 از خدایعز و جل بخواهم تا مرا به آرزوی خود برساند در این وضع بودم و دور خانه کعبه هم خلوت شده بود و برای طواف برخاستم که یکبار جوانی نمکین و خوشبو را دیدم که یک بردیرا بکمر بسته و دیگریرا حمایل کرده و پر ردای خود را بگردنش برگردانیده من از او ترسیدم، بمن توجه کرد و گفت از کجا است اینمرد؟ گفتم از اهواز گفت ابن الخضیب را در آنجا میشناسی؟ گفتم خدا او را رحمت کند دعوت حق را لبیک گفت مردی بود که روزها را روزه بود و شبها را بعبادت میگذرانید و تلاوت قرآن میکرد و از دوستان ما بود، گفت در آنجا ابراهیم بن مهزیار را میشناسی؟ گفتم من ابراهیم هستم، گفت ای ابا الحسن اهلا و سهلا بک
آیا صریحین را میشناسی؟ گفتم آری، گفت کیانند؟ گفتم محمد و موسی سپس گفت نشانه ای که میان تو و میان ابی محمد (امام یازدهم) است میدانی؟ گفتم با من است، گفت بمن نشان بده، آن را بیرون آوردم انگشتر زیبائی بود که بر نگینش محمد و علی نقش بود، چون چشمش بر آن بر آن افتاد سیر گریست و جانسوز نالید و شروع بگریه طولانی کرد و میگفت رحمک الله یا ابا محمد امام عادلی بودی فرزند امامان و پدر امام بودی، خدایت در بهشت اعلا با پدرانت جای دهد سپس بمن گفت ای ابا الحسن برو بمنزلت و آماده شو که با ما سفر کنی، چون سه یک شب گذشته و دو سوم آن ماند خود را بما برسان تا بارزویت برسی انشاء الله ابن مهزیار گوید من سر بنه خودم رفتم و در اندیشه بودم تا پاسی از شب گذشت برخاستم و بنه خود را فراهم کردم و پاکشم را حاضر نمودم و بنه را بر آن بار کردم و روی آن سوار شدم و خود را به آندره رسانیدم دیدم آنجوان در آنجا است و میگوید اهلا و سهلا بک یا ابا الحسن خوشا بر تو که اجازه یافتی او براه افتاد و من دنبالش رفتم تا مرا از عرفات و منی گذرانید و در پایه قله کوه طائف رسیدم بمن گفت ای ابا الحسن فرود آی و آماده نماز باش من و او هر دو پیاده شدیم تا از نماز فارغ شد و منهم و سوار شد و بمن دستور داد سوار شوم و سوار شوم و رفت و من دنبالش رفتم تا بر یک قله برآمد گفت خوب نگاه کن ببین چیزی می بینی، من نگاه کردم و یک مکان خرم و پر سبزه و گیاهی دیدم و عرض کردم ای آقای من مکان خرم و پر سبزه و گیاهی می بینم، فرمود آیا در بالای آن چیزی می بینی؟ خوب نگاه

کردم بالای آن یک تل ریگی بود و بالایش یک چادر موئین که نور از آن میدرخشد گفت چیزی دیدی؟ گفتم چنان و چنین دیدم فرمود ایپسر مهزیار دلت خوشباد و چشمت روشن که آرزوی هر آرزومندی در همانجا است سپس گفت برویم او رفت و من دنبالش رفتم تا بپای قله رسید سپس فرمود بمن فرود آی که در اینجا هر گردنکشی فروتن است او فرود شد و من فرو شدم تا آنکه گفت مهار پاکش را رها کن گفتم کسی اینجا نیست آن را بکه سپارم، فرمود اینجا حرم است و جز دوستان در اینجا رفت و آمد ندارند پاکش خود را سر دادم او رفت و من دنبالش رفتم و چون نزدیک خیمه رسید از من جلو افتاد و گفت تو همینجا باش تا اجارت دهند کمی گذشت که نزد من برگشت و میگفت خوشا بر تو که بمقصود رسیدی گوید بر آن حضرت وارد شدم، روی پتوئیکه بر آن پوست گوسفند سرخی گسترده بود نشسته بود و بر بالش پوستینی تکیه داده بود بر آنحضرت سلام دادم و بمن جواب فرمود او را نگریستم دیدم رویش چون ماه پاره ایست نه بد خلق است و نه جبین گرفته، نه بلند بی اندازه است نه کوتاه بر زمین چسبیده قامتی رسا دارد و پیشانی صاف. پیوسته ابرو است و چشم گشاده با بینی کشیده و صاف گونه و بر گونه راستش خالی است؟ چون چشمم بدو افتاد خودم در وصف و نعمت او سرگردان شد؟ بمن فرمود ایپسر مهزیار برادران مذهبی خود را در عراق بچه وضعی واگذاری؟ گفتم در زندگانی تنک و گرفتاری، شمشیرزادگان شیطان زیبائی پیاپی بر آنها فرود می آید (کنایه از بنی عباس میباشد). فرمود خدا آنها را بکشد تا کی نیرنگ میزنند گویا همان مردم نابکار را می بینم که در خانه های خود کشته افتاده اند و امر

پروردگارشان آنها را شب و روز درگرفته، عرض کردم کی یابن رسول الله اینمطلب خواهد بود؟ فرمود وقتی نشانه های زیر پدیدار گردید 
1 - مردمی که بهره ای ندارند و خدا و رسولش از آن ها بیزار است میان شما و کعبه مقدسه حائل گردند 
2- سرخی در آسمان پدید شود و در آن ستونهائی سیمین که از نور بدرخشد بچشم خورد 
3 - از سرزمین ارمنستان و آذربایجان شروسی بشورش برخیزد و قصد کوه سیاهی که بکوه سرخ در آن سمت ری چسبیده است داشته باشد همان کوهی که پهلوی کوهای طالقان است و میان او و مروزی نبرد سختی درگیرد که کودکان در آن پیر شوند و بزرگ سالان در آن زمین گیر گردند و کشتار میان آنها پدیدار گردد، در این هنگامه انتظار داشته باشید که بسمت زوراء بیرون رود و در آن چندان نماند که بماهان روبرو گردد و بواسط عراق برسد و یکسال یا کمتر در آن بماند و بسمت کوفه حرکت کند و میان آنها جنگی شود که از نجف تا حیره رغری را فرا گیرد نبردی سخت باشد که عقلها را برباید در در اینموقع هر دو دسته نابود شوند و خدا باقیماندگان آنها را درو کند، سپس این آیه را تلاوت کرد (در سوره یونس آیه 24) گرفت آنرا امر ما شبی یا روزی و آنرا درویده نمودیم که گویا از دیروز گذشته وجودی نداشته، عرض کردم یابن رسول الله امر چیست؟ فرمود ما امر خدا و قشون او هستیم، عرض کردم ای آقای من ایپسر رسول خدا وقت رسیده و هنگامه دمیده و شکافته است 
24- ابو نعیم انصاری زیدی گوید من در مکه بودم و با جمعی از مقصره که محمودی و علائی کلینی و ابو هاشم دیناری و ابو جعفر احول همدانی در حدود سی مرد بودند در نزد مستجار کنار خانه کعبه نشسته بودیم، در میان این جمع بنظر من جز محمد بن قاسم عقیلی مخلص موجود نداشت، در این میان

که روز ششم ذی حجه سال دویست و نود و سه از هجرت انجمن کرده بودیم بناگاه از صف طواف جوانی نزد ما بیرون آمد که در دو ازار محرم بود و نعلین در دست داشت چون چشم ما بدو افتاد از هیبت او همه از جا برخاستیم و احترام کردیم و کسی از ما نبود که بپا نایستاد و باو سلام نداد، او در میان ما نشست و براست و چپ نگریست و فرمود شما میدانید که ابو عبد الله امام ششم در دعای الحاج چه می گفت؟ گفتیم چه میگفت؟ فرمود میگفت: بار خدایا من از تو خواهش دارم بدان نام تو که آسمان بدان برپا است و زمین بدان بر جا است و بدان حقرا از باطل جدا کنی و بدان جداها را گردآوری و گرد شده را پریشان سازی و بدان ریگها را بشماری و کوه ها را بسنجی و دریا را پیمانه گیری که بر محمد و خاندانش رحمت فرستی و در هر کارم بمن فرج و گشایش بدهی سپس برخواست بطواف رفت و ما همه باحترامش بپا ایستادیم تا برگشت و فراموش کردیم بپرسیم تو کیستی؟ چون فراد همین وقت شد باز از صف طواف جا شد و نزد ما آمد و چون روز گذشته باحترام او برپا ایستادیم و باز در میان ما نشست و براست و چپ نگریست و فرمود آیا میدانید امیرالمومنین (ع) پس از نماز فریضه چه میگفت؟ عرض کردیم چه میگفت؟ فرمود میگفت: بار خدایا آوازها بسوی تو بلند است و صورتها بر آستان تو بخاک است و گردنها برای