یشی از او نمرده است ما در ذو القرنین این سخن را شنیده و عجب کرد و دانست که مقصود شهردار چیست؟ سپس شهردار جارچی را فرستاد و جار زد ایمردم شهردار شما را برای فلان روز احضار کرده است بشرط آن که هر که حاضر میشود گرفتاری دیده باشد یا خویشی از او مرده باشد و داغدار باشد و کسی که بلا ندیده حاضر آن جشن نبود زیرا کسی که بلا ندیده خیری ندارد چون این جار بگوش مردم رسید گفتند این مردیست که بخل ورزید و پشیمان شد و خجالت کشید و در مقام تدارک و جبران برآمد و عیب خود را برطرف کرد، چون مردم جمع شدند برای آنها نطق کرد و گفت: ایمردم من شما را برای آنچه گفتم جمع نکردم بلکه مقصودم این بود که با شما درباره ذو القرنین سخن گویم در موضوع اینکه ما همه بفقدان و هجران او گرفتار شدیم حضرت آدم ابو البشر را یاد کنید که خدای عز و جل او را بدست خود آفرید و از روح خود در وی دمید و فرشتگان خود را بسجده بر او گماشت و در بهشتش نشانید و آنچنان گرامیش داشت که کسی را گرامی نداشته بود پیش از او سپس او را ببزرگترین بلای دنیا گرفتار کرد که راندن از بهشت

است و آن مصیبتی است که جبران ندارد، سپس بعد از او ابراهیم را بسوختن گرفتار کرد و بسر بریدن فرزندش، یعقوب را گرفتار اندوه و گریه کرد، یوسفرا گرفتار بندگی، ایوب بدرد و یحیی سرش بریده شد، زکریا کشته شد و عیسی اسیر گردید و همه‏خلق بیشمار خدا گرفتاری دارند، چون از نطق خود فارغ شد گفت اکنون بروید و مادر اسکندرو سرا تسلیت دهید تا ببینیم صبرش چگونه است زیرا درباره پسرش سخت گرفتار است چون حضور او وارد شدند گفتند امروز وارد اجتماع شدی و نطقرا شنیدی؟ گفت کار شما از من نهان نبود و از نطق شما چیزی از دست من نرفت و در میان شما کسی چون من گرتفار مصیبت اسکندروس نیست و هر آینه خداوند بمن صبر داد و مرا خوشنود ساخت و دلمرا آرام کرد و امیدوارم ثوابم بدان اندازه باشد و امیدوارم شما هم باندازه ایکه درباره فقدان برادر خود مصیبت دارید مزد برید و باندازه نیت خود درباره مادرش ثواب درک کنید و امیدوارم خدا مرا و شما را بیامرزد و بمن و شما ترحم کند چون دیدند خوب تسلیم یافته و صبر پیشه کرده برگشتند و او را بحال خود گذاشتند ذو القرنین پیشرفت تا بلادیرا طی کرد و قصد مغرب داشت در آنروز لشگر وی مساکین بودند خدای جل و جلاله باو وحی کرد ایذو القرنین تو حجت منی بر همه مردم از مشرق‏تا مغرب، این تاویل خواب تو است، ذو القرنین عرض کرد یا الهی تو مرا برای کار بزرگی برگماشتی که اندازه آنرا جز خودت نمیداند بمن از این امتها خبر ده که با چه قدرتی با آنها ستیزه کنم و با چه لشگری بر آنها چیره شوم و با چه تدبیری آنها را در دام اندازم و با چه شکیبائی با آنها قضاوت کنم و با چه زبانی با آنها سخن گویم و چگونه

زبان آنها را بدانم و با چه گوشی گفته آنها را بشنوم، با چه دیده ای در آنها نفوذ کنم، با چه دلیلی با آنها ستیزه کنم، با چه دلی آنها را تعقل کنم، با چه حکمتی کارهای آنها را تدبیر نمایم، با چه دانشی کار آنها را محکم کنم. با چه حلمی بر آنها شکیبائی کنم، با چه دستور عدالتی میان آنها دادگری کنم با چه معرفی میان آنها تمیز دهم و با چه عقلی آنها را شماره کنم و با چه لشگری با آنها بجنگم، پروردگارا از آنچه گفتم چیزی ندارم مرا بر آنها نیرومند کن زیرا توپروردگار مهربانی باشی که کسیرا برتر از طاقت تکلیف نکنی و بیش از توان بار ننهی، خدای جل جلاله باو وحی کرد بدرستیکه من محققا طاقت آنچه بتو تکلیف کردم بتو میدهم و فهمترا باز میکنم تا هر چیزیرا بفمی و سینه ات میگشایم تا هر چه را درک کنی و زبانترا بهر چیزی باز میکنم و گوشترا میگشایم تا هر چه بشنوی و دیده اترا بینامی کنم تا هر چه ببینی برای تو شماره میکنم تا چیزی از تو فوت نشود و برایت نگه میدارم تا چیزی از دست ندهی و پشتترا محکم میکنم تا چیزی تو را بهراس نیندازد و هیبت بتو میدهم تا چیزی قصد تو را نکند و رای درستت میدهم تا بواقع هر چیزی برسی و تنترا برای تو مسخر میکنم تا هر چه را حسن کنی و نور و ظلمت را برای تو مسخر کنم و آنها را دو لشگر از لشگرهای تو گردانم تا نور تو را رهبری کند و ظلمت تو را پاسبان باشد و همه امتها در دنبال تو آیند. ذو القرنین برسالت پروردگار عز و جل خود روا نشد و خدا او را بدانچه وعده داده بود کمک کرد تا بمغرب آفتاب گذر کرد، بهیچ امتی از امم نمیگذشت جز آنکه آنها را بخدای عز و جل میخواند اگر می پذیرفتند از آنها قبول میکرد و اگر اجابت نمیکردند تاریکی آنها را فرو میگرفت و شهر و ده و دژ و منازلشان تاریک میشد و دیده هایشان تار میشد و در درهان و گوش و درونشان در میامید و در آن حیران میماندند تا خدا را اجابت کنند و بدرگاه او بنالند تا چون بمغرب آفتاب رسید در آنجا آن امتی را دیدار کرد که

خدای تعالی در کتاب خود از آن خبر داده است و با آنها همان عملی کرد که با امتهای پیش از آنها کرده بود تا آنکه کار جبهه مغربرا تمام کرد و جمعیتی را فراهم نمود که جز خدا شماره آنانرا نمیدانست و قدرت و سطوتی بهم زد که جز خدا توانائی آنرا نداشت زبانهای گوناگون و سلیقه های پراکنده و دلهای پریشان همه مسخر او گردید سپس هشت شب و روز در ظلمت طی مسافت کرد و یارانش انتظار او را داشتند تا بکوهی رسید که گرد همه زمین را فرا گرفته بود ناگاه فرشته آنکوه را درقبضه داشت و میگفت سبحان ربی من الان الی منتهی الدهر پاک و منزه است آن پروردگارم از اکنون تا آخر روزگار پاک و منزه است پروردگارم از آغاز جهان تا پایان آن منزه است پروردگارم از جای کف دستم تا فراز عرش ربم، منزه است پروردگارم از پایان تاریکی تا سر حد روی، چون ذو القرنین این تسبیحرا شنید رو بر خاک نهاد و بسجده افتاد و سر بر نداشت تا خدا نیرویش بخشید و او را کمک کرد تا بر آن فرشته نظر کرد آن فرشته بوی گفت ای آدمیزاده که باینجا رسیدی و آدمیزاده ای پیش از تو باینجا نرسیده ذو القرنین گفت آنکه تو را بقبضه کردن اینکوه نیرو داده مرا نیز بخشیده است حال خود را بمن گزارش بده آنفرشته گفت من باینکوه که بر زمین احاطه دارد موکلم و اگر اینکوه نباشد زمین با اهلش سرنگون‏شود در روی زمین کوهی بزرگتر از این نیست این اول کوهیستکه خدایعز و جل برپا داشته است سرش به آسمان اول کشیده و بنش تا زمین هفتم فرو رفته و حلقه وار گرد زمینرا گرفته در رویزمین شهری نیست جز آنکه ریشه ای از اینکوه بدان پیوسته و چون خدایعز و جل خواهد شهریرا زلزله زند بمن دستور دهد آنریشه ایکه بدان پیوسته است بکشم و آنرا متزلزل سازم چون ذو القرنین خواست برگردد بان فرشته گفت بمن سفارشی کن بدو گفت غم روزی فردا مخور و کار امروز بفردا میفکن و بر آنچه از دستت رفته اندوه مدار و دست از مدارا بر ندارد و جبار و

متکبر مباش. سپس ذو القرنین نزد یاران خود برگشت و آنها را بسوی مشرق گردانید و امتهائی که در مت مشرق بود بررسی کرد با آنها مانند امم مغرب معامله کرد و چون از کار آنها پرداخت بسونی سدی برگ