم باو محتاج باشند و او بمردم محتاج نباشد در علم حلال و حرام وانگذاشته، گفتم قربانت از کجا می داند؟ فرمود از رسول خدا و از علی بن ابیطالب ارث برده است باز حرث بن مغیره گوید از امام ششم شنیدم میفرمود علمی که با آدم (ع) فرود آمد بالا نرفت نمیرد از ما عالمی مگر این که کسیکه بعد از او است علم او را بارث برد، زمین بی عالم نمیماند ابی رافع گوید رسول خدا (ص) فرمود جبرئیل برای من کتابی آورد که در آن داستان پادشاهان
بود خبر پادشاهان پیش از خودم و داستان هر که از انبیاء و رسل پیش از من مبعوث شده است، اینحدیث طولانیست ما آنجا را که حاجت داریم از آن نقل کردیم. گوید چون اشج بن اشجان پادشاه شد و نامش کیس بود و دویست و شصت و شش سال پادشاهی داشت در سال پنجاه و یکم از سلطنت او خداوند عیسی بن مریم را مبعوث کرد و نور و علم و حکم و جمیع علوم انبیاء پیش را بوی داد و انجیل را بدان افزود و او را به بیت المقدس به بنی اسرائیل مبعوث کرد تا آنها را کتاب و حکمت خود دعوت کند و بایمان بخدا و رسولش و بیشتر آنان سرکشی و کفر را پیشه کرده از قبول دعوت امتناع کردند و چون باو ایمان نیاوردند پروردگار خود را دعا کرد او را سوگند داد تا بعضی از ایشانرا مانند شیطین مسخ کرد برای اینکه معجزه خود را بانها بنماید و از آن اعتبار بگیرند و این معجزه هم جز کفر و طغیان برای آنان نیفزود پس آمد بیت المقدس و در آنجا توقف کرد آنها را مدت سی و سه سال دعوت کرد و بانچه نزد خدا است ترغیب نمود تا یهود او را تعقیب کرد آنها را مدت سی و سه سال دعوت کرد و بانچه نزد خدا است ترغیب نمود تا یهود او را تعقیب کردند و ادعا کردند که او را شکنجه دادند و زنده زیر خاک کردند و بعضی ادعا کردند او را بدار کرده و کشتند و خدا تسلطی بانها بر وی نداد و همانا اشتباه بر آنها دست داد و نتوانستند او را عذاب کنند و زیر خاک کنند و بکشند و بدار کشند برای آنکه خدای عز و جل در سوره آل عمران آیه 55 فرموده است من تو را دریافت کنم و بسوی خود بالا برم و از آلودگی آنانکه کفر ورزند پاک کنم و قادر بر کشتن و بدار زدنش نشدند زیرا اگر بر آن قدرت یافته باشند تکذیب قول خدا لازم آید که فرماید خدا او را دریافت کرد و بالا برد، چون خدا خواست او را بالا برد باو وحی کرد که نور خدا و حکمت و علم کتاب خود را بشمعون بن حمون الصفا بسپارد و او را خلیفه بر مومنین کند این کار را کرد و همیشه شمعون در میان قوم خود بامر خدای عز و جل قیام میکرد و در میان بنی اسرائیل همه گفته های
حضرت عیسی را بکار می بست و مردم را بدان رهبری میکرد و با کفار مبارزه میکرد و هر کس در آنچه آورده بود باو میگروید و از او اطاعت میکرد مومن بود و هر کس انکار میکرد و خلاف میکرد کافر میشد تا آنکه خدای تبارک و تعالی او را نزد خود خواست و در میان بندگانش پیغمبری از صلحاء مبعوث کرد که یحیی بن زکریا است شمعون که درگذشت اردشیر بن بابکان چهارده سال و ده ماه سلطنت کرد و در سال هشتم از سلطنت او یهودان یحیی بن زکریا علیه السلام را کشتند و چون خدای عز و جل خواست او را قبض روح کند باو وحی کرد که بفرزند شمعون وصیت کند و بحواریین و اصحاب عیسی دستور داد که با او قیام کنند او هم این کار را کرد، در این هنگام شاپور بن اردشیر سی سال سلطنت کرد تا خدا او را کشت و علم و نور خدا و تفضیل حکمت او در ذریه یعقوب بن شمعون بود و حواریین از اصحاب عیسی علیه السلام با او بودند، در این موقع بخت نصر یکصد و هشتاد و فهت سال پادشاهی کرد و هفتاد هزار سربازان یهود را بخون یحیی بن زکریا کشت و بیت المقدس را خراب کرد و یهود در شهرها پراکنده شدند و در سال چهل و هفتم سلطنت او خدای عز و جل عزیر پیغمبر را بقرائی که اهل آن را میرانید و سپس آنها را مبعوث کرد برانگیخت، آنان از دهات متفرقه ای بودند و از مرگ ترسیدند و فرار کردند و در جوار عزیر فرود آمدند و مومن بودند و عزیر نزد آنها رفت و آمد میکرد و سخن آنها را می شنید و ایمان آنها را میدید و برای آن دوستشان میداشت و برادری با آنها داشت یک روز از آنها غایب شد و فردا که آمد دید همه افتاده اند و مرده اند بر آنها اندوهناک شد و گفت از کجا خدا اینها را پس از مردن زنده کند در شگفت شده بود که همه اینها یکبار در یک روز مردند، در اینموقع
خدای عز و جل خود او را میرانید و یکصد سال مرده بود و در میان آنها زیست کرد سپس خدا او را با آنان زنده کرد و یکصد هزار جنگنده بودند و سپس همه را بدست بخت نصر بکشتن داد یکتن از آنان جان بدر نبرد و بعد از او مهرقیه پسر بخت نصر شانزده سال و بیست و شش روز پادشاهی کرد و دانیال را گرفت و یک زیر زمینی برای او کند چون یک چاه و دانیال و اصحاب و شیعیانش را در آن انداخت و آتش بر سر آنها ریخت و چون دید آتش بانها نزدیک نمیشود و آنها را نمیسوزاند آنها را در چاه شیران و درندگان انداخت و بهمه شکل آن