صف ثواب ايشان از براى او باشد.
در حديث ديگر فرمود سزاوار است كسيكه بيمار شود، برادران مؤ من را اعلام كند كه بعيادت او بيايند، كه آنها ثواب ببرند و او ثواب بيابد بخبر كردن آنها كه اگر چنين كند، ده حسنه براى او نوشته شود، و ده گناه از او محو شود و ده درجه براى او بلند شود.
در حديث صحيح از حضرت امام موسى منقول است كه : چون كسى بيمار شود مردم را رخصت دهد كه بعيادت او بيايند بدرستى كه هيچ كس نيست مگر آنكه او را دعاى مستجابى هست .
از حضرت صادق منقول است : كسيكه بعيادت برادر مؤ من برود از بيمار براى خود طلب دعا كند، كه دعاى او مانند دعاى ملائكه است .
از حضرت صادق عليه السم منقول است كه : در دردچشم عيادت نميباشد و در اول بيمارى سه روز متوالى او را بايد ديد بعد از آن يك روز نه يك روز پس چون بيمارى بسيار بطول بكشد، او را با عيالش ميبايد گذاشت ، عيادت نميبايد كرد.
در حديث ديگر فرمود كه : چون بديدن بيمار رويد سيبى يا بهى يا ترنجى يا بوى خوشى يا عودى با خود ببريد، كه بيمار بآن استراحت مييابد.
در حديث ديگر فرمود كه از تمامى عيادت آنستكه دست بر ذراع بيمار بگذارى در وقت دعا كردن وزود بر خيزى كه عيادت احمقان دشوارتر است بر بيمار از درد او.
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منقول است كه : از عيادت كنندگان ، كسى ثوابش بيشتر است كه زودتر بر خيزد، مگر آنكه بيمار نشستن او را خواهد و از او سؤ ال كند كه بنشيند.نامش ملیکه دختر یوشع بن قیصر ملک است 
1- ابوالحسین بن محمد بن یحیی شیبانی گوید در سال 286 وارد کربلا شدم و قبر غریب رسول خدا را زیارت کردم و ببغداد برگشتم و در هنگام گرما که آسمان تافته بود بمقابر قریش رفتم و چون بمشهد امام کاظم علیه السلام رسیدم و تربت رحمت بار او را که در بساتین آمرزش جای دارد استشمام کردم با اشکهای پیاپی و ناله های دمادم بر او گریستم و اشک هر دو چشم مرا گرفته بود و چیزی نمیدیدم

چون اشکم خشک شد و ناله ام قطع گردید دیده گشودم پیرمردی در برابرم بود پشت خمیده هر دو شانه کوژ شده پیشانی و هر دو کفش پینه سجده داشت و با دیگری که در سر قبر با او بود میگفت ای برادرزاده عمویت بوسیله اسرار علوم شریفی که جز سلمان‏نداشت و آن دو سید بوی سپردند شرف بزرگی دریافته است عمویت نزدیک وفات رسیده و روزهای آخر عمر را میگذراند و از اهل ولایت کسی را ندارد که اسرار خود را بوی سپارد، من با خود گفتم همیشه رنج و تعب میکشم و سوار شتر و استر برای دانش از این سو بان سو میروم و اکنون گوشم از این شیخ سخنی میشنود که دلالت بر علم جسیم و آثار عظیمی دارد گفتم ایشیخ آن دو سید کیستند؟ گفت آن دو ستاره که در سرمن رای بخاک خفتند گفتم من بموالات و شرافت محل این دو بزرگوار در مقام امامت و وراثت سوگند میخورم که در طلب علم آن ها و جویای آثارشان هستم و از جان خود سوگندهای موکد میخورم که اسرار آن ها را نگهدارم گفت اگر در آنچه گوئی راست و درستی آنچه همراه خود از آثار و اخبار آنان داری بیاور چون کتب مرا وارسید و روایات آن ها را یافت گفت راست گفتی من بشر بن سلیمان نخاس از نسل ابو ایوب انصاریم، یکی از دوستان ابی الحسن و ابی محمد (امام دهم و یازدهم) میباشم و در سرمن رای همسایه آن ها بودم گفتم برادر خود را بذکر پاره ای از آنچه از کرامات آنها دیدی گرامی دار گفت مولایم ابو الحسن علی بن محمد عسکری مسائل بنده فروشی را بمن آموخت و جز باجازه او خرید

و فروش نمیکردم و از موارد شبهه کناره گیر بودم تا معرفت من درباره آن کامل شد و فرق میان حلال و حرامرا نیکو دانستم، یکشب در خانه خود بودم و پاسی از شب گذشته بود که کسی درب منزل کوفت شتابانه پشت در دویدم کافور خادم را دیدم که فرستاده مولایم ابو الحسن بود و مرا خدمت آنحضرت دعوت کرد، من جامه پوشیدم و خدمت او رسیدم و دیدم در پشت پرده با پسرش ابو محمد و خواهرش حکیمه گفتگو دارد چون نشستم فرمود ای بشر تو از سران انصاری و ولایت ائمه همیشه پشت در پشت در میان شما بوده و شما مورد اعتماد ما خانواده هستند و من میخواهم شرف یکی از اسرار امامت را بهره تو گردانم و تو را برای خریدن یک کنیزی گسیل دارم، آنحضرت نامه ای بخط و زبان رومی نوشت و بست و مهر آنرا بان زد و کیسه زردی که یکصد و هشت اشرفی در آن بود آورد آنها را بمن داد، فرمود اینها را بگیر و برو بغداد و ظهر فلانروز در معبر نهر فرات حاضر شو در اطراف تو زورقهای اسیران میرسند و خریداران و وکلاء افسران منی عباس دور آنها را میگیرند و جمعی از جوانان بغدادهم می آیند، چون چنین دیدی دورا دور بنده فروشی بنام عمر بن یزید نخاس تا آخر روز پاس بده و چون کنیزیرا که صفات چنین و چنان دارد و دو پارچه حریر نازک پوشیده است برای فروش بیرون آورد از گشودن رو و لمس خریدار و اطاعت آنان سرباز زند و از پشت رو بند نازکی که دارد بطالب خود بنگرد و در او تامل کند، بنده فروش او را بزند و او بزبان رومی ناله و زاری کند و بدان که میگوید وای از هتک ستر من برخی از خریداران گوید من او را بسیصد دینار میخرم زیرا عفت او باعث مزید رغبت من شده در جوابش گوید بزبان عربی اگر در لباس سلیمان و کرسی سلطنت او جلوه کنی من بتو رغبتی ندارم ملاحظه مال خود را داشته باش بنده فروش گوید چاره چیست؟ باید تو را فروخت،

آن جاریه گوید چه شتابی داری باید در انتظار یک خریداری باشی که دل من بامانت او اطمینان یابد در اینوقت تو برو نزد عمر بن یزید نخاس و باو بگو من نامه سر بسته ای از یکی از اشراف دارم که بزبان رومی و خط رومی کرم وفا و بزرگواری و سخاوت خود را نوشته این نامه را باو بده تا در اخلاق نویسنده ان اندیشه کند، اگر او را پسندید و راضی شد من وکیلم و او را میخرم، بشر بن سلیمان گوید همه دستورات مولای خود را انجام دادم درباره خرید آن کنیز و چون نامه بدست او رسید و خواند بسختی گریست و بعمر بن یزید گفت مرا بصاحب این نامه بفروش و سوگندهای شدید خورد که اگر او را بصاحب نامه نفروشد خود را میکشد و در بهای او گفتگو کردم تا بهمان مقدار از اشرفی رسید که مولای من با من در دستمال از وی همراه کرده بود آن ها را از من دریافت کرد و منهم کنیز را که روی شاد و خندانی داشت از او گرفتم و او را بحجره ایکه در بغداد منزلم بود بردم بمحض آن که در آن حجره وارد شد نامه مولایم را از جیب خود درآورد و بوسید و بگونه ها و چشمان خود کشید و به بدن خود مالید و من از روی تعجب باو گفتم تو نامه کسیرا میبوسی که او را نمیشناسی؟ گفت ای درمانده و سست معرفه بمقام پیغمبرزادگان بمن گوش کن و دل بسوی من دار من ملیکه دختر یوشعا بن قیصر روم و مادرم از نژاد حواریین مسیح شمعون است من برای تو داستان بسیار عجیبی نقل کنم، جدم قیصر روم میخواست مرا در سن سیزده سالگی ببرادرزاده اش تزویج کند، در کاخش انجمنی بدین صورت تشکیل داد

1- از اولاد حواریین و کشیشان و رهبانان 300 تن 
2 - از رجال و بزرگان کشور روم 
3- از دانشمندان و افسران قشون و سرهنگان لشگری و سران عشائر 
4- تخت زیب