م ملعونند با هم عقیده های آنان منشین زیرا من از آنها بیزارم و پدرانم (ع) از آنها بیزارند 
11 - و اما کسانیکه اموال ما را در دست دارند هر کس چیزی از آنها را بر خود حلال شمارد همانا آتش خورده است 
12 - و اما خمس بر شیعیان ما مباح شده است و تا هنگام ظهور از آن معافند تا حلالزاده باشند و حرامزاده نگردند 
13 - اینکه جمعی در دین خدایعز و جل شک کردند از آنچه بما دادند پشیمانند ما از هر کس فسخ عمل بیعت خواهد بیعت را برداشتیم و نیازی بصله شکاکان نداریم 
14 - اما علت وقوع غیبتی که پدید شده است بدرستیکه خدایعز و جل میفرماید (در سوره مائد آیه 101) ای آنکسانیکه ایمان دارید از چیزهائی نپرسید که اگر برای شما هویدا گردد بدتان آید هیچکدام از پدران من نبود جز آنکه در گردنش بیعت یکی از سرکشانش واقع گردیده بود و براستی من
ظهور میکنم و هنگام ظهور بیعت احدی از سرکشان بگردنم نیست 
15 - وجه بهره وری از من در پنهانی من مانند بهره وری از آفتاب است که ابر آن را از دیده ها نهان کرده و براستی من امان اهل زمینم چنانچه ستاره ها امامان اهل آسمانند، پرسش از آنچه برای شما سودی ندارد موقوف کنید و دنبال دانستن آنچه را که از شما صرف نظر شده نباشید و برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید که همان فرج و گشایش شما است درود بر تو ای پسر اسحق و بر هر کس پیرو هدایت است. 
5- محمد بن شاذان بن نعیم در نیشابور باز گفته است که مقداری مال برای قائم علیه السلام پیش من جمع شد و از پانصد درهم بیست درهم کم بود من بد داشتم که آن را ناقص بفرستم آن را از مال خود تتمیم کردم و برای محمد بن جعفر فرستادم و ننوشتم که بیست درهم آن از خود من است محمد بن جعفر قبض آن را برای من فرستاد و در آن نوشته بود پانصد درهم که بیست درهمش از خودت بوده است رسید. 
6- اسحق بن یعقوب گوید از شیخ عمری (رض) شنیدم میگفت از مردیکه از اهل سواد بود شنیدم که مالی از بابت حق قائم خدمت آنحضرت فرستاده و او را برگردانیده و باو اعلام شده که باید حق عموزادگان خود را که چهار صد درهم است از آن بیرون کنی، آن مرد متحیر و مبهوت شده است بحساب مال خود رسیدگی کرده، مزرعه ای از عموزادگان وی در دستش بوده که مقداری از آن را بانها رد کرده و برخی را برای خود نگهداشته و چون ملاحظه کرده آنچه از حق آنها کم داده است همان چهار صد درهم بوده است که امام علیه السلام خبر داده و آنرا از میان آن بیرون کرد و باقی
را فرستاد و آنحضرت آن را پذیرفت. 
7- جمعی از اصحاب ما روایتکرده اند که یک بنده ای بحساب سهم امام نزد ابی عبد الله بن جنید بواسطه فرستادند و باو دستور داد آن را بفروشد آنرا فروخت و بهایش را گرفت و چون سنجید هیجده قیراط از اشرفی ها کم بود و از مال خود هیجده قیراط و یکحبه بر آن افزود و فرستاد و یک اشرفی از آن برگشت که وزنش هیجده قیراط و یکحبه بود 
8- محمد بن ابراهیم بن مهزیار در حال شک و تردید و جستجو وارد عراق شد و این توقیع برای او صادر شد بمهزیاری بگو آنچه را از دوستان هم ناحیه خود حکایت کردی فهمیدیم بانها بگو مگر نشنیدید که خدایعز و حل (در سوره نساء آیه 59) میفرماید ای آنکسانیکه گرویدید خدا را اطاعت کنید و رسول خدا و اولوالامر خود را اطاعت کنید آیا ایندستور تا روز قیامت نیست؟ آیا نیمدانید که خدای عز و جل برای شما پناهگاههائی ساخته که بدان پناهنده شوید و از زمان آدم علیه السلام تا زمان امام گذشته پیشوایانی داشته که بدان رهبری میشدید هر گاه پیشوائی از میان برخواسته پیشوای دیگر بجای او نشسته و هر گاه ستاره ای فرود شده ستاره دیگر برآمده و چون خدا امام یازدهم را برگرفت گمان بردید که خدایعز و جل وسیله میان خود و خلقشرا برید، هرگز نه چنین بوده است و نخواهد بود تا رستخیز برپا شود و باید دستور خدا آشکار گردد و اگرچه آنها را بد آمد، ایمحمد بن ابراهیم نسبت بدان چه پیش داشتی تردیدی بخود راه مده زیرا خدایعز و جل زمین را بیحجت خود نگذارد آیا نبود که پدرت پیش از مردنش بتو گفت هم اکنون کسیرا باید حاضر کنی تا این اشرفیها که نزد من
است وزن کند و چون دور شد و شیخ بر جان خود ترسید که بمیرد بتو گفت تو آنها را بعهده خود وزن کن یک کیسه بزرگ برای تو بیرون آورد و تو هم سه کیسه سبز رنگ با یک بسته در آن اشرفیهای مختلف بود نزد خود داشتی همه آنها را عیار کردی و شیخ با مهر خود آن را مهر نهاد و گفت تو هم آن را مهر کن و اگر من زنده ماندم خودم بدان سزاوارترم و اگر مردم تو اولا درباره خود از خدا بپرهیز و ثانیا درباره من و مرا خلاص کن و چنان باش که من بتو گمان دارم، تو آن اشرفیهای زیادیرا که ده و چند تا است از میان اشرفی های نقدی که بحساب ما است بیرون کن و باقیرا بما رد کن که زمانه بسیار سخت است و حسبنا الله و نعم الوکیل محمد بن ابراهیم گوید من برای دیدار او بمحل عسکر رفتم و قصد ناحیه داشتم زنی بمن برخورد کرد و گفت تو محمد بن ابراهیم هستی؟ گفتم آری گفت برگرد در این موقع بمقصود نمیرسی شب بیا که در برای تو باز است و ارد حیاط شو و آن اطاقی که چراغ دارد در نظر بگیر من اینکار کردم و قصد در نمودم باز بود وارد حیاط شدم و قصد اتاقی کردم که برای من وصف کرده بود در این میان که وسط دو قبر گریه و ناله میکردم آوازی شنیدم که گفت ایمحمد از خدا بترس و از آنچه در سر داری توبه کن تو کار بزرگی را بعهده گرفتی 
9 - علی بن محمد رازی گوید نصر بن صباح بلخی گفت در مرو برای خوزستانی نویسنده ای بود (نصر نام او را بمن گفت) هزار اشرفی برای ناحیه نزد او جمع شده بود با من درباره آن مشورت کرد گفتم آنها
را نزد حاجزی بفرست گفت اگر روز قیامت خدا از من بازخواست بگردن تو باشد؟ گفتم آری نصر گوید از او جدا شدم بعد از دو سال نزد او برگشتم و او را دیدار کردم از آن مال پرسش نمودم گفت دویست اشرفی آنرا بتوسط حاجزی فرستادم و رسید و دعای خیر آن برای من آمد باو نوشته بود وجه هزار دینار است و تو دویست دینار آن را فرستادی و اگر دوست داری با کسی معامله کنی با اسدی در ری معامله کن، نصر گوید در اینحال خبر مرگ حاجزی رسید و بسیار بیتابی کردیم و اندوهناک شدیم من باو گفتم چرا بیتابی کنی و غمخوری خدا بتو باد و دلیل منت گذاشته است 
1 - اندازه مالرا بتو خبر داده است 2 - از مرگ حاجزی بدون پرسش برای تو پیشگوئی کرده است 
10- نصر بن صباح گوید مردی از اهل بلخ پنج اشرفی بتوسط حاجزی فرستاد و نامه ای نوشت و نام خود را در آن عوضی نوشت، رسید بنام و نسب خودش بادعای در حق او برایش رسید 
11- محمد بن شاذان ابن نعیم گوید مردی از اهل بلخ مالی فرستاد با نامه ایکه نوشته نداشت و با انگشت خود در آن چیزیرا که در دل داشت مانند خط دور گردانیده بود و برستاده خود دستور داده بود این مالرا با این نامه ببر هر کس داستان مرا بتو گفت و جواب نامه را نوشت مالرا باو بده آنمرد مال بمحل عسکر سرمن رای برده بود و بخانه جعفر رفته بود موضوعرا باو اظهار کرده بود جعفر باو گفته بود تو به بداء معتقدی؟ گفته بود آری باو گفته بود برای رفیق تو بداء ح