 گفتند وصی تو پس از تو کیست؟ گفت برای خدا امریست که او خود رساننده آنست و درگذشت رضی الله عنه و این آخر سخنی بود که از او شنیده شد رحمه حق و رضوانش بر او باد 
46- محمد بن حسن صیرفی دو رقی که در بلخ مقیم بوده میگوید من قصد حج کردم و پول طلا و و نقره ای همراه داشتم، طلا ها را شمش کردم و نقره ها را تخته و این پول باید بشیخ ابو القاسم حسین بن روح تحویل شود گوید چون بسرخس رسیدم چادر خود را در ریگزاری زدم و این طلا و نقره ها را صرافی میکردم و یک شمش طلا از دستم افتاد و در میان ریگها فرو رفت و من نفهمیدم چون بهمدان رسیدم بار دیگر شمشهای طلا و تخته های نقره را بازرسی کردم برای آنکه در حفظ آنها کوشا بودم و دیدم

یک شمش طلای صد مثقالی یا گفت نود و سه مثقالی مفقود شده است و من از مال خود بوزن آن شمشی تهیه کردم و بجای آن گذاشتم چون ببغداد رسیدم و شرفیاب حضور شیخ ابوالقاسم حسین بن روح قدس الله روحه گردیدم و آنچه شمش طلا و نقره با خود داشتم بوی تحویل دادم دست برد همان شمشیکه از مال خود تهیه کرده بودم بجای آنکه گم شده بود برداشت و نزد من انداخت، گفت این شمش از ما نیست و شمش طلای ما را در سرخس آنجا که چادر زده بودی گم کردی برگرد و همانجا منزل کن و آن شمشرا زیر ریگها جستجو کن و آنرا پیدا میکنی و بر میگردی اینجا و مرا نخواهی دید گوید بسرخس برگشتم و در همانجا منزل کردم و آن شمشمرا زیر ریگها جستم و ریک بان چسبیده بود و آنرا برداشتم و بشهر خود رفتم و در حج بعدی ببغداد آمد شیخ ابوالقاسم بن روح رضی الله عنه مرده بود و ابا الحسن علی بن محمد سمری را دیدار کردم و شمشرا باو دادم 
47- محمد بن علی بن احمد بزرجی گوید در سرمن رای مرد جوانی را در مسجد معروف بمسجد زبیده واقع در شارع السوق دیدار کردم گفت هاشمی است و از فرزندان موسی بن عیسی است از جعفر نام او را ذکر نکرده است) من نماز میخواندم و چون سلام دادم گفت تو قمی هستی یا رازی؟ گفتم من

قمی هستم در مسجد امیرالمومنین که در کوفه است مجاور شده ام، گفت خانه موسی بن عیسی را در کوفه میشناسی؟ گفتم آری گفت من از اولاد اویم. گفت من پدری داشتم که چند برادر داشت و او خود برادر بزرگتر بود ثروتمند بود و برادر کوچک چیزی نداشت و بمنزل برادر بزرگ رفته بود و ششصد اشرفی از او دزیده بود برادر بزرگ بمن گفت برو خدمت حسن بن علی بن محمد الرضا (امام یازدهم) و از او خواهش کن که بزبان ملاطفت آن کوچک را وادارد شاید مال مرا برگرداند زیرا او گفتار شیرین و موثری دارد، گوید چون وقت شد من از مراجعه بامام یازدهم پشیمان شدم و گفتم میروم نزد اشناس ترکی (داروغه شهر) صاحب سلطان شکایت میکنم، چون بمنزل اشناس رفتم دیدم تخته نردی جلو او است و بازی میکند، نشستم تا فارغ شود در این میان فرستاده حسن بن علی دنبال من آمد و گفت اجابت کن من برخاستم با او رفتم و چون خدمت حسن بن علی (ع) رسیدم فرمود تو را چه شد که اول شب بما حاجتی داشتی و وقت سحر پشیمان شدید، برگرد آن کیسه ای که از مالت مفقود شده بود مسترد شد و از برادرت هم شکایت مکن با او نیکی کن و باو خرجی بده و اگر باو نمیدهی او را نزد ما فرست تا باو عطا کنیم و چون بیرون آمد غلامش او را دیدار کرد و از پیدا شدن کیسه اشرفی باو خبر داد. ابوجعفر بزرجی گوید چون فردا شد آن هاشمی مرا بمنزل خود برد و مهمان کرد و کنیزی را فریاد زد یا غزال یا گفت یا زلال کنیز پیری آمد باو گفت برای مولای خود حدیث میل و مولود را حکایت کن. گفت ما کودکی دردمند داشتیم خانمم بمن گفت برو در خانه حسن بن علی (ع) و بحکیمه بگو

چیزی برای شفا بما عطا کنید تا کودک ما شفا یابد و چون رفتم و پیغام خانم را رسانیدم حکیمه گفت آن میلی که دیشب با آن چشم نوزاد را سرمه کشیدیم بیاورید و مقصودش پسر حسن بن علی (ع) بود، میلی برای او آوردند و او هم بمن داد و نزد خانم آوردم و نوزاد را با آن سرمه کشیدند و بهبودی یافت و آن میل نزد ما بود و بدان استشفا میکردیم و سپس آنرا گم کردیم. ابوجعفر بزرجی گفت من ابو الحسن بن برهون رسی را در مسجد کوفه دیدم و حدیث هاشمی را برای او باز گفتم او گفت این حکایت را من از خود هاشمی عینا شنیده ام بدون کم و زیاد. 
48- حسین بن علی بن محمد قمی معروف به ابی علی بغدادی گوید من در بخاری بودم و شخصی معروف بابن جاو شیر ده شمش طلا بمن داد و دستور داد که آنها را در بغداد بشیخ ابو القاسم حسین بن روح قدس الله روحه تحویل بدهم من آنها را با خود آوردم و چون به آمویه رسیدم یکی از آن شمشها گام شد و من نمیفهمیدم تا وارد بغداد شدم و شمشها را درآوردم که تحویل بدهم دیدم یکی از آنها کم است، یک شمش بوزن آن خریدم و جای آن گذاشتم و بان نه شمش افزودم و رفتم نزد شیخ ابو القاسم روحی قدس الله روحه و شمشها را پیش او گذاشتم بمن گفت آن شمشی که خودت خریدی بردار و با دست خود بدان اشاره کرد و گفت آن شمشی را که گم کردی بما رسید و آن اینست و آن شمشرا بیرون آورد که من در آمویه گم کرده بودم بدان نگاه کردم و آنرا شناختم.

حسین بن علی بن معروف به ابی علی بغدادی گوید در همین سال من زنی را در بغداد دیدم او از من پرسید وکیل مولای ما علیه السلام کیست؟ یکی از قمیها باو خبر داد که ابو القاسم بن روح است و نشانی او را باو داد آن زن نزد وی آمد و من در خدمت او بودم باو گفت ایشیخ همراه من چیست؟ فرمود هر چه با خودداری در دجله انداز و نزد من بیا تا بتو بگویم، گوید آن زن رفت و آنچه با خود داشت در دجله انداخت و برگشت خدمت شیخ ابو القاسم روحی، ابو القاسم بخدمتکار خود گفت آن حقه را نزد من بیاور و بان زن گفت این همه حقه ایست که با تو بود و در دجله انداختی من بتو بگویم در آن چیست؟ یا تو بمن میگوئی عرض کرد بلکه شما بفرمائید فرمود صورت آنچه در این حقه است 1. - یکجفت دستبند طلا 2. - یک حلقه بزرگ که گوهری بر آن نصب است 3. - دو حلقه کوچک که در آنها دو گوهر است 4. - دو انگشتر. یکی فیروزه و دیگری عقیق. و مطلب همان بود که شیخ گفته بود و چیزی از آن کم گذارده بود سپس سر حقه را باز کرد و هر چه در آن بود بمعرض نمایش گذاشت و آن زن بدان نگریست و گفت این خود همانست که من آوردم و در دجله انداختم من و آن زن هر دو از دهشت و خرمی بیهوش شدیم بواسطه مشاهده این دلالت صادقه و درست. سپس بعد از آنکه حسین این حدیث را برای من نقل کرد بمن گفت روز قیامت نزد خدای عز و جل گواهی میدهم که امر همانست که گفتم نه در آن افزودم و نه کم کردم و بدوازده امام قسم خورد که راست گفته و کم و زیاد نکرده

49- ابو الحسن محمد بن احمد داودی از پدرش روایت کرده که گفت من نزد ابی القاسم حسین بن روح قدس الله روحه بودم مردی از او پرسید گفتار عباس برای پیغمبر (ص) که عمویت ابو طالب بحساب جمل اظهار ایمان کرد و بدست خود شصت و سه عدد شمرد چه معنی دارد؟ گفت مقصودش از این الله احد جواد بوده است. تفسیرش اینست که: الف - 1 لام - 40 هاء - 5 الف - 1 ح - 8 د - 4 ج - 3 و - 6 الف - 1 و - 4 جمع کل - 63 
50- محمد بن جعفر اسدی (رض) گوید در جواب سئوالات من بوسیله شیخ ابی 