ست و آن تربت سبط شهید است و تربت ابناء و اولاد انبیاء چنین باشد، این آهوها با من سخن کنند و گویند که برای اشتیاق بتربت سبط مبارک در اینجا می چرخد و معتقدند که از هر آسیبی در امانند سپس دست بدینها رد و بوئید و فرمود اینها پشک آهوانست که چنین خوشبو است برای خاطر گیاهی که از این زمین میروید بار خدایا آنها را باقی بدار تا پدرش آنها را ببوید و از آن تسلیت یابد و و آرامش خاطر جوید فرمود تا این روزگار ما مانده اند و برای طول زمانه ایکه گذرانیده اند زرد شده اند، این زمین گرفتاری و مصیبت است و باعلا صوت خود فریاد زد ای پروردگار عیسی بن مریم بکشندگانش برکت مده و بحمله کنندگان بر او و کمک کاران آنها و کسانیکه از یاریش دست بکشند سپس گریه ای طولانی کرد و ما هم با او گریستیم تا آنکه برو درافتاد زمانی طولانی از هوش رفت و

بهوش آمد و عبا پهن کرد و آن پشکها را در عبای خود بست و بمن هم دستور داد از آنها بسته ای برداشتم و فرمود ایپسر عباس هر گاه دیدی خون تازه از آنها بتراود بدانکه ابو عبد الله در اینجا کشته شده است و دفن شده است ابن عباس گوید بخدا من آنها را از واجبات الهیه بیشتر حفظ میکردم و از گوشه آستین خود باز نمیکردم در این میان که یکروز در خانه خوابیده بودم بیدار شدم و دیدم خون تازه از آنها روانست و آستین من پر از خون شده نشستم و گریستم و گفتم بخدا حسین کشته شد بخدا هرگز علی حدیث دروغ بمن نگفته است و از وقوع چیزی خبر نداده است مگر آنکه شده است زیرا رسول خدا باو خبرهائی میداد که بدیگران نمیداد من هراسیدم و از خانه سپیده دم بیرون آمدم و دیدم سراسر مدینه مه آلود است و تاریک است و چشم چشم را نمی بیند و آفتاب برآمد و دیدم بی نور است و گویا گرفته است و بر دیوارهای مدینه خون تازه نمایان است من نشستم و گریستم و گفتم بخدا حسین کشته شد و از گوشه خانه آوازی شنیدم که میگفت ای آل رسول شکیبا باشید سبط مظلوم کشته شد روح الامین از آسمان فرود شد و بانک ناله و زاری داشت سپس صاحب آن آواز باعلا صوت خود گریست و منهم گریستم و آن شب را تاریخ برداشتم ماه محرم بود و روز عاشورا دهم روز محروم و چون خبر قتل حسین و تاریخش بما رسید با آن مطابق بود

راوی گوید من این حدیث را برای کسانیکه با او بودند نقل کردم و همه گفتند آنچه تو شنیدی ما هم شنیدیم ولی در حال نبرد بودیم ندانستیم او کیست؟ و گفتیم شاید خضر است یا علی بن الحسین است خدا کشنده او و کمک کننده و پیروان او را لعنت کندجمعی روایتکرده اند که حبابه والبیه امیرالمومنین (ع) را درک کرده است و بعد از او یک بیک ائمه را ملاقات کرده و تا روز دار حضرت رضا زنده بود و طول عمر او را کسی منکر نشده است و چرا باید منکر قائم (ع) شد 
1 - حبابه والبیه گوید در شرطیه الخمیس علی (ع) را دیدم که تازیانه ای بدست داشت و کسانیکه جری، مار ماهی، از مار و طافی میفروختند میزد و بانها میفرمود ایفروشندگان مسخ شده های بنی اسرائیل و چند بنی مروان، فرات بن اخنف نزد او ایستاد و گفت چند بنی مروان چیست؟ گوید که در جوابش فرمود مردمانی بودند که ریشها را میتراشیدند و سبلها را میتابیدند گوید من سخنوری بهتر از او ندیدم و دنبال او افتادم و از عقب او رفتم تا در جلو خان مسجد نشست باو عرض کردم یا امیر المومنین رحمت الله دلیل امامت چیست؟ بمن فرمود این سنگریزه را بیاور (با دست خود بیک سنگ ریزه اشارت کرد) من آنرا نزد او آوردم و با انگشتر خود بر آن نقشی زد و نقش بست و بمن فرمود ای حبابه هر کس مدعی امامت شد و توانست چنانچه دید سنگ مهر زندی بدانکه او امام مفترش الطاعه است و امام هر چه را خواهد از او پوشیده نماند، گوید من برگشتم تا امیرالمومنین درگذشت و خدمت امام حسن رسیدم که در جای امیرالمومنین

نشسته بود و مردم از او سئوال میکردند بمن فرمود ای حبابه والبیه عرض کردم لبیک یا مولای فرمود آنچه با خودداری بیاور گوید آن سنگریزه را باو دادم و بر آن مهری نهاد چنانچه امیرالمومنین بر آن مهر نهاده بود سپس در مسجد پیغمبر (ص) خدمت امام حسین رسیدم مرا نزدیک خود خواند و بمن مرحبا گفت و سپس فرمود برای امامت چنانچه تو خواهی دلیلی هست آیا نشانه امامت را میخواهی عرض کردم آری ای آقای من، فرمود آنچه با خودداری بیاور آن سنگریزه را بوی دادم و بر آن مهری نهاد، گوید در پیری خدمت علی بن الحسین (ع) رسیدم و ناتوان بودم و آنروز صد و سیزده سال برای خود میشمردم او را دیدم که در رکوع و سجود بود و چنان بعبادت اشتغال داشت که من نومید شدم با انگشت سبابه بمن اشاره کرد و جوانی من برگشت گفتم ای آقای من چقدر از عمر دنیا گذشته و چه مانده است؟ فرمود آنچه گذشته است آری و آنچه مانده است نه گوید سپس فرمود آنچه با خودداری بیاور من آن سنگریزه را باو دادم و بر آن مهری نهاد سپس خدمت ابوجعفر سیدیم و برای من آنرا مهر کرد سپس نزد امام صادق آمدم و آنرا برای من مهر کرد سپس خدمت ابو الحسن موسی بن جعفر رسیدم برای من بر آن مهری نهاد سپس خدمت امام رضا رسیدم و آنرا برای من مهر کرد، حبابه والبیه بعد از آنهم بروایت عبد الله بن هشام نه ماه دیگر زنده بود 
2- از امام پنجم روایت شده است که امام زین العابدین درباره حبایه والبیه دعا کرد و خدا جوانی ویرا بوی بازگردانید و با انگشت مبارک بدو اشارت کرد و فی الفور حیض دید و در آن روزه یکصد و سیزده سال داشت

مصنف این کتاب گوید در صورتیکه روا باشد که خدا در سال صد و سیزدهم از عمر جوانی حبابه والبیه را باو برگرداند و او تا زمان حضرت رضا بماند و او را ملاقات کند و بعدهم نه ماه زنده باشد ببرکت دعای علی بن الحسین (ع) چگونه روا نباشد که خدا از خود امام منتظر (ع) پیریرا ببرد و جوانی او را حفظ کند و او را نگهدارد تا ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد کند چنانچه پر از ظلم و جور شده است با وجود اخبار صحیحه که در این باب از پیغمبر و ائمه (ص) رسیده است مخالفین تصدیق دارند که ابو الدنیا معروف بمعمر مغربی بنام علی بن عثمان بن خطاب بن مره بن مزید در زمان وفات پیغمبر سی سال داشته و امیرالمومنین را خدمت کرده است و پادشاهان بسیاری او را خواستند و از علت طول عمر او پرسش کردند و از آنچه دیده است خبر گرفته اند و او خبر داده است که از چشمه آب حیات نوشیده است و او را اینجهت عمرش طولانی شده است و او تا دوره خلافت مقتدر عباسی زنده بوده و برای ایشان درباره مرگ او تاکنون خبر صحیح نرسیده است و این مخالفین منکر او نیستند و برای طول عمر فقط منکر امام قائم میشوند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1875.txt">1</a><a class="text" href="w:text:1876.txt">2</a></body></html>1- محمد بن فتح رقی و علی بن حسن بن اشکی گویند ما در مکه مردی را از اهل مغرب دیدار کردیم با جمعی اصحاب حدیث بر او وارد شدیم که در آن سال که سال سیصد و نه هجری قمری بود در موسم حج حاضر شده بودند

مردی دیدم که هنوز موی سر و ریشش سیاه بود و چون مشک پوسیده ای شده بود و اطرافش جمعی از فرزندان و نوه و نبیره او بودند و مشائخی ا