 گوسفندان را راندم و چون آنگرگ میان گوسفندان قرار گرفت دیدم بر گوسفندی حمله برد و آنرا کشت گوید من آمدم پشت گردن او را گرفتم و سرش را بریدم و او را روی دست برداشتم و گوسفندها را میراندم بناگاه سه فرشته دیدم جبرئیل و میکائیل و ملک الموت چون مرا دیدند گفتند این محمد است و خدایش مبارک کند مرا گرفتند و خوابانیدند و شکمم را با کاردی که همراه داشتند دریدند و دلمرا درآوردند و درونم را با آب سردی که در شیشه ای همراهداشتند شستشو کردند تا از خون پاک شد سپس دلم را بجای خودش گذاشتند و دست بر روی دریدگی کشدند و باذن خدای عز و جل آن دریدگی بهم آمد و من دردی از کارد و این عمل احساس نکردم فرمود برخاستم و نزد مادرم حلیمه (دایه پیغمبر) دویدم، گفت گوسفندها کجاست؟ اینواقعه را باو گزارش دادم، گفت برای تو در بهشت مقام بزرگی خواهد بود: 
2- محمد کرخی و دیگران گفته اند چون در مکه خبر ابو الدنیا بگوش امیر حاج رسید او را خواست و گفت باید من تو را با خود ببغداد خدمت حضرت امیرالمومنین مقتدر خلیفه برم زیرا اگر نبرم میترسم از من گله کند حجاج مغرب و شام و مصر درخواست کردند که او را معاف کند زیرا پیره مرد ناتوانی است و از خطر مرگ مصون نیست و او را معاف داشت. ابو سعید راوی این حدیث گوید اگر من در آن سال بحج رفته بودم او را دیدار کرده بودم زیرا خبر او در همه شهرها مشهور و شایع شده بود و هر کس در موسم حج و خبر این پیرمرد را شنیده بود دوست دات او را ببیند و احادیث او را بنویسد خدا ما و آنها را بدان احادیث سود بخشد ابو محمد حسن بن محمد بن یحیی این حدیث را برسم اجازه برای من روایت کرده است و ابو عبد الله شریف محمد بن حسن بن اسحق هم گوید من در سال 313 بحج رفتم و در آن سال قشوری حاجب مقتدر بالله عباسی با عبد الله بن حمدان مکنی بابو الهیجاء بحج آمده بود، در ذیقعده وارد

مدینه الرسول شدم و بکاروان مصریان که محمد بن علی ماذرانی همراه آن با مردی از اهل مغرب برخورد کردم و گفته شد که او مردی از اصحاب رسول خدا را دیدار کرده و مردم گرد او را گرفتند و دست بسر و بار او میکشیدند و از دحام کردند و نزدیک بود او را خفه کنند، عمویم ابو القاسم طاهر بن یحیی دستور به جوانان و غلامانش داد تا مردم را از دورش برانند و عمل کردند و او را بخانه ابو سهیل لطفی بردند که عمویم در آن منزل کرده بود او را وارد کردند و بمردم اجازه داد برای دیدار وارد شوند همراه او پنج نفر بودند و میگفتند اینها اولاد اولاد او هستند و در میان آنها پیره مردی بود که هشتاد و چند سال داشت از او درباره وی پرسیدیم گفت این پسر پسر من است و دیگری هفتاد سال داشت گفت اینهم نبیره من است و دو نفر دیگر شصت و پنجاه سال داشتید و یکی هم هفده سال داشت و گفت این پسر نواده منست و از او کوچکتر نداشتند و اگر تو خود او را میدیدی مگیفتی سی تا چهل سال دارد سرور و ریشش هنوز سیاه بود و بصورت جوان لاغر اندامی گندم گون و میانه بالا و تنگ ریش بود ابو محمد علوی گوید نام این مرد علی بن عثمان بن خطاب بن مزید بود و همه آنچه را از او نوشتیم برای ما حدیث گفت و از لفظ او شنیدیم و دیدیم که موی زیر گلویش وقت سیری سیاه بود و چون گرسنه شد سفید گردید و چون از طعام سیر شد باز سیاه شد ابو محمد علوی گوید اگر نه بود که جمعی از اهل مدینه از سادات و حجاج و از اهل بغداد و دیگران از اهل بلاد آنچه را من از او نقل کنم نشنیده بودند و روایت نمیکردند منهم از او روایت نمیکردم و من هم در مدینه از او حدیث شنیدم و هم در مکه در دار السهمین که معروف به مکتریه است و آن خانه علی بن

عیسی بن جراح است و از او استماع کردم در خیمه گاه قشوری و خیمه گاه مادرانی و موقعی که میخواست از مکه برگردد نزد کوه صفا در خانه مادرانی از او استماع کردم قشوری میخواست که او را باولادش ببرد بغداد و خدمت مقتدر عباسی فقهاء اهل مکه نزد او آمدند و گفتند اید الله الاستاد و ما روایاتی از سلف در دست داریم که چون معمر مغربی وارد بغداد گردد بغداد فانی میشود و ویران میگردد و سلطنت از دست می رود او را ببغداد مبرد و بهمان مغرب برگردان ما از مشائخ مغربی و مصری درباره او پرسش کردیم گفتند ما همیشه از پدران و اساتید خود شنیدیم که از این مرد یاد میکردند و نام شهریکه وی در آن اقامت دارد طنجه است و میگفتند که او احادیثی برای آنها گفته است که برخی از آنرا در کتب خود نوشته ایم. ابو محمد علوی گوید این علی بن عثمان معمر آغاز خروج خود راز شهرش حضر موت برای ما چنین شرح داد گفت پدر و عمویش محمد او را برداشتند و بقصد حج و زیارت پیغمبر از حضر موت بیرون رفتند و چند روز که راه بریدند راه را گم کردند و سرگردان شدند و سه روز بیراهه رفتند و بکوهستانهای ریگ رسیدند که آنرا رمل عالج مینامند و متصل است برمل ارم ذات العماد گوید در این سرگردانی ما بجایپای بلندی برخوردیم و دنبال آن رفتیم تا بیک وادی رسیدیم و بناگاه دیدیم دو مرد بر سر چاهی و چشمه ای نشسته اند گوید چون ما را دیدند یکی از آنها برخاست و دلوی آب از آن چشمه یا چاه کشید و بجلو ما آمد و دلو آب را بپدرم تعارف کرد و او گفت ما امشب بر سر این آب منزل میکنیم و با آن انشاء الله افطار میکنیم و نزد عمویم رفت و باو گفت بنوش او هم

جواب پدرم را باو داد او دلو آب را بمن داد و گفت بنوش من نوشیدم، گفت بر تو گوارا باد تو بزودی علی بن ابیطالب را دیدار خواهی کرد ایپسر باو خبر بده و بگو خضر و الیاس بتو سلام میرسانند و تو منده میمانی تا آنکه مهدی و عیسی بن مریم علیهما السلام را درک کنی و چون آنها را دیدار کردی سلام ما را بانها برسان سپس گفتند این دو کس با تو چه نسبتی دارند؟ گفتم پدر و عموی من هستند، گفتند اما عمویت بمکه نمیرسد ولی تو با پدرت بمکه می رسید و پدرت میمیرد و تو زنده میمانی و پیغمبر را درک نمیکنید زیرا مرگش نزدیک است سپس از ما گذشتند و بخدا ندانستیم باسمان رفتند یا زمین و نگاه کردیم نه چاهی بود و نه چشمه ای و نه آبی و با تعجب گذشتیم و راه طی کردیم تا رسیدیم بنجران و عمویم در آنجا بیمار شد و مرد و من و پدرم حج خود را تمام کردیم و بمدینه رسیدیم، در آنجا پدرم بیمار شد و مرد و مرا بعلی بن ابیطالب (ع) سپرد او مرا گرفت و سرپرستی کرد و در خدمت او بودم تا ابی بکر و عمر و عثمان درگذشتند و ایام خلافت او منقضی شد و ابن ملجم آنحضرت را شهید کرد. یادآورد شد که چون عثمان بن عفان در خانه اش محاصره شد مرا خواست یک نامه با اسب تند رفتاری بمن داد و گفت برو نزد علی بن ابیطالب (ع) و آنحضرت در نخلستانهای ینتبع بسر میبرد و در مدینه نبود، من نامه را گرفتم و رفتم تا چون بجائی رسیدم که آنرا جدار ابی عبایه میگفتند قرآنی بگوشم رسید و چون متوجه شدم علی بن ابیطالب را دیدم که از ینبع میاید و این آیه را تلاوت میکند (در سوره مومنان آیه 115) آیا گمان برید که ما شما را بیهوده آفریدیم و شما بما باز نمیگردید؟

چون نظرش بمن افتاد گفت ای ابو الدنیا در مدینه چه خبر است؟ گفتم این 