لحسن عسکری (امام دهم) گردیدم سال دویست و شصت و دو بود و در مدینه بودم و از پشت پرده با او سخن گفتم و از دین وی پرسیدم کسی که باید امام بداند برای من نام برد و بمن گفت فلان پسر حسن عسکری علیه السلام نام او را گفت، گفتم قربانت او را معاینه کردی یا خبر او را شنیدی گفت خبر او را از امام یازدهم شنیدم و برای مادرش نوشته بود، گفتم آن مولود کجا است؟ گفت پنهانست گفتم شیعه بکه مراجعه کنند؟ گفت بجده او مادر امام یازدهم، گفتم وصیت خود را بزنی واگذاشته؟ گفت پیروی از حسین بن علی بن ابیطالب (ع) کرده است زیرا حسین بن علی بحسب ظاهر وصایای خود گفت را بخواهرش زینب دختر علی بن ابیطالب (ع) سپرد برای پنهان کردم امامت پسرش علی بن الحسین سپس فرمود شما مردمی هستید مطلع از اخبار آیا در روایات بشما نرسیده است که نهمین فرزند حسن (ع) زنده است و میراثش تقسیم میشود 
29- ابو جعفر محمد بن علی اسود گفت من اموالی که وقف امام بود به ابو جعفر محمد بن عثمان
عمری میرسانیدم یکروز در اواخر عمرش که دو ساله سال پیش از وفاتش بود بعضی از اموال نزد او بردم بمن دستور داد که آنرا به ابوالقاسم روحی بپردازم و از او مطالبه قبوض کردم به ابو جعفر شکایت کرد و او دستور داد که قبض از او نخواهم و گفت هر چه بدست ابوالقاسم برسد بدست ما میرسد بعد از این اموال را نزد او ببر و از او مطالبه قبض مکن مصنف این کتاب گوید دلیلی که از اینحدیث استفاده میشود اینستکه میدانستند چه مقداری حمل شده و محتاج قبض نبوده اند و این برهبری از طرف خدای عز و جل بوده است 
30- محمد بن علی اسود گوید ابو جعفر عمری برای خود قبری کنده بود و با تخته ساخته بود من درباره این از وی پرسش کردم، گفت من مامور شدم که کار و بار خود را جمع کنم و دو ماه بعد از آن مرد 
31- محمد بن علی اسود گوید یکسالی از سالها زنی جامه ای بمن داد و گفت آنرا نزد عمری ببر و آن را با جامه های بسیاری نزد عمری بردم و چون بغداد رسیدم دستور داد همه را به محمد بن عباس قمی تحویل بدهم همه را باو تسلیم کردم جز جامه همان زن عمری کسی نزد من فرستاد و دستور داد که جامه آن زنرا هم باو بده بعد از آن باو گفتم که زنی جامه ای بمن داد و لی هر چه گردیدم آن را نیافتم، گفت غم مخور بعد آن را خواهی یافت و بعد آن را یافتم و صورت جامه هائیکه برده بود نزد عمری نبود
32- محمد بن اسود گوید علی بن حسین بن موسی بن بابویه ره بعد از مرگ محمد بن عثمان عمری از من خواهش کرد که از ابو القاسم روحی بخواهم که از مولای ما صاحب الزمان (ع) بخواهد درباره او دعا کند که خدا پسری باو عطا کند، گوید از او خواهش کردم و آن را بامام رسانید و پس از سه روز خبر داد که برای علی بن الحسین دعا کرد و بزودی خدای عز و جل باو پسر با برکتی بدهد که سودمند باشد و بعد از او هم اولادی باشد 
ابوجعفر محمد بن علی اسود گوید من برای خود درخواست کردم که دعا کند خدا پسری بمن روزی کند جوابی بمن نداد و گفت راهی ندارد گوید در آن سال برای علی بن الحسین پسرش محمد بن علی متولد شد و بعد از او هم اولاد دیگری و برای من پسری نیامد مصنف این کتاب گوید بسیاری از اوقات میسد که محمد بن علی اسود (رض) مرا میدید که به مجلس درست استاد خود محمد بن احمد بن حسن بن ولید میرفتم و در کتب علم و حفظ آنها اشتیاق داشتم و بمن میگفت این رغبت در علم و تحصیل از تو عجب نیست زیرا تو بدعای امام علیه السلام بدنیا آمدی 
33- احمد بن ابراهیم بن مخلد گوید من در بغداد بحضور مشایخ رسیدم و شیخ ابو الحسن علی بن محمد سمری قدس الله روحه بدون سابقه بمن گفت خدا علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی را بیامرزد، گوید مشایخ آن روز را تاریخ برداشتند و خبر رسید که در همان روز مرده است و بعد از آن
ابو الحسن سمری ره در نیمه شعبان سال سیصد و بیست و هشت از دنیا رفت 
34- جعفر بن احمد بن متیل گوید در حال احتضار ابوجعفر محمد بن عثمان عمری من بالای سرش نشسته بودم با او سوال و جواب میکردم و با او صحبت میداشتم و ابو القاسم حسین بن روح (رض) پائین پایش نشسته بود پس بمن متوجه شد و گفت من دستور دادم که به ابوالقاسم حسین بن روح وصیت کنم گوید من از بالای سرش برخاستم و دست ابوالقاسم را گرفتم و بجای خودم نشانیدم و خودم پائین پای او رفتم. 
35- محمد بن متیل بما گزارش داد و گفت زنی بود زینب نام از اهل آبه و همسر محمد بن عبدیل آبی بود و سیصد اشرفی همراه داشت و نزد عمویم جعفر بن احمد بن متیل رفت و گفت من میخواهم این مال از دست خودم بدست ابی القاسم بن روح برسد، گوید مرا با او فرستاد تا ترجمان او باشم، چون خدمت ابی القاسم (رض) رفتیم با زبان فصیح باو خوش آمد گفت و زینب باو گفت چونی چونا چویدا گواندا چون هسته و معنایش اینست که حالت چطور است و چگونه هستی و دخترانت چطورند؟ گوید من این عبارترا ترجمه نکردم و مال را تحویل داد و برگشت. 
36- علی بن محمد بن متیل گوید عمویم جعفر بن احمد گفت که ابوجعفر محمد بن عثمان سمان معروف به عمری (رض) مرا خواست و چند جامه راه راه با کیسه ای ریال نقره بمن داد و گفت لازمست هم اکنون خودت بواسط بروی و اینها که بتو دادم باول کسی که موقع بالا رفتن تو از مرکب بشط در واسط تو را برخورد کرد بدهی، گوید مرا از این ماموریت اندوه سختی درگرفت، گفتم چون منی را بچنین ماموریتی میفرستند و این چیز اندک و ناقابل را با او روانه میکنند گوید من به واسط گرفتم و از مرکب
بالا رفتم گوید اول کسی که بمن برخورد کردم از او احوال حسن بن محمد قطاه سیدلانی وکیل وقف را در واسط پرسش کردم، گفت من او هستم تو کیستی؟ گفتم منهم جعفر بن محمد بن متیل هستم که گوید مرا بنام میشناخت بر من سلام داد و من بر او سلام دادم و همدیگر را در آغوش کشیدیم و باو گفتم ابوجعفر عمری بتو سلام میرساند و این چند جامه و این کیسه را بمن داده که بشما تحویل دهم گفت حمد خدا را محمد بن عبد الله حائری مرده است و من براهی اصلاح و تهیه کفن او بیرون آمده ام جامه دان را گشود و بناگاه در آن همه لوازم کفن وجود داشت از سر تا سری و پارچه های کفن و کافور در کیسه هم کرایه حمالها و اجرت گور کندن بود، جنازه او را تشیع کردیم و من برگشتم. 
37- ابو محمد حسن بن یحیی علوی ابن اخی طاهر در خانه خودش که در بغداد سمت بازار پنبه بود بما خبر داد که ابوالحسن علی بن احمد بن علی عقیقی سال دویست و نود و هست ببغداد آمد و نزد علی بن عیسی بن جراح که آن روز وزیر بود رفت و درباره مزرعه خود از او خواهشی کرد در جوابش گفت فامیل تو در این شهر بسیارند و و اگر بخواهیم تقاضای همه آنها را برآوریم دنباله دارد و جواب مساعدی باو نداد، عقیقی گفت من از کسی خواهش میکنم که قضای حاجتم بدست او است علی بن عیسی گفت او کیست؟ گفت خدای عز و جل و خشمناک بیرون آمد، گفت من بیرون آمدم و میگفتم خدا تسلیت بخش هر هالک و جبران هر دردیست گوید برگشتم و فرستاده ای از طرف حسین بن روح نزد من آمد و باو حال خود را شکایت کردم، او رفت و بوی گزارش داد و آن فرستاده صد درهم تمام با یک دستما