اصل شده و بتو دستور داده که این مال را بمن بدهی فرستاده گفته بود این جواب مرا قانع نمیکند از نزد او بیرون آمده بود و میان
یاران ما میگردید این رقعه برای او صادر شد این مال از خطر گذشته بالای صندوقی بوده است که دزد وارد خانه شده و هر چه در صندوق بوده برده این مال سالم مانده و جواب نامه درن همان رقعه نوشته شده بود و باو برگشت چنانچه انگشت خود را دور دادی التماس دعا داشتی و خدا برای تو چنین و چنین کند 
12- محمد بن صالح گوید باداشا که بزندان عبد العزیز افتاد من به آن حضرت نوشتم که درباره او دعا کند، و از او اجازه خواستم که کنیزیرا برای فرزند انتخاب کنم جواب رسید آن کنیز را برای فرزند انتخاب کن و خدا هر چه خواهد میکند و زندانی آزاد میشود گوید آن کنیز را هم بستر خود کردم زائید و مرد و همانروز که توقیع رسید زندانی هم آزاد شد گوید ابوجعفر برای من بازگفت که خدا بمن فرزندی داد و من باو نوشتم و اجازه خواستم که روز هفتم یا هشتم او را ختنه کنم جوابی بمن نداد و روز هشتم آن نوزاد مرد و من از مرگش باو خبر دادم بمن جواب رسید که دیگری و دیگری بجای او میاید و نامشرا احمد بگذار و بعد از احمد جعفر و چنانچه فرموده بود شد، گفت با زنی محرمانه ازدواج کردم و چون دخول کردم آبستن شد و دختری زائید و غمگین شدم و حوصله ام تنگ شد باو نوشتم شکایت کردم از این موضوع جواب وارد شد که بزودی از آن کفایت میشوی چهار سال زنده بود و مرد و بمن نامه رسید که خدا صابر است و شما شتابزده اید، گوید چون خبر مرگ بن هلال لعنه الله رسید، شیخی نزد من آمد و گفت آن کیسه که نزد تو است بیرون آور من او راه برای او بیرون آوردم، او رقعه درآورد که در آن نوشته بود و اما آنچه راجع بصوفی ظاهرساز نقل کردی یعنی هلالی خدا عمرش را برید و پس از مرگش رسید این مضمون او بما سوء قصد داشت و ما صبر کردیم بر او و خدای تعالی به نفرین ما عمرش را قطع کرد
13- فضل یمانی گوید من به سرمن رای رفتم یک کیسه برای من بیرون آمد که در آن چند اشرفی و دو جامه بود آنرا برگردانیدم و با خود گفتم من نزد آنها این مقام را دارم عزت نفس مرا گرفت و بعد از آن پشیمان شدم و نامه ای نوشتم و از آن عذر خواستم و استغفار کردم و در خلوت با خود میگفتم بخدا اگر آن کیسه بمن برگردد باز نکنم و از آن خرج نکنم تا آنرا نزد پدرم برم او از من بدان داناتر است، بکسی که آنرا از من دریافت کرد هیچ اشاره ای نشده بود و مرا هم نهی نکرده بود از رد آن در اینجا نامه ای بمن رسید که نوشته بود رسول خطا کرده است که آنرا اعلام نداشتی ما بسا اینکار را با دوستان خود مینمائیم و بسا خود آنها از ما خواهش میکنند و مقصود از آن تبرک است و بمن اعلام شد که در رد احسان ما خطا کردی و از خدای عز و جل آمرزش طلب که تو را میامرزد و اگر قصد تو اینست که بوجه ماخوذ دست نزنی و در راه خرج نکنی ما آنرا از تو دریغ کردیم ولی آن دو جامه برای تو لازمست که در آنها محرم شوی. گوید درباره دو موضوع باو نامه نوشتم و موضوع سومی هم در نظرم بود و ننوشتم و با خود گفتم شاید بدش آید، جواب آن دو معنی رسید و جواب موضوع سوم هم که ننوشته بودم در ضمن آن بود مقداری طیب خواستم در یک بسته سفید برایم فرستاد و در محمل با من بود، در عسفان شترم رم کرد و محمل را انداخت و هر چه در آن بود پاشیده شد من همه کالای خود را جمع کردم آن بسته مفقود شد و هر چه کوشش کردم نیافتم تا یکی از همراهان گفت برای چه این قدر جستجو میکنی؟ گفتم بسته ای همراهم بوده؟ گفت چه در آن بوده؟ گفتم هزینه ام. گفت من دیدم کسی آنرا برد و
از آن پرسش کردم تا نومید شدم، چون بمکه رسیدم و جامه دان خود را گشودم اول چیزیکه از آن پدید شد همان بسته طیب بود با آنکه آن بسته در جامه دان نبود و بیرون از آن در میان محمل بود و با اثاث از آن بیرون ریخته بود. گوید در بغداد از طول اقامت دلتنگ شدم و با خود گفتم میترسم امسال نه بحج برسم و نه بخانه خود برگردم و رفتم نزد ابوجعفر تا جواب نامه ایکه بوسیله او نوشته بودم دریافت کنم گفت برو در فلان مسجد و مردی میاید آنجا و هر حاجتی داری بتو خبر میدهد، میگوید رفتم در آن مسجد، در آنجا بودم که مردی وارد شد و چون مرا دید سلام کرد و خندید و گفت مژده باد که تو امسال بحج میروی و سالم بخانواده خود بر میکردی انشاء الله. گوید نزد ابن وجنا رفتم که از او خواهش کنم برای من شتری کرایه کند و هم کجاوه ای فراهم کند، دیدم بدش آمد و بعد از چند روز او را دیدم و گفت چند روز است که من دنبال تو میگردم و بی سابقه گفت بمن نوشته و دستور داده که شتر برای تو کرایه کنم و هم کجاوه ای انتخاب کنم حسن برای من باز گفته که در این سال بده دلیل مطلع شده بود الحمد لله رب العالمین. 
14- علی بن محمد شمشاطی فرستاده جعفر بن ابراهیم یمانی گوید من در بغداد اقامت داشتم و کاروان یمنیها آماده مسافرت شد من نوشتم و از ناحیه اجازه مسافرت با آنها را خواستم، جواب بیرون آمد که با آنها بیرون مرو که برای تو در این مسافرت خیری نیست در کوفه اقامت کن کاروان آنها بیرون رفت و بنو حنظله بر آنها تاخت و آنرا غارت کردند. گوید بار دیگنر نوشتم و اجازه خواستم که از راه آب مسافرت کنم جواب آمد مکن، در آن
سال هر کشتی سفر کرد کشتیهای دزدان راهش را گرفتند و غارتش کردند. گوید من بمحله عسکر برای زیارت رفتم وقت مغرب در مسجد جامع بودم که غلامی نزد من آمد و گفت برخیز، گفتم من کیستم و برای کجا برخیزم؟ بمن گفت تو علی بن محمد فرستاد جعفر بن ابراهیم یمانی هستی برخیز برویم منزل، هیچکدام از اصحاب ما ورود مرا نمیدانست من با او بمنزلش رفتم و اجازه خواستم از داخل او را زیارت کنم بمن اجازه داد. 
15- رجاء مصری گوید بعد از وفات امام یازدهم من دو سال برای جستجوی از امام بیرون شدم و چیزیبدست نیاوردم در سال سوم موقعی که در مدینه بودم و دنبال فرزند امام یازدهم میگردیدم و ابو غانم از من خواسته بود که شام را نزد او بخورم و من نشسته بودم و فکر میکردم و با خود میگفتم اگر چیزی بود بعد از سه سال معلوم میشد بناگاه هافتی که او را ندیدم و آوازش را شنیدم میگفت ای نصر بن عبد الله بگو شما که برسول خدا (ص) ایمان دارید آیا او را دیدید. نصر گوید من خودم هم نام پدرم را نمیدانستم برای آنکه من در مدائن متولد شده بودم و پدرم مرده بود نوفلی مرا با خود بمصر برده بود و در آنجا بزرگ شده بودم گوید چون این آواز را شنیدم برخاستم و دویدم و دیگر بخانه ابو غانم هم نرفتم و راه مصر را در پیش گرفتم. گوید دو مرد مصری راجع بدو فرزند خود نوشته بودند و التماس دعا کرده بودند جواب رسید اما تو ایفلانی خدا اجرت بدهد و برای دیگری دعا کرده بود و پسر آنکه بوی تسلیت گفته بود مرد 
16- ابو محمد وجنایی گوید چون کار مردم پریشان شد و آشوب برخاست من تصمیم گرفتم هشتاد
روز در بغداد بمانم شیخی نزد من آمد و گفت بشهر خود برگرد من بناخواه از بغداد بیرون آمدم و بسرمن رای که رسیدم قصد کردم آنجا بمانم چون بمن خبر رسیده بود که در بلد