ی پروردگار شما نه یک چشم است نه راه میرود و نه زوال دارد و برتر است خدا از این اوصاف برتری بزرگی هلا بیشتر پیروانش در آن روز زنازادگانند و صاحبان پوستین های سبز، خدا او را در شام بکشد بر سر گردنه ای که آنرا افیق نامند و سه ساعت از روز جمعه گذشته باشد بدست کسی که مسیح عیسی بن مریم پشت سرش نماز بخواند هلا بعد از آن طامه کبری باشد عرض کردیم آن دیگر چیست یا امیرالمومنین؟ فرمود دابه الارض است که از کوه صفا براید و انگشتر سلیمان و عصای موسی با او باشد آن انگشتر را بروی هر مومنی گذارد نقش گیرد این مومن است حقا و بروی هر کافری گزارد نقش

گیرد این کافر است حقا تا بجائیکه مومن فریاد کشد وای بر تو ایکافر و کافر فریاد زند خوشا بر تو ای مومن من دوست داشتم چون تو باشم و بفوز بزرگ برسم، سپس دابه سر بلند کند و باذن خدا همه مردم از مشرق تا مغرب او را ببینند و این پس از آنست که آفتاب از مغرب خود براید در این وقت توبه برداشته شود، نه توبه پذیرفته است و نه عمل سود دهد و سود ندهد کسی را ایمانش در صورتیکه پیش از آن ایمان نداشته و با ایمان کسب خیری نکرده، سپس فرمود دیگر از من نپرسید که بعد از آن چه خواهد بود زیرا دوستم پیغمبر (ص) از من تعهد گرفته آنرا جز بخاندانم نگویم نزال بن سبره گوید بصعه بن صوحان گفتم ایصعصعه مقصود امیرالمومنین از این جمله چه بود؟ صعصعه گفت یابن سبره آنکه عیسی بن مریم پشت سرش نماز میخواند دوازدهمین از عترت و نهمین فرزند حسین (ع) و او است آفتابی که از مغرب خود بر میاید و نزد رکن و مقام ظاهر میشود و زمین را پاک میکند و ترازوی عدل مینهد و دیگر کسی بکسی ستم نمیکند امیرالمومنین بما خبر داد که دوستش رسول خدا (ص) باو سفارش کرده که از حوادث بعد از او بکسی جز عترتش خبر ندهد 
2 - این حدیث را ابوبکر محمد بن عمرو بن عثمان بن فضل عقیلی فقیه بسند خود عینا نقل کرده است از قول ابن عمر

3- ابی عمر گوید یکروز رسول خدا (ص) نماز بامداد را با اصحابش خواند و با اصحابش برخواست و آمد در مدینه بدر خانه ای رسید در را زد و زنی بیرون آمد و عرض کرد یا ابو القاسم چه میخواهی؟ فرمود ای مادر عبد الله برای من از عبد الله اجازه بگیر، عرض کرد یا ابو القاسم با عبد الله چه کاری داری؟ بخدا او عقل خود را از دست داده و در جامه خود میشاشد و از من کار زشتی را میخواهد، فرمود برای من از او اجازه بگیر، عرض کرد بر عهده خودت؟ فرمود آری، عرض کرد وارد شو حضرت وارد شد و او در قطیفه ای بود و همهمه ای داشت مادرش گفت خاموش باش و مودب بنشین این محمد است که بدیدار تو آمده است، خاموش شد و نشست و سپس رو به پیغمبر کرد و گفت چه بود برای این مادرم که خدایش لعنت کند اگر مرا میگذاشت میگفتم که این همان پیغمبر آخر الزمان است یا نه؟ پیغمبر او گفت: چه می بینی؟ من حقی می بینم و باطلی و تختی می بینم بر روی آب بگو اشهد ان لا اله الا الله و گواهی بده که من رسول خدایم بلکه من تو بگو اشهد ان لا اله الا الله بگو من رسول خدایم خدا تو را سزاوارتر به رسالت از من ندانسته است.

چون روز دوم شد با اصحاب خود نماز صبح را خواند و برخاست و با او برخاستند و آمدند و همان در را زد و مادرش گفت بفرمائید و پیغمبر وارد شد و او در سر نخل خرمائی خوانندگی میکرد، مادرش گفت خاموش باش و فرود آی محمد نزد تو آمده است خاموش شد و به پیغمبر عرض کرد چه برای اوست خدایش بکشد اگر این مادر میگذاشت میگفتم آیا او است آن پیغمبر یا نه؟ روز سوم باز پیغمبر نماز صبح را خواند و برخاست و برخاستند و بهمان جا آمدند و دیدند او در میان گوسفندانی است و آنها را میراند، مادرش گفت خاموش باش و بنشین این محمد است که آمده است خاموش شد و نشست. در آنروز آیاتی از سوره دخان نازل شده بود که پیغمبر در نماز صبح برای آنان خوانده بود سپس باو گفت آیا گواهی میدهی که خداوند معبود بر حقی جز خدا نیست و گواهی میدهی که من رسول خدایم؟ گفت بلکه گواهم که معبود بر حقی جز خدا نیست و گواهم که من خود رسول خدایم خدا تو را بدان سزاوارتر از من قرار نداده است. پیغمبر فرمود من چیزی برای تو پنهان کرده ام آن چیست؟ گفت الدخ الدخ پیغمبر باو گفت گم شو تو از مدت خود فراتر نروی و بارزوی خود نرسی و بجز بدانچه برایت مقدر شده دست نیابی. سپس رو باصحاب خود کرد و فرمود ایمردم خدا هیچ پیغمبری نفرستاده است جز آنکه قوم خود را از دجال ترسانیده و حذر داده است و خدای عز و جل او را تا امروز بشما تاخیر انداخته و اگر کار او بر شما اشتباه شود بدانید که پروردگار شما یک چشم نیست براستی او سوار بر خری خروج کند که پهنای میان دو گوشش میلی باشد، خروج کند و با او بهشت باشد و دوزخ و کوهی از نان و نهری از آب بیشتر پیروانش یهود باشند و زنان و اعراب، بر همه آفاق زمین درآید جز مکه و دو کوهش و مدینه و دو تپه اش. مصنف این کتاب گوید اهل عناد و انکار بمثل این خبر تصدیق میکنند و آنرا درباره دجال و غیبت او و بقای او در مدتی طولانی و خروج او در آخر الزمان روایت مینمایند و تصدیق بامر قائم (ع)

ندارند که مدتی طولانی غائب گردد و سپس ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد کند چنانچه پر از جور و ستم شده است با اینکه پیغمبر و امامان بعد از او بوجود او تصریح کرده اند و نام و غیبت و نسب او را بیان کرده اند و خبر از طولانی بودن دوران غیبت او داده اند و مقصود آنها اطفاء نور خدا و ابطال امر ولی خدا است و خدا ابا دارد جز آنکه نور خود را کامل کند و اگرچه مشرکان را بد آید و بیشتر دلیلشان همین است که میگویند ما این اخبار را درباره او روایت نکردیم و آنها را نشناسیم و کسی که نبوت پیغمبر ما را منکر است از ملحدان و برهمنان و یهود و نصاری و گبران هم همین را میگویند و اعتراض آنها اینست که آنچه شما مسلمانان درباره معجزات پیغمبر پیغمبر خود روایت میکنید نزد ما صحیح نیست و دلائل شما را قبول نداریم و نمیدانیم و بطلان امر نبوت او را از اینراه میدانند و اگر دلیل منکران امر غیبت بر ما لازم الاتباع باشد دلیل منکران نبوت هم بر آنها لازم الاتباع است چونکه عدد آنها از ایشان برتر است و میگویند بعقل ما نمیگنجد که کسی در این زمان بیش از عمر معمولی زنده بماند. در جواب آنها گوئیم شما تجویز میکنید که دجال بیش از حد معمول زنده بماند و غائب باشد و شیطان نیز هزارها سال زنده و غائب باشد و برای حضرت قائم آنرا تجویز نمیکنید با همه آن روایاتی که درباره غیبت و طول عمر او رسیده است و دلالت بر ظهور او دارد با آنکه اخباری در این کتاب از پیغمبر نقل کردیم که آنچه در امتهای گذشته بوده است طبق النعل بالنعل در این امت

هم خواهد بود و در میان پیغمبران گذشته و حجت های خدای عز و جل معمرینی بوده اند و حضرت نوح دو هزار و پانصد سال عمر کرده است و قرآن میگوید نهصد و پنجاه سال در میان قوم خود بوده است و روایتی که با سند در این کتاب ذکر کردیم میگوید در قائم روشی است از حضرت نوح (ع) که آن طول عمر است و چگونه امر او انکار شود و آنچه مانند آنست 