خته بود و این شعر را سرود 
1 - بخدا نمیدانم که امت دوران ذو القرنین را اداک کرده یا پیش از او را 
2 - آنگاه که پیراهنم بکنید آشکار شود استخوانهائیکه نه گوشت دارد و نه خون سیف بن وهب بن خزیمه طائی دویست سال زنده بود و این شعر را سرود 
1 - هلا من جاموس پیری شدم گمان مبرید که من دروغگویم
2- من جامه جوانی بتن کردم و آنرا نابود کردم و قدر بر من چیره شد 
3 - من دشمن را راندم و دوست را نوازش کردم تا آنکه بوی بازگشت شود ارطاه بن امیه مونی صد و بیست سال زنده بود و او را ابو الولید میگفتند عبد الملک بن مروان از او پرسید ای ارطاه از شعر تو چه مانده است جواب گفت من دیگر نه می نوشم، نه بوجد و طرب آیم و نه غضب کنم و شعر جز این احساسات پدید نگردد با اینحال باز شعر میگویم 
1 - من دیدم که ذگشت شبها مرد را میخورند چنانچه زمین ریزه آهن را میخورد 
2 - مرگ وقتی آمد نمیگذارد بر جان پسر آدم چیزیرا 
3 - من میدانم که مرگ زشت روئی و ناشناسی کند تا نذر خود را درباره ابو الولید هم وفا کند. عبد الملک از استماع این شعر بر خود لرزید و گفت ای ارطاه چه گفتی؟ ارطات گفت یا امیرالمومنین من خود ابو الولید کنیه دارم عبید بن ابرس سیصد سال زندگی کرد و این شعر را سرود 
1 - نابود شدم، گذشت زمان مرا نابود کرد و گردیدند هم سالان من چون بنات نعش در پشت ستاره فروزان سپس نعمان بن منذر در روز غضب خود او را گرفت و کشت شریح بن هانی صد و بیست سال زنده بود و در زمان حجاج بن یوسف کشته شد در زمان پیری و ناتوانی این شعر را سرود
1- من اندوهناک شدم و با پیری در کشاکش رنجم 
2 - من با مشرکان روزگارهائی زندگی کردم 
3 - سپس دوران پیغمبر منذر را دریافتم 
4 - و بعد از او دوره صدیق و عمر را دیدم 
5 - روز جنگ مهران و روز جنگ شوشتر را دریافتم 
6 - جمع دو لشگر را در جنگ صفین و نهروان دیدم 
7 - هیهات چه قدر این عمر طولانی است مردی از بنی ضبه بنام مساح بن سباع ضنبی روزگار درازی زنده بود و این شعر را سرود 
1 - هر آینه من در آفاق گردش کردم تا پوسیدم و زمان نابودیم رسید 
2 - و مرا نابود کرد و اگر روز و شب خود فانی شوند هر گاه بروند برگردند 
3 - و ماهی که آغاز شود پس از ماهی و سالی که پدید آید دنبال سال تازه ای لقمان عادی کبیر پانصد و شصت سال زنده بود، عمر هفت کرکس را داشت که هر کرکسی هشتاد سال عمر کند و از باقی ماندگان عادل اول بود و روایت شده است که سه هزار و پانصد سال زنده بود و جزء نمایندگان عاد بود که آنها را بمکه فرستادند تا برای باران دعا کنند و عمر هفت کرکس باو عطا شده بود و او یک جوجه کرکس نر میگرفت و آنرا بر سر کوهی که پای آن منزل داشت پرورش میداد و آن کرکس تا دوران خود زنده بود و چون میمرد و جوجه دیگری میگرفت و می پرورید تا آخرین آنها کرکس لبد بود و از همه عمرش درازتر شد و درباره او گفت روزگار لبد طولانی شد و
درباره او اشعار معروفی گفته شده است و وقت و قدرت شنوائی و بینائیش هم بهمین اندازه بود و برای او احادیث بسیاریست زهیر بن عتاب بن هبل بن عبد الله بن بکر بن عوف بن عذره بن زید بن عبد الله بن رفیده بن ثور بن کلب کلبی هم سیصد سال عمر کرد مریقا که نامش عمرو بن عامر ماء السماء بود چون هر جا منزل میکرد آنجا زنده میشد و او را مریقیا گویند برای آنکه هشتصد سال زنده بود چهار صد سالش مرد معمولی بود و چهار صد سال پادشاهی کرد هر روز دو جامه زیبا می پوشید و دستور میداد آنرا پاره کنند تا دیگری نپوشد ابو هبل بن عبد الله بن کنانه ششصد سال زنده بود ابو طحان قیبسی صد و پنجاه سال عمر کرد مستوعز بن ربیعه بن کعب بن زید مناه بن تمیم سیصد و سی سال زنده بود و دوره اسلام را درک کرد و اسلام نیاورد و شعر معروفی دارد درید بن زید بن مهد چهار صد و پنجاه سال زنده بود و این شعر را سرود 
1 - روزگار دست و پای خود را بر من افکنده است 
2 - روزگار هر چه را روزی اصلاح کند روز دیگر تباه نماید 
3 - امروز اصلاح کند و فردا تباه سازد چون مرگش رسید پسران خود را جمع کرد و گفت بشما وصیت میکنم که بمردم بد کنید و
عذری از آنها نپذیرید و از لغزش آنها نگذرید تیم الله بن ثعلبه بن عکایه دویست سال زنده بود ربیع بن ضبع بن وهب بن تعیض بن مالک بن سعید بن عدی بن فزاره دویست و چهل سال زنده بود و اسلام را درک کرد و مسلمان نشد معدی بن کرب حمیری از آل ذورعین صد و پنجاه سال زنده بود شریه بن عبد الله جعفی سیصد سال زنده بود و در مدینه آمد نزد عمر بن خطاب و گفت من این وادی که شما در آنید دیدم بیابانی بود نه قطره آبی داشت و نه تلی و نه درختی و من آخر مردمی را درک کردم که شهادت شما را که لا اله الا الله است ادا میکردند پسرش همراهش بود که از پیری خرف شده بود و میلرزید عمر باو گفت ای شریه پسرت خرف شده و تو هنوز بقیه عقلی داری؟ گفت بخدا مادرم او را در هفتاد سالگی خود ازدواج گرفتم ولی زن پارسا و پرده داری بود اگر از او خرسند بودم از او چشم روشنی داشتم و اگر برو خشمناک میشدم نزد من میامد و از من دلجوئی میکرد تا خشنود میشدم ولی این پسرم زنی گرفت بیجا و هرزه اگر وسیله چشم روشنی و دلخوشی برایش فراهم میشد متعرض او می گردید تا او را بخشم می آورد و دلتنگ میکرد و اگر دلتنک میشد او را تا بهلاکت برخورد میکرد 
2- محمد بن قاسم مصری گوید ابو جیش حمارویه بن احمد بن طولون آنقدر از گنجهای مصر را کشف کرد که برای احدی پیش از او بدست نیامده بود و در هرمین بغزوه رفت و قاضیان و اطرافیان و محرمانش باو سفارش کردند که متعرض اهرام نشود زیرا هر کس متعرض آنها شده عمرش کوتاه
گردیده او در این باره اصرار کرد و هزار کارگر را واداشت که در آنها کار کنند و در آن را پیدا کنند مدت یکسال اطراف آن کار کردند تا تنگ آمدند و خسته شدند، چون نومید شد و خواست دست بکشد یک زیر زمینی کشف کردند و گمان کردند که در آنست که میجستند و چون باخر آن رسیدند دیدند سرسرای مرمری دارد و چاره جوئی کردند تا آن را زیر و رو نمودند و بیرون آوردند و محمد بن مظفر گوید پشت آن ساختمان میان پری بود و بر شکستن آن توانا نبودند و آن را یکجا بیرون آوردند و پاک کردند و بر آن نوشته ای بزبان یونانی ظاهر شد و حکماء و دانشمندان مصر را از اهل دین جمع کردند و هیچکدام نتوانستند آن را بخوانند در میان مردم شخصی بنام عبد الله مدنی بود که از اهل تتبع و دانشمند دنیا بود او به ابو جیش حمارویه خبر داد که در شهر حبشه یک کشیشی است که عمر درازی کرده و سیصد و شصت سال زندگانی گزرانیده و این خط را میداند و میخواست آن را بمن بیاموزد و چون شوق علوم عربی داشتم دنبال نکردم و او تاکنون زنده است ابوالجیش بپادشاه حبشه نوشت و از او درخواست کرد که آن کشیشرا نزد او بفرستد باو جواب داد که این پیره مردیست سالخورده و شکست زمانه دیده و آب و هوای این سرزمین و اقلیم او را نگهداری میکند و اگر باب و هوای سر زمین و اقلیم دیگر منتقل شود و حرکت و مشقت سفر بیند خطر دارد و ممکن است تلف شود و وجود او برای ما باعث شرافت و خرمی و آرامش خاطر است اگر شما چیزی دارید که می