نامه امیرالمومنین عثمانست آنرا گرفت و خواند، این شعر در آن نوشته بود. مگر من خوردنیم تو خورنده من باش وگرنه پیش از آنکه پاره پاره شوم مرا دریاب چون آنرا خواند فرمود زود زود بیا و در همان ساعت که عثمان کشته شد وارد مدینه گردید و بباغ بنی النجار رفت و مردم جای او را فهمیدند و دوان دوان نزد او آمدند با آنکه قصد داشتند با طلحه بیعت کنند ولی چون او را دیدند مانند گوسفندیکه گرگ باو زده دور او جمع شدند و طلحه با او بیعت کرد و سپس زبیر و سپس مهاجر و انصار، من با آنحضرت اقامت گزیدم و او را در خدمت کردم و با او در جبهه جمل و صفین حاضر شدم گفت من میان دو صف سمت راستش ایستاده بودم که تازیانه از دستش بزمین افتاد من خم شدم و آنرا برداشتم باو دادم و لگام اسبش آهن طوقه داری بود سر خود را بلند کرد این شکست را بر سر من وارد کرد که در بالای ابروی من است، امیرالمومنین مرا خواست بر آن آب دهان انداخت و قدری خاک بر آن پاشید بخدا من دیگر دردی و سوزشی حس نکردم سپس با او بودم تا شهید شد و در خدمت حسن بن علی درآمدم تا در ساباط مدائن ضربت خورد و با او در مدینه اقامت کردم و او را و حسین (ع) را خدمت میکردم تا امام حسن (ع) وفات کرد بوسیله زهریکه جعده اشعث بن قیس کندی باو خورانید بدسیسه معاویه سپس با امام حسین (ع) بیرون شدم و در وقعه کربلا حضور داشتم و آنحضرت شهید شد و من برای حفظ دین خود از دست بنی امیه گریختم و اکنون در مغرب اقامت کردم و منتظر خروج مهدی و عیسی بن مریم علیهما السلام هستم

ابو محمد علوی رضی گوید عجب تر چیزیکه از این شیخ علی بن عثمان وقتی در خانه عمویم طاهر بن یحیی بود دیدم و این احادیث عجیب را با آغاز خروج خود نقل میکرد این بود که نگاه کردم موی زیر چانه اش سرخ شد و بعد سفید شد من بسیار در آن نگاه کردم چون در سر و ریش و زیر چانه اش موی سفیدی نبود او متوجه شد که من بریش و موی زیر چانه اش نگاه میکنم. گفت بچه نگاه میکنید، من چون گرسنه شوم این حالت بمن عارض میشود و چون سیر شوم بسیاهی بر میگردد، عمویم دستور غذا داد و سه خوان از خانه اش آوردند و یکی را نزد شیخ گذاشتند و من آخر کسی بودم که سر سفره نشستم و با او غذا خوردم و دو خوان دیگر را وسط اتاق چیدند و عمویم بمردم گفت قسم بحق من بر شما همه غذا بخورید و نمک خواره من شوید جمعی خوردند و جمعی نخوردند و عمویم سمت راست آن شیخ نشسته بود و غذا برای او میکشید و او جوانانه غذا میخورد و عمویم سوگندش میداد که بخورد و من باو نگاه میکردم موی زیر چانه اش کم کم سیاه میشد تا وقتی سیر شد بسیاهی برگشت و این حدیث را برای ما از پیغمبر روایت کرد که رسول خدا فرمود هر کس اهل یمن را دوست دارد مرا دوست داشته و هر کس آنها را دشمن دارد مرا دشمن داشته
1- ابو سعید سیمری گوید در کتاب برادرم ابی الحسین این داستان را بخط خودش دیدم. از بعضی دانشمندان و خوانندگان کتب و شنوندگان اخبار شنیدم که عبید بن شرید جرهمی معروف سیصد و پنجاه سال عمر کرد و پیغمبر را ادراک کرد و با عقیده

اسلام آورد و بعد از پیغمبر هم زنده ماند تا در ایام تسلط معاویه بر او وارد شد، معاویه باو گفت ای عبید بمن بگو چه دیدی و چه شنیدی و که را درک کردی؟ و روزگار را چگونه دیدی؟ گفت راجع بروزگار که هر شبی را چون شب گذشته دیدم و هر روزی را چون روز گذشته نوزادی بدنیا آید و زنده ای از دنیا بیرون رود اهل هر زمانی از دوره خود بد گویند و کسی را دیدم که هزار سال زندگای کرده بود و برای من از کسی حدیث میکرد که او دو هزار سال زنده بوده اما راجع بانچه شنیدم، یکی از پادشاهان حمیر برای من نقل کرد که یکی از پادشاهان مقتدر تبابعه را ذو سرح میگفتند در دوره جوانی بپادشاهی رسید و در اهل کشورش خوش رفتاری داشت و با سخاوت و مطاع بود و هفتصد سال سلطنت کرد و بسیاری از اوقات با مخصوصان خود بشکار و تفریح میرفت یک روز که بتفریح رفته بود بدو مار رسید که یکی از آنها چون سیم سفید بود و دیگری چون ذغال سیاه و با هم در جنگ بودند و آن سیاه بر سفید زور بود و نزدیک بود او را بکشد پادشاه دستور داد آن مار سیاه را کشتند و آن مار سفید را برداشتند و سرچشمه آبی زیر سایه درخت آوردند و دستور داد آب بر او پاشیدند و نوشانیدند تا بهوش آمد و بپا خاست و او را رها کرد آن مار براه خود رفت و آنشاه روز خود را در شکار و تفریح گذرانید و چون شب بمنزلش برگشت و در محل خصوصی خود که حاجب و دربانی هم به آنجا راه نداشت بر تخت خود استراحت کرد بناگاه دید جوانی دو لنگه در اطاق را گرفته است و جوانی و زیبائی او بحدیست که نتوان توصیف کرد آن جوان بشاه سلام کرد ولی او بسیار ترسید و گفت تو کیستی و کی بتو اجازه داده که در این جا نزد من بیائی که حاجب و دربان هم در آن

راه ندارد؟ آن جوان گفت ای پادشاه نترس من از جنس انسان نیستم من جوانی جنی هستم آمدم تو را در برابر احسانیکه بمن کردی پاداش دهم پادشاه گفت من بتو چه احساسی کردم؟ گفت من همان ماری هستم که امروز تو مرا احیا، کردی و آن مار سیاهی که کشتی یکی از غلامان من بود که تمرد کرده بود و او چند تن از خاندان مرا که تنها غافلگیر کرده بود کشته بود تو دشمن مرا کشتی و مرا زنده کردی و من آمدم بشما پاداش بدهم و ما ای پادشاه جن هستیم و الجن نیستیم پادشاه از او پرسید فرق میان جن و الجن چیست؟ در اینجا حدیث در آن اصلی که من از روی آن نوشتم قطع شده است و دنباله اش در آن جا مذکور نیستمحمد بن حسن گوید ابن درید ازدی عمانی جمیع اخبار و کتبی که تصنیف کرده بود برای من روایت کرده و در ضمن اخبار او این داستان بود گوید: چون مردم بدربار عبد الملک بن مروان بار یافتند در میان آنان ربیع بن ضبع فزاری وارد شد و او یکی از معمرین دوران خود بوند و پسر پسرش وهب بن عبد الله بن ربیع که پیره مردی فرسوده بود با وی بود که ابروانش روی دو چشمش ریخته بود و آنها را با دستمالی بسته بود چون دربانان او را دیدند و روی حساب سن بمردم اجازه ورود میدادند باو گفتند وارد شو، در حالیکه تکیه بعصا زده بود و ریشش روی زانویش ریخته بود وارد شد چون نظر عبد الملک باو افتاد برای او رقت کرد و گفت ای پیره

مرد بنشین بعرض رسانید که آیا پیره مرد بنشیند و جدرش پشت در معطل باشد عبد الملک گفت معلوم می شود تو از اولاد ربیع بن ضبیع هستی گفت آری من وهب بن عبد الله بن ربیعم عبد الملک بدربان گفت برو و ربیع را وارد کن دربان بیرون آمد و او را نشناخت تا فریاد زد ربیع کجا است گفت منم برخاست و دوید و چون وارد بر عبد الملک شد سلام داد، عبد الملک بندیمانش گفت وای بر شما او از نوه خود جوانتر است ای ربیع بمن بگو چند سال عمر کردی و در عمر خود چه حوادثی دیدی؟ گفت همانا منم که گفته ام این شعر را آهای این منم که امید و آرزوی زندگی جاوید دارم و بتحقیق عمرو مولد من آبادی حجر را درک کرده است منم امرا القیس که آن را شنیدی هیهات هیهات که عمرم بدراز کشید عبد الملک گفت من کودک بودم که این شعر تو برای من روایت شد گفت من باز هم شعری گفته ا