ری تلخی مرگ را بچشد و همانا شما مزدهای خود را در روز قیامت دریافت کنید، بدرستیکه در خدا تسلیت از هر مصیبتی است و خلفی از هر مرده ای و جبران از هر از دست رفته ای است پس بخدا اعتماد کنید و بس باو امیدوار باشید که مصیبت زده کسی است که از ثواب محروم است و السلام‏علیکم و رحمه الله و برکاته

علی بن ابیطالب (ع) فرمود میدانید این کیست؟ این خضر علیه السلام است مصنف این کتاب گوید براستی بیشتر مخالفان ما حدیث خضر را قبول دارند و درباره او عقیده دارند که زنده است و از دیده ها پنهانست و هر جا نامش برده شود حاضر است و درازی عمر او را انکار ندارند و حدیث او را خلاف عقل نشمارند ولی وجود قائم و طول زندگی او را در غیبت او رد میکنند و در عقیده آنها قدرت خدا شامل بقای او تا دمیدن در صور هست و هم ابقاء ابلیس با ملعونی وی تا روز قیامت در حال غیبت ولی قدرت خدا در نظر آنها شامل ابقاء حجت خدا بر بندگانش در حال غیبت تا مدت درازی نیست با اینکه اخبار صحیحه درباره او و غیبت وارد شده است و با ذکر نام و نسبش و این اخبار از طرف خدا و از گفته رسول خدا و از ائمه علیه السلام‏است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1833.txt">1</a><a class="text" href="w:text:1834.txt">2</a><a class="text" href="w:text:1835.txt">3</a></body></html>1- امام پنجم فرمود بدرستی ذی القرنین پیغمبر نبود ولی بنده شایسته ای بود خدا را دوست داشت و خدا هم او را دوست داشت برای خدا خیر اندیشی کرد و خدا هم برای او خیرخواهی کرد، قوم خود را بتقوی دستور داد و ضربتی بر سرش زدند و مدتی از آنها نهان شد و برگشت نزد آنها و ضربتی بر سمت دیگرش زدند، در میان شما هم کسی بر روش او هست

2- مردی از بنی اسد گوید شخصی از علی علیه السلام پرسید بمن خبر ده که چگونه ذو القرنین توانست بمشرق و مغرب برسد؟ فرمود خدا ابر را برای او مسخر کرد و وسائل برای او فراهم کرد و روشنی بدو بخشید و شب و روز برای او برابر بود 
3- اصبغ بن نباته گوید امیرالمومنین بالای منبر بود که ابن کوا خدمت او بر پا خاست و عرض کرد یا امیرالمومنین مرا از ذو القرنین خبر ده، پیغمبر بود یا پادشاه بود؟ و بفرما که دو قرنش چه بود طلا بود یا نقره؟ فرمود نه پیغمبر بود نه پادشاه بود و نه دو قرنش طلا بود و نه نقره ولی بنده خدا بود خدا را دوست داشت و خدا هم او را دوست داشت برای خدا خیر اندیش بود و خدا هم او را خیرخواه بود و همانا ذوالقرنینش گفتند برای آنکه قوم خود را بحق دعوت کرد ضربتی بیکطرف سرش زدند و زمانی از آنها پنهان شد و نزد آنها برگشت و بسمت دیگر سرش ضربتی رسیدو در شما هم مانند او هست. 
4- جابر بن عبد الله انصاری گوید شنیدم رسول خدا (ص) می فرمود بدرستیکه ذو القرنین یک بنده شایسته ای که خدا او را حجت بر بندگانش ساخت و قوم خود را بسوی خدا دعوت کرد و بتقوی دستور

داد و بر یکطرف سرش ضربتی زدند و مدتی از آنها نهان شد تا درباره او گفتند مرد یا هلاک شد بکدام وادی گذر کرد؟ سپس نزد قومش برگشت و بر سمت دیگرش ضربتی زدند و در میان شما کسی است که بروش او است و بدرستیکه خدایعز و جل برای ذو القرنین در زمین اقتداری فراهم کرد و از هر چیز وسیله ای برای او قرار داد و تا مغرب و مشرق رسید و بدرستیکه خدای عز و جل روش او را در امام غائب مجری میدارد که از فرزندان منست و او را بمشرق و غرب زمین میرساند تا آنکه هیچ آبگاه و منزلی در کوه و بیابان نباشد که ذو القرنین بر آن گام نهاده باشد جز اینکه او هم گام نهد و خدای عز و جل برای او کنجها معادن زمین را آشکار سازد با ترس در دل دشمن او را یاری دهد و زمین را بوسیله او پر از عدل و داد کند چنانچه پر از جور و ستم شده است. 
5- عبد الله بن سلیمان که خواننده کتب بود گوید در یکی از کتابهای خدای عز و جل‏خواندم که ذو القرنین مردی بوده از اهالی اسکندریه و مادرش پیره زنی بوده است از پیره زنهای آنان و فرزند دیگری نداشته و او را اسکندروس می گفتند و از زمان جوانی مودب و خوش اخلاق و پارسا بوده است تا مرد کاملی شده، در خواب دید که گویا بافتاب نزدیک شد تا بدو شاخه شرقی و غربی او دست انداخت، چون خواب خود را بقوم خود گفت او را ذو القرنین لقب دادند، چون این خواب را دید بلند همت گردید و نامش بلند شد و میان قومش عزت یافت، آغاز جمع آوری کارش این بود که گفت من بخدای عز و جل اسلام آوردم و قومشرا باسلام دعوت کرد و از هیبت او همه اسلام آوردند سپس دستور داد برای خود مسجدی بسازند او را اجابت کردند و نقشه مسجد را چنین دستور داد

طول 400 ذراع عرض 200 ذراع، پهنای دیوار 22 ذراع و ارتفاع 100 ذراع گفتند ایذو القرنین از کجا چوبی میاوری که میان دو دیوار برسد چنین دستور داد: چون از ساختمان دیوار فراغت جستید درون آن را پر از خاک کنید تا با دیوارها برابر شود و چون از اینارها فراغ شدید بهر فردی از مومنان باندازه توانائی طلا ونقره قرارداد کنید و آن را باندازه سر ناخن خورد کنید و با آنخاکها مخلوط سازید و تیرهائی از مس برای سر مسجد بسازید و ورقه هائی از مس که روی آنها بیندازید آنها را آب و بر روی مسجد که مانند زمین همواریست نصب کنید و برای شما قدرت عمل فراهم است و چون از ساختمان سقف فراغت حاصل کردید مساکین را دعوت کنید تا آن خاکها را ببرند و مساکین در نقل آنخاکها بر یکدیگر سرعت جویند برای آن خرده های طلا و نقره، مسجد را طبق این نقشه ساختند و مساکین آن خاکها را بیرون بردند سقف بر جا ماند و مساکین بثروت رسیدند و آنها را در چهار لشگر منظم کرد و هر لشگری ده هزار بودند سپس آنها را در شهرها فرستاد و در اندیشه مسافرت افتاد و قومش بر او اجتماع کردند و گفتند ایذو القرنین تو را بخدا دیگران را نسبت بخود بر ما مقدم مدار ما سزاوارتریم که از وجود تو استفاده کنیم تو در میان ما زائیده‏شدی و بزرگ شدی و پرورش یافتی و ما جان و دارائی خود را بتو واگذار کنیم و هر چه خواهی فرمان کخن و این مادرت پره زنی فرتوت است و از همه خلق خدا حق او بر تو بزرگتر است و شایسته نیست که از او نافرمانی کنی و او را مخالفت کنی، گفت بخدا شما درست می گوئید و نظر شما درست است ولی من چون کسی شده ام که دل و گوش و دیده ام ربوده شده او را از دنبال میکشند و نمیداند کجا او را میبرند و چه از او میخواهند؟ ولی ای گروه قوم من بیائید همه در این مسجد درآئید و تا آخر فرد مسلمان شوید و با من مخالفت نکنید تا هلاک شوید سپس شهردار اسکندریه را خواست و باو گفت مسجد

مرا آباد دار و مادر مرا تسلیت ده، چون شهردار بیتابی مادرش و گریه و زاری دنباله دار او را دید نقشه ای کشید که او را تسلیت دهد بتوجه بمصیبتهائی که مردم پیش از او و بعد از دیده اند. یک جشن بزرگی برپا کرد و عید گرفت و جارچی فریاد کرد ایمردم شهردار بشما اعلام میکند که در فلان روز حاضر شوید، چون روزهائیکه جارچی او اعلام کرده بود در آن حاضر شوید و شتاب کنید ولی شرط حضور آنستکه کسی که میاید باید هیچ بلا و گرفتاری ندیده باشد همه مردم عقب کشیدند و گفتند در میان ما کسی نیست که بلا ندیده و خو