ده در سرمن رای و آغل و غرقگاه را هم گویند) موقعی که بسرمن رای رسیده بود، من با او راه میرفتم و باو میگفتم حمد خدا را بر این عقیده که تو داری گفت آرزومندم که این روش ما بپاید، ما بسرمن رای رسیدیم و آنچه همراه داشتیم تحویل دادیم، وکیل آن را در حضور من تحویل گرفت در کیسه گذاشت و با غلام سیاهی فرستاد و چون عصر شد یک بسته کوچکی برای ما آورد چون صبح شد ابو القاسم با من خلوت کرد و ابو الحسن و اسحق پیش افتادند ابو القاسم گفت غلامی که آن بسته کوچک را آورد چند درهم هم برای من آورد بواسطه بده که بسته کوچک را آورده من آنها را از او گرفتم و چون از در خانه بیرون آمدم ابو الحسین پیش از آنکه سخنی بگویم یا بداند که با من
چیزیست. برای آن خریکه با تو است من آرزو دارم که از طرف او چند درهمی بیاید تا بدان تبرک جویم و همچنین بود سال اول که من با تو در عسکر بودم گفتم بگیر خدا بتو داده است و الحمد لله رب العالمین گفت محمد بن کشمر نامه ای نوشت و خواهش کرد که دعا کند که پسرش احمد از بابت ام ولدش آزاد باشد جواب رسید راجع بصقری خدا برای تو هلال کرد آنرا و با این عبارت اعلام کرد که کنیه اش ابو الصقر است گوید ابن بشیر از غنائم ابو سعید هندی حکایت کرده و جمعی هم بوسیله محمد بن محمد اشعری از همان غانم حکایت کرده اند که من با پادشاه هند در کشمیر داخلی بودم - ترجمه باقی این روایت در حدیث ششم باب که قائم علیه السلام را مشاهده کردند عینا گذشت و در این جا تکرار شده است
19- محمد بن اسحق اشعری گوید من یکزنی از کنیزکان آزاد شده داشتم و مدتی بود او را متارکه کرده بودم نزد من آمد و گفت اگر مرا طلاق دادی بگو باو گفتم تو را طلاق ندادم و آنروز با او هم بستر شدم و بعد از چند ماه بمن نوشت که آبستن هستم من: 1 - درباره او و گفتارش
2- درباره خانه ایکه دامادم برای حضرت حجت علیه السلام وصیت کرده بود و درخواست کردم آن را بمن بفروشد و پولشرا باقساط بگیرد جواب رسید درباره خانه خواهشت برآورده است ولی نام آن زن و حمل او را نیاور، خون آن زن هم بعد بمن نوشت که دروغ نوشته بود و آن حمل اصلی نداشته 
20- ابو علی نیلی گوید ابوجعفر آمد و مرا بعباسیه برد و در ویرانه کشاند و نامه ای درآورد و برای من خواند در آن نامه حوادث و فجائعی بود که برای خانه امام یازدهم پیش آمد میشد بود، در ضمن نوشته بود که فلانه را مقصود ام عبد الله بوده است موی او را بگیرند و او را بیرون کشند و به بغداد فرود برند و پیش خلیفه بنشیند و مطالبی دیگر هم داشت بمن گفت آنها را حفظ کن و اصل نامه را پاره کرد و این مدتی پیش از وقوع آن حوادث بود. 
21- ابو جعفر مروزی از جعفر بن عمرو روایتکرده است که گوید در زمان حیات مادر امام یازدهم با جمعی بمحل عسکر رفتیم و رفقا نامه ای نوشتند بنام هر شخصی اجازه خواستند که از درون خانه زیارت کنند، من گفتم نام مرا ننویسید من اجازه نمی خواهم، جواب رسید همه اجازه دارید و آن هم که ابا داشت اجازه دارد. 
22- گوید ابوالحسن جعفر بن احمد گفت که ابراهیم بن محمد فرج رخجی درباره مطالبی نامه نوشت و درباره نوزادیکه داشت نامش را چه بگذارد، جواب همه مطالب او داده شده و جوابی راجع بفرزندش نرسید که نامش چه باشد و آن فرزند مرد و الحمد لله رب العالمین گوید میان جمعی از اصحاب مادر مجلسی سخنی درباره موضوعی رد و بدل شد و بیکی از آنها جمیع
شرح ماجرای را نوشت که در آن مجلس اتفاق افتاده بود. 
23- عاصمی باز گفته است که مردی در اندیشه بود برای آنکه حق لازم صاحب الزمان را به که برساند و دلتنگ شده بود آواز هاتفی را شنید که گفت آنچه با تو است بحاجز بپرداز گوید ابو محمد سروی بسرمن رای آمد و با او مالی بود بدون سابقه نامه ای برای وی بیرون آمد که درباره ما شکی نیست و درباره کسی که قائم مقام ما است آنچه با خودداری بحاجز رد کن 
24- گوید ابوجعفر بمن باز گفت که ما با یکی از موثقین از برادران خود چیزی بمحل عسکر بفرستادیم آن مرد تعمد کرده بود و نامه ای هم با آنچه داشت ضمیمه کرده بود و آن نامه بیجواب باو برگشته بود 
25- ابو عبد الله حسین بن اسمعیل کندی گفت که ابو طاهر بلالی بمن گفت آن توقیع و دستخطی که از امام یازدهم ابو محمد برای من آمده درباره جانشین بعد از او در خانه خود بیاورد، من گفتم خواهش دارم لفظ آن دستخط را برای من استنساخ کنی او ابو ظاهر را از خواهش من خبردار کرد گفت او را نزد خودم بیاور تا وسائط میان من او ساقط گردد و دستخطی از امام یازدهم دو سال پیش از وفاتش بمن رسید که از جانشین خود بمن خبر داده بود. پس سه روز بعد از وفاتش دستخطی رسید که مرا باین مضمون خبر داد خدا لعنت کند کسانیکه حقوق اولیاء خدا را منکرند و مردم را بدوش خود سوار میکنند و الحمد له کثیرا. 
26- گوید جعفر بن حمدان نامه ای نوشت و این مسائل برایش بیرون آمد: من کنیزی برای خود تحلیل کردم و با او شرط کردم که از او اولاد نخواهم و او را الزام بسکونت در منزل خود نکنم چون مدتی گذشت بمن گفت آبستنم باو گفتم چگونه آبستن شدی با آنکه من از تو
تو اولاد نخواستم سپس مسافرت کردم و برگشتم و پسری زائیده بود من او را منکر نشدم مخارج و اجرت او را قطع نکردم، من مزرعه ای دارم که پیش از آنکه این زن را بگیرم آن را مورد وصایا و سهم اولادم قرار دادم و شرط کرده ام که تا زنده ام کم کردن و زیاد کردنش با خودم باشد اکنون این فرزند را زائیده و در وقف موبد پیش وارد نیست، من وصیت کردم که اگر مردم تا صغیر است خرج او را بدهند و چون کبیر شد از مجموع این مزرعه دویست اشرفی باو بدهند و دیگر برای او و نسلش بعد از دریافت این مبلغ حقی در وقف نباشد اکنون رای شما را اعزک الله در موضوع این فرزند برای ارشاد خود خواستارم و امتثال مینمایم و التماس دعا برای عافیت و خیر دنیا و آخرت دارم جواب: مردیکه کنیز را بر خود حلال کرده و با او شرط کرده که فرزندش را نخواهد و پاک است آن خدائیکه در قدرت خود شریکی ندارد این شرط با کنیز شرط بر خدا است عز و جل این شرط تحت اختیار نیست و از وجود فرزند بطور اطمینان نمیشود جلوگیری کرد و با اینکه این شرط را کرده و تردیدی در میان آمده و موعد و مدتی که در آن فرزند آمده است معین نیست تا آنکه باین قرینه وضع او معلوم شود در اینصورت الحاق فرزندی بیزاری جست و بر کنار شد و اما راجع باینکه وصیت کند دویست دینار باو بدهند و خودش و نسلش حقی بوقف نداشته باشند اختیار با او است و مال مال او است و هر چه خواسته عمل کرده است ابوالحسن گوید چون حساب دقیق کردند فرزند روی حساب صحیح بدنیا آمده بود گوید در نسخه ابوالحسن همدانی یافتم نامه شما (تبارک الله) بمن رسیده و نامه ای که فرستاده بودید
27- علی بن محمد صیمری نوشته بود و کفنی خواسته بود و جواب رسیده بود که در سال هشتاد یا هشتاد یک بدان محتاج است و در آن وقتیکه معین کرده بود وفات کرد و چند ماه پیش از مرگش کفن برای او فرستاده شده بود 
28- احمد بن ابراهیم گوید من شرفیاب حضور حکیمه دختر محمد بن علی (امام نهم) خواهر ابو ا