ت که خدا در قرآن آنرا یاد کرده است و در آنجا امتی یافت که هیچ زبانی نمیفهمیدند، بناگاه میان او و سد پر از امتی بود که آنها را یاجوج‏و ماجوج میگفتند خوردن و نوشیدن و زایش آنان چون حیوانات بود و نر و ماده داشتندروی و تن و اندامشان بمردم میبرد ولی کوچک بودند باندازه یک بچه زن و مرد آنها از پنج وجب بلندتر نبود همه در یک اندازه بودند و خلقت و صورتشان شبیه یکدیگر بود سر تا پا برهنه بودند ریس و باف و لباس و کفش میان آنها نبود بر تن آنها کرکی بود چون کرک شتر که آنها را میپوشید و از سرما و گرما محافظت میکرد، و هر کدام را دو گوش بود که درون و برون یکی مو داشت و از دیگری کرک بجای ناخن چنگال داشتند و نیشهائی چون نیش درندگان و چون یکی از آنها میخوابید یک گوش خود را فرش‏میکرد و دیگریرا لحاف خوراک آنها مارهای بزرگ دریا بود که هر سال ابر آنرا برای آنها پرتاب میکرد و با آن زندگانی خوش میگذرانیدند و بانها سازگار بود و در موسمش در انتظار باریدن آن بودند چنانچه مردم در موسم باران انتظار آن را دارند و چون بر آنها میبارید فراوانی داشتند و فربه میشدند و زایش میکردند و فزون میگردیدند و یکسال کامل با آن گذران میکردند تا موسم سال آینده و چیزی جز آن نمیخوردند و کسی شماره آنها را جز خدای عز و جل که آنها را آفریده بود نمی دانست و چون مارهای دریائی بر آنها نمیبارید گرفتار قحطی و تنگی و

گرسنگی بودند و زایش و فرزند آنها قطع میشد و مانند بهائم هر کجا بود و سر راههابگرده هم میپریدند، و چون قحطی و گرسنگی داشتند بشهرها یورش میکردند و بهر چه میرسیدند میخوردند و تباه میکردند و فساد اینها بهر جا رو میکردند از ملخ و سرما و همه آفات بدتر بود و چون از سرزمینی بسرزمینی میرفتند اهل آن فرار میکردند چون کسی باینها غلبه نمیکرد و نمیتوانست جلو آنها را بگیرد و آنقدر فراوان بودند که دیگر جای پا برای کسی نبود و جای نشستن نمیماند، کسی نمیدانست اول آنها کجا است و آخر آنها کجا است و کسی نمیتوانست بانها نگاه کند و نزدیک آنها برود از بس نجس و پلید و بد شکل بودند و این وسیله پیروزی آنها بود و چون بسرزمینی متوجه میشدند غوغا و جنجالی داشتند که از صد فرسخ راه شنید میشد از بس زیاد بودند مانند آواز باد بارانی که از دور بگوش رسد و چون در بلادی وارد میشدند چون مگس عسل همهمه داشتند ولی سخت تر و پر جنجال تر که احدی نمیتوانست از غوغای این همهمه چیزی بشنود و چون بسرزمینی وارد میشدند وحوش و درندگان آنرا گریزان میکردند و جانداری در آن نمیماند زیرا سراسر آنها را فرا می گرفتند و چون‏بیرون میرفتند جانداری در آن باقی نمانده بود زیرا همه را با خود میبردند برای آنکه از هر چیزی بیشتر بودند. و کار آنها عجب تر از هر عجبی است و هر کدامشان می دانند که چه وقت مرد زیرا هر مردشان نمیرد تا هزار فرزند آرد و هر زنشان تا هزار فرزند زاید و با این نشانه مرگ خود را میدانند و چون هزار فرزند را آوردند آماده مرگ میشوند و کار زندگانی را ترک میکنند.

این است داستان آنها از روزیکه خدا آنها را آفریده تا روزیکه نابودشان کند و اینها در زمان ذو القرنین شروع کرده بودند به گردش زمین بزمین و امت بامت را مورد حمله مینمودند و چون رو بسوئی مینمودند از آن بر نمی گشتند و براست و چپ متوجه نمیشدند و چون امتها احساس آنها را میکردند و همهمه آنها را می شنیدند بذو القرنین استغاثه میکردند و ذو القرنین در آنروزها در سمت آنها فرود آمده بود خدمت او جمع شدند و گفتند ای ذو القرنین بما خبر آن ملک و سلطنت و آن هیبت و لشکریکه از نور و ظلمت خدا بتو داده است رسیده، ما همسایه یاجوج و ماجوج هستیم و میان ما و آنها جز این کوهها نیست و راهی بما ندارند جز از میان این دره و اگر بسمت ما سرازیر شوند ما را از بلاد خود گریزان کنند برای آنکه بسپارندو دیگر ما را در وطن خود قراری نماند و آنها آفریدگان خدایعز و جل هستند که بسیارند در صورت انسانند و چون بهائم گیاه میخورند و جانوران و وحوش را چون درندگان میربایند و همه حشرات زمین را از مار و عقرب و هر جانداری میخورند، هر چه خدا آفریده و در میان آفریدگار خدایعز و جل چیزی نیست که چون آن ها نمو کند در ظرف یکسال و اگر اینها مدتی بمانند با این نمویکه دارند همه زمین را پر کنند و در آن فساد کنند و اهل زمین را گریزان کنند و ما در هر وقت ترس آن داریم که از این دره پیشقراولان آن ها بر سرما بریزند، خدا توان و تدبیری بتو داده که باحدی نداده است آیا برای تو یک باجی قرارداد کنیم که میان ما و آنها سدی بسازی؟

گفت آنچه خدا مرا در آن متمکن کرده است بهتر است با من از توانائی کمک کنید تا من میان شما و آن ها دیواری بسازم بروید تیکه های آهن بیاورید. گفتند ما از کجا اینقدر آهن و مس بیاوریم که کفایت این کاریکه تو میخواهی بکند.گفت من شما را بمعدن آهن و مس راهنمائی میکنم - برای آن ها بان دو کوه نقب زد تا آنها را شکافت و دو معدن آهن و مس از آن ها برایشان بیرون آورد. گفتند ما با چه توانی از آهن و مس را ببریم؟ معدنی دیگر از زیرزمین برای آن ها استخراج کرد که آنرا سامور مینامیدند و از برف‏سفیدتر بود بر هر چه می گذاشتند آنرا آب میکرد و از آن ابزاری برای آن ها ساخت همان بود که سلیمان بن داود با آن ستون ها و سنگهای بیت المقدس را بریده بود، شیاطین آن را از این معادن برای او آورده بودند از اینها باندازه کفایت جمع کردند و آهن را گداختند تا مانند تیکه های سنگ شد و خشتهای آن را از آهن بر زیر یکدیگر چید و مس را آب کرد و ملاط آن نمود بجای گل سپس ساختمان آغاز کرد میان دو کوه را اندازه گرفت سه میل بود پی آن را تا نزدیک آب کند و پهنای آن را یک میل گرفت و در میان آن پاره های آهن ریخت و مس را آب کرد در خلال آن ها بریخت، یک طبقه از مس ساخت و یک طبقه از آهن تا سد باندازه دو کوه شد و چون پارچه برد موج می داد بر اثر سرخی و زردی مس و سیاهی آهن و یاجوج و ماجوج سالی یکبار با آن مصادف شوند زیرا در بلاد خود بگردند تا باین سد رسند و جلو آن ها را بگیرد باز برگردند در بلاد خود گردش کنند و همیشه چنین باشند تا نزدیک ساعت و ظهور علامات آن و چون نشانه های ساعت که قیام قائم است بیاید خدایعز و جل سد را برای

آنها بگشاید و اینست معنی گفته خدایعز و جل (در سوره انبیاء آیه 96) تا آنکه گشوده شود یاجوج و ماجوج و آن ها از هر تلی سرازیر شوند. چون ذو القرنین از کار سد پرداخت بسیر خود ادامه داد در این میان که با لشکر میگذشت به پیری برخورد که در نماز بود با لشکر خود نزد او ایستاد تا از نماز فارغ شد ذو القرنین باو گفت چگونه از اینهمه لشکر نترسیدی؟ گفت من در آستان کسی بودم که لشکرش بیش از تو است و سلطنتش عزیزتر است و نیرویش سخت تر و اگر رو بسوی تو میکردم حاجتی که باو داشتم برآورده نمیشد. ذو القرنین باو گفت میل داری با من بیائی تا تو را با خود همکار کنم و در پاره ای از کارهای خود از تو کمک ستانم؟ گفت اگر چهار چیز تعهد کنی آر