ند كه دعا از براى جهودان و ترسايان چگونه بكنيم ؟ فرمود كه بگوئيد ((بارك اللّه فى دنياك )) يعنى بركت دهد خدا از براى تو در دنياى تو.
در حديث ديگر فرمود كه اگر با ايشان مصافحه كنى از زيرجامه مصافحه كن ، و اگر دست بدست او برسد دست را بشوى .
در حديث ديگرفرمود كه اگر با اهل ذمه يعنى جهودان يا ترسايان و گبران مصافحه كنى دست را بخاك يا بديوار بمال ، و اگر با دشمن اهل بيت مصافحه كنى دست را بشوى ، مشهور ميان علماءِ آنستكه دست بخاك يا بديوار ماليدن در صورتيست كه دست مسلمان و ايشان هيچيك تر نباشند.
در حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقول است كه : هر كه جهود يا ترسا يا گبرى را ببيند بگويد، اَلْحَدُلِلّهِ الَّذى فَضَّلَنى عَلَيْكَ بِاُلاِسْلامِ دينا وَ بِالْقُرْآنِ كِتابا وَ بِمُحَمَّدٍ نَبيّا وَ بعَلِىّ اِماما وَ بِالْمُؤْمِنينَ اِخْوانا وَ بِالْكَعْبَةِ قِبْلَةً خدا ميان او وآن كافر در جهنم جمع نكند.
در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : تقيه سپر ايمان است و ايمان ندارد كسى كه تقيه نميكند، فرمود كه نه عشر دين در تقيه است .
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منقول است كه تقيه در بلاد مخالفان كردن واجب است ، و كسيكه از روى تقيه قسم بخورد براى آنكه دفع ضررى از خود بكند، براى او گناه و كفاره نيست .
حضرت امام موسى عليه السّلام فرمود كه گرامى ترين شما نزد خدا كسى است ، كه تقيه بيشتر كند.
از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه : دين را حفظ كنيد و پنهان داريد بتقيه كردن از مخالفان ، بدرستيكه شما در ميان سنيان از بابت مگس عسليد در ميان پرندگان ، اگر مرغان بدانند كه عسل در شكم آنها هست هر آينه يكى را زنده نمى گذارند، اگر سنيان بدانند كه محبت ما در سينه شما هست هر آينه شمارا هلاك كنند.
حضرت امام رضا عليه السّلام فرمود، كسيكه تقيه را ترك كند چنان است كه نماز را ترك كند، بدانكه تقيه در بلاد مخالفان و سنيان واجب است ، هرگاه بيم ضررى باشد بآنكه اظهار دين خود نكنند، بلكه دين ايشان را اظهار كنند، در وقتيكه ايشان مطلع باشند و مخفى واقع نتوان ساخت وضو ونماز و ساير عبادات را، بطريقه ايشان بعمل آورند و آدمى خود بهتر ميداند، كه در چه وقت خوف و ضرر هست و تقيه لازم است وتقيه در بلاد شيعه و سنى در هر امرى كه آدمى ظن ضرر داشته باشد لازم است مگر درخون كه درآن تقيه نميبايد كرد مثل آنكه گويند كه كسى را بكش و اگر نه تو راميكشيم بايد كه خود كشته شود و او را نكشد.یکروز پادشاه برای شکار رفت و این وزیر هم با او بود در یکی از دره های کوه بمرد زمین گیری برخورد که زیر سایه درختی افتاده بود و توانای جنبش نداشت و زیر احوال او را پرسید گفت درندگان ناو را آسیب رسانیده اند و باینحال افتاده وزیر دلش برای او سوخت آن مرد گفت مرا بردار و با خود بمنزلت ببر من برای تو سودمندم وزیر گفت سود هم که نداشته باشی من اینکار را میکنم ولی چه کاری از تو ساخته است؟ کاری توانی کرد یا صنعتی داری؟ آن مرد گفت سخن پردازم گفت سخن پردازی چیست؟ گفت هر گاه در آن رخنه ای باشد آن را پرداخت میکنم تا از آن مفسده ای پدید نگردد. وزیر از گفتار او چیزی نفهمید ولی دستور داد او را بمنزلش بردند و وسائل راحت او را فراهم کردند 
اطرافیان شاه برای وزیر در فکر بودند و نقشه سقوط او را میکشیدند وزیر و روی کار را می سجندیدند و چنین توطئه چیدند که یکی از آن ها محرمانه شاه را ملاقات کند. او نزد شاه رفت و گفت ملکا این وزیر در سلطنت تو چشم طمع دارد و در مقام است زمینه چینی کند و بعد از تو سلطنت تو را ضبط کند و اولاد تو را محروم سازد و برای همین است که با مردم ساخت و سار میکند و جدی دنبال کارها را گرفته است اگر میخواهی که بدانیکه ما راست میگوئیم باو اظهار کن که من میخواهم دست از سلطنت بشکم و باهل زهد و تارکین دنیا پیوندم و ببین چگونه خرسند میشود و از این اظهار دست از سلطنت بکشم و باهل زهد و تارکین دنیا پیوندم و ببین چگونه خرسند میشود و از این اظهار استقبال میکند در این صورت صدق گفتار ما بر پادشاه روشن میشود. توطئه چینها از حال وزیر بدست آورده بودند که قلبا با زاهدین و آخرت طلبان سر و کار دارد و وقتی مرگ و فناء دنیا را میشنود رقت میکند و بانساک لطف دارد و آنها را دوست دارد و روی این نظر این توطئه را چیدند که بر او پیروز شوند. پادشاه گفت اگر همین موضوع را از او مشاهده کنم کافی است و دیگر چیزی از او نخواهم رسید این بار چون وزیر نزد شاه آمد باو گفت تو میدانی که من چه اندازه حرص بدنیا داشتم و دنبال سلطنت بودم و در عمری که در این باره صرف کردم تامل کردم و دیدم فائده ای ندارد و حساب کردم آنچه هم از عمرم مانده مثل همانی است که گذشته و بزودی عمرم تمام میشود و بر دستم چیزی نمیماند دیگر در مقام برآمدم که برای آخرت مردانه کار کنم باندازه ایکه برای دنیا کار کردم و در نظر گرفته ام که خود به نساک پیوندم و سلطنت را باهل آن واگزارم نظر تو در این باره چیست؟ وزیر بطوری تحت تاثیر این پیشنهاد واقع شد که از رخساره او هویدا بود و گفت ملکا چیزیکه باقی است باید جست و اگر چه کم یاب است و فانی را باید دور انداخت و گرچه میان چنگ باشد. بسیار خوب نظر اتخاذ کردی من امیدوارم که خدا شرف دنیا و آخرت هر دو را برای شما فراهم سازد. این حسن استقبال وزیر بر پادشاه گران آمد و در دل او سوء تاثیر کرد و وزیر را متهم ساخت ولی چیزی نگفت وزیر دانست که شاه نسبت باو بدبین شد و چهره درهم کشید، اندوهناک و گرفته خاطر نزد خاندان خود برگشت و نمیدانست از چه راهی گرفتار شده و چه کسی برای او توطئه چیده و این بدبینی که از شاه درباره خود ملاحظه کرده چگونه درمان کند در این اندیشه همه شب را بیدار بود و بیاد مرد سخن پرداز افتاد و فرستاد او را آوردند و باو گفت تو برای من نامی از سخن پردازی بردی، گفت مگر احتیاج بسخن پردازی پیدا کردی؟ وزیر گفت آری من با این پادشاه پیش از آن که بمقام سلطنت برسد تا دیروز گذشته مصاحبت و سابقه خدمت داشتم و نظر بدی از او نیست بخود ندیده بودم چون معتقد بود خیرخواه او هستم و فداکار او هستم و او را بر همه مردم مقدم میدارم ولی امروز یک نگاه
بدی از او دیدم که امید ندارم دیگر خیری از او به بینم، سخن پرداز گفت هیچ سببی برای سوء نظر او در میان هست؟ گفت آری دیروز مرا خواست و چنین و چنان گفت و منهم چنین و چنان گفتم گفت رخنه از این جا پیدا شده است و من آن را پرداخت میکنم انشاء الله بدانکه شاه گمان کرده است که تو میخواهی او او سلطنت کنار برود تو بجای او بنشینی چاره این است که صبح جامه وزارت را از تن بیرون کنی و نشان های مقام را از خود دور کنی و جامه هر چه کهنه تر بپوشی و معروفترین جامه های نساک را بتن کنی و سر ترا بتراشی و بدربار شاه بروی بناچار شما تو را میخواهد و می پرسد چرا چنین کردی بگو چون شما مرا باین وضع دعوت کردید لازم بود من پیشقدم باشم تا تقدیم خدمت کرده 