جز آنکه خلیفه ای بجای خود گذارد، خلیفه علی علیه السلام کی بوده است؟ گفت حسن و بعد ازو حسین و امامان را یک یک شمرد تا رسید بامام حسن عسکری (ع) و گفت باید اکنون در جستجوی خلیفه او باشی گوید من در جستجوی او بیرون آمدم محمد بن محمد راوی حدیث گوید ابو سعید هندی با ما وارد بغداد شد و گفت رفیقی برای این موضوع همراه داشته که از اخلاق او خوشش نیامده و او را ترک کرده است گوید در این میان که در گردش بودم درباره مقصود خود فکر میکردم ناگاه یکی آمد و گفت مولای خود را اجابت کن و مرا دنبال خود از محلی بمحلی برد تا در خانه دباغی وارد کرد و بناگاه دیدم مولایم نشسته است و چون مرا دید بهندی با من سخن
گفت و بمن درود فرستاد و مرا از نامم خبر داد و از حال چهل نفر رفقای من پرسش کرد و هر یکرا بنام خود یاد کرد سپس فرمود میخواهی امسال با کاروان قم بحج بروی امسال بحج مرو و بخراسان برگرد و سال دیگر بحج رو گوید کیسه زری نزد من انداخت و فرمود اینرا در هزینه خود بگذار، و در بغداد بخانه هیچکس وارد مشو و بدانچه دیدی بکسی اطلاع نده محمد راوی حدیث گوید آنسال ما از عقبه برگشتیم و حج نصیب ما نبود و غانم بخراسان برگشت و سال آینده بحج رفت و هدایا برای ما فرستاده و وارد قم نشد و حج کرد و برگشت بخراسان و مرد رضی الله عنه 
7- محمد بن شاذان کابلی گوید که من او را نزد ابی سعید دیدم میگفت او از کابل برای بررسی و جستجوی دین حق خارج شد و صحت این دینرا از انجیل دریافته بود و بدان رهبری شد. محمد بن شاذان در نیشابور بمن گفت که باو خبر رسیده بود که باین حدود رسیده است و من انتظار او را کشیدم تا او را ملاقات کردم و از خبر او پرسش کردم، گفت تاکنون در جستجو است و گفت مدتی در مدینه اقامت داشتم و برای هر کس اظهار میکردم او مرا میراند تا آنکه بیکی از مشایخ بنی هاشم بنام یحیی بن محمد عریضی برخوردم، گفت آنکه تو از او جستجوی میکنی در صرباء است من آنجا در دهلیز آب پاشیده ای آمدم و خود را بر سکوئی افکندم، یک غلام سیاهی آمد و مرا راند و با من درشتی کرد و گفت از اینجا برخیز و برگرد، گفتم حاضر نیستم سپس وارد خانه شد و بیرون آمد و گفت وارد شو من وارد شدم دیدم مولایم در میان خانه نشسته چون بمن نگاه کرد بنام مخصوص منکه احدی جز خاندانم که در کابل بود نمیدانست مرا نامبرد و از چیزهائی بمن خبر داد باو گفتم خرجی من تمام شده است دستور فرمائید خرجی بمن دهند، فرمود بواسطه دروغی که گفتی خرجست از دستت
میرود، خرجی بمن داد و آنچه خودم داشتم گم شد و آنچه بمن داده بود سالم ماند و سال دیگر آنجا برگشتم و خانه را نیافتم 
8- عبید بن زراره گوید شنیدم امام ششم میفرمود مردم امام خود را گم کنند او در موسم حج حاضر باشد مردمرا ببیند و او را نبینند 
9- محمد بن عثمان عمری گوید از او شنیدم میفرمود خدا صاحب الامر هر سال دو موسم حج حاضر شود و مردمرا ببیند و بشناسند و مردم او را ببینند و نشناسند 
10- عبد الله بن جعفر حمیری گوید محمد بن عثمان عمری را گفتم صاحب الامر را دیدی؟ گفت آری دیدار آخر نزد خانه خدا بود که میگفت بار خدایا از آنچه بمن وعده دادی عمل کن 
11- عبد الله بن جعفر حمیری گوید از محمد بن عثمان عمری رضی شنیدم میگفت امام زمانرا دیدم که در مستجار بپرده کعبه چسبیده بود و میگفت بار خدایا از دشمنان من انتقام بگیر 
12- قسمت آخر حدیث پنجم باب میلاد است که تکرار شده
114

13- طریق ابو نصر گوید خدمت صاحب الزمان رسیدم فرمود صندل سرخ برایم بیاور، برایش آوردم سپس فرمود مرا میشناسی گفتم آری فرمود من کیستم؟ گفتم آقای من و زاده آقایم، فرمود از این نپرسیدم، طریف گوید عرض کردم خدا مرا قربانت کند پس شما بیان کنید برایم فرمود من خاتم اوصایم و خدای عز و جل بوسیله من از خاندانم و شیعیانم دفع بلا کند 
14- عبد الله سوری گوید من به بستان بنی عامر رفتم و دیدم پسرانی در غیر آبی بازی میکنند و جوانی روی سجاده نشسته و آستینش را بر دهانش گذاشته. گفتم این کیست؟ گفتند محمد بن حسن بن علی است و بصورت پدرش بود 
15- تکرار حدیث سوم همین بایست باضافه اینجمله - گوید گفتم نامش؟ گفت بپرهیز از آنکه از نامش بررسی کنی زیرا این مردم برانند که این نسل قطع شده است 
16- علی بن محمد بن قنبر کبیر آزاد کرده حضرت رضا علیه السلام گفت صاحب الزمان از محل نامعلومی برابر جعفر کذاب درآمد در وقتیکه بعد از وفات امام یازدهم در میراث او نزاع میکرد
115

باو گفت ایجعفر برای چه متعرض حقوق من میشوی. جعفر حیران و مبهوت شده و او از نظرش ناپدید گردید و جعفر بعد از آن در میان مردم از او جستجو کرد و او را ندید و چون مادر امام حسن جده آن حضرت فوت شد دستور داد که او را در همان خانه بخاک سپارند جعفر با آنها نزاع کرد و گفت این خانه منست و نابید در آن دفن شود باز آنحضرت بیرون آمد و گفت جعفر آیا این خانه از آن تو است؟ سپس از او پنهان شد و دیگنر او را ندید 
17- ابی عبد الله کوفی ذکر کرده است شماره کسانیرا که بدانها دست یافته از اشخاصیکه بر معجزات صاحب الزمان (ع) مطلع شدند یا او را دیدند بدین صورت از وکلاء 
1 - از بغداد عمری، پسرش، حاجز، بلالی، عطار 
2 - از کوفه، عصینی (عصمی) 
3 - اهواز - محمد بن ابراهیم بن مهزیار 
4 - قم - محمد بن اسحق (احمد بن اسحق خ ب) 
5 - همدان - محمد بن صالح 
6 - ری - شامی، اسدی یعنی خودش 
7 - از آذربیجان - قاسم بن علا 
8 - از نیشابور - محمد بن شاذان نعیمی از دیگران 
9 - از بغداد - ابی القاسم بن ابی حلیس، ابو عبد الله کندی، ابو عبد الله جنیدی، هرون قزاز، نیلی، ابو القاسم بن ربیس، ابو عبد الله بن فروخ، مسرور طباخ آزاد کرده ابی الحسن (امام دهم)
116

احمد و محمود دو پسر حسن و اسحق کاتب از خاندان بنی نوبخت و صاحب فراء نحوی و صاحب صره مختومه. 
10- از همدان - محمد بن کشمر، جعفر بن حمدان، محمد بن هرون بن عمران 
11 - از دینور - حسن بن هرون، احمد بن اخیه، ابو الحسن 
12 - از اصفهان - ابن بادشاله 
13 - از صیمره - زیدان 
14- از قم - حسن نصر. محمد بن محمد. محمد علی بن محمد بن اسحق و پدرش. حسن بن یعقوب 
15 - از ری - قاسم بن موسی و پسرش. ابو محمد بن هرون. صاحب الحصاه. علی بن محمد. محمد بن محمد کلینی. ابوجعفر رفوگر 
16 - از قزوین - مرداس. علی بن احمد 
17 - از قابس - دو مرد 
18 - از شهر زور ابن الخال 
19 - از فارس - مجروح 
20 - از مرو - صاحب هزار دینار و صاحب مال و نامه سفید و ابو ثابت 
21 - از نیشابور محمد بن شعیب بن صالح 
22 - از یمن - فضل بن یزید. حسن و پسرش و جعفری. ابن الاعجمی. شمشاطی

23- از مصر - مولودین، صاحب المال بمکه. ابو رجا 
24 - از نصیبین - ابو محمد بن وجناء 
25 - از اهواز - حصینی 
18- ابو محمد حسن بن وجناء نصیبی گوید در حجه پنجاه و چهارم خود زیر نادوان کعبه بعد از نماز عشاء در سجده بودم و در دعا ناله و زاری میکردم بناگاه یکی مرا جنبانید و گفت ایحسن بن وجناء نصیبی برخیز. گوید برخواستم کنیزکی بود زرد رنگ و لاغر بدن و بنظرم بیش از چهل سال داشت جلو من براه افتاد و من بدون آنکه از او پرسشی کنم دنبالش رفتم تا بخانه حضر