 سببش پرسید، گفتند این از پیریست گفت انسان در چند سالگی باین شکل میشود؟ گفتند در صد سالگی و مانند آن، گفت پس از آن چیست؟ گفتند مرگ است گفت پس انسان آزاد نیست که هر چه میخواهد لذت برد و خوش باشد؟ گفتند نه در مدت کمی باین روزگار میرسد که دیدی، گفت ماه سی روز است و سال دوازدهم ماه و عمر حداکثر صد سال روزهای ماه چه زودگذر است و ماههای سال چه زودگذر است و سال عمر چه شتابان است و این جملات ورد زبانش بود پی در پی آن ها را تکرار میکرد و آنشب را خوابش نبرد و تا صبح بیدار ماند دلی زنده و باهوش و خردمند داشت و نمیتوانست فراموش کند و غفلت ورزد اندوه و غم او را فرا گرفت و از دنیا و شهوات دنیا منصرف شد ولی با پدرش مدارا میکرد و بنرمی رفتار مینمود و بهر گوینده ای گوش میداد که بلکه خبری از عالم دیگری بشنود بیکی از محرمانش که راز خود را باو گفته بود خلوت کرد و گفت کسی را میشناسی که در عالم دیگر جز این وضعی که ما داریم سیر کند؟ گفت آری جمعی
از نساک هستند که تارک دنیایند و طالب آخرت و سخنانی دارند و علمی دارند که نمیدانم چیست جز آن که مردم با آن ها دشمنی کردند و آن ها را به اتش سوختند و پادشاه آن ها را از این کشور بیرون کرد و کسی از آنها در این بلاد ما معلوم نیست زیرا خود را پنهان کرده اند و در انتظار فرجند و این روشی است که در دوستان خدا قدیمی است و در دولت های باطل آن را پیشه خود میکنند از این خبر دلش فشرده شد و بدان توجه کامل کرد و گویا گمشده خود را که میخواست جست. خبر آخرت جوئی او در آفاق پیچید و تفکر و جمال و کمال و فهم و عقل و زاهد او در همه جا منتشر گردید و بگوش یکی از نساک رسید که او را بلوهر میگفتند و در سرزمین سر اندیب میزیست 
و بوذاسف مرد ناسک و حکیمی بود سوار کشتی شد و بسولابط آمد و بدر خانه پسر پادشاه رفت جامه نساک را از تن افکند و جامه بازرگانی پوشید و ملازم در خانه پسر پادشاه شد تا دوستان و اطرافیان و واردین او را شناخت و بر او روشن شد که یکی از آنان پرستار و پیشخدمت مخصوص پسر پادشاه است و او را دنبال کرد تا در جای خلوتی باو دست یافت بافو گفت من یکی از بازرگانان سراندیب هستم و چند روز است این جا آمده ام و یک جنس مهم گران قیمت با خود دارم و دنبال یک امینی بودم که خبر باو بدهم و شما را پسندیدم متاع من از کبریت احمر بهتر است، کورها را بینا میکند و کرها را شنوا میکند و شفای هر دردیست و دوای پیری و حافظ از دیوانگی و سبب پیروزی بر دشمن است و کسیرا از این جوان که در خدمت او هستی سزاوارتر به آن نمیدانم اگر نظر داری باو یاد آوری کن و اگر طالب باشد او را باو نشان دهم و چون آنرا ببیند قدر و قیمت جنسرا خواهد شناخت پرستار باو گفت تو از جنسیوصف میکنی که هرگز از کسی پیش از تو نشنیدیم من تو را مرد خوبی میدانم ولی نمیتوانم چیزیرا که ندیدم بعرض او برسانم تو متاع خود را بمن بنما اگر چیز قابلی است باو بگویم بلوهر گفت من مردی طبیبم و تشخیص میدهم که دیده تو ضعف دارد و میترسم اگر بمتاع من نگاه کنی چشمت کور شود ولی پسر پادشاه جوان است و دیده اش سالم است و برای او دیدار متاع من خطری ندارد اگر دید و تسدید که هر طور دلش خواست باو میدهم و اگر نخواست که شما خرجی و زحمتی نکشیدید، این مطلب بسیار مهم است و نمیتوانی او را از آن محروم کنی و از او بپوشانی پرستار نزد پسر پاشاه رفت و گزارش آن مرد را بعرض او رسانید و دل پسر پادشاه دریافت که بمراد خود رسیده است، گفت همین امشب آن مرد را بعرض او رسانید و دل پسر پادشاه دریافت که بمراد خود رسید است، گفت همین امشب آن مرد را بیاور ولی باید محرمانه باشد زیرا این موضوع را نمیشود سست گرفت پرستار به بلوهر دستور داد که آماده شرفیابی باشد او با خود جامه دانی کتاب برداشت و گفت متاع من در این است و هر گاه خواهی مرا نزد او ببر او را برداشت و نزد او برد و چون وارد شد بلوهر سلام گفت و پسر پادشاه جواب خوبی باو داد و پرستار از اتاق بیرون آمد و حکیم نزد پسر پادشاه نشست بلوهر سخنرا از این جا آغاز کرد که ایشاهزاده دیدم که خوش باش مرا نسبت بدان چه با دانشمندان و اشراف کشور خودداری افزودی پسر پادشاه گفت این برای امید بزرگی است که بتو دارم گفت اگر تو با من چنین کردی یکی از پادشاهان بوده است که در کشور خود خیرمند معروف بوده و قبله امید بوده است روزی در مرکب خود بگردش رفته بود و در میان راه بدو مرد پیاده برخورد که جامه کهنه بتن داشتند و آثار تنگدستی و ریاضت در آنها بود تا چشم پادشاه به آنها افتاد نتوانست خودداری کند فورا از اسب پیاده شد و به آنها سلام داد و با آنها مصافحه کرد چون وزراء چنین دیدند
بیتابی کردند و بر این کار پادشاه خرد گرفتند و رفتند پیش برادرش که نسبت باو جرئتی داشتند و گفتند پادشاه امروز خود را خوار کرد و اهل کشور را رسوا کرد و از مرکب خود برای خاطر دو انسان پست فرود آمد او را سرزنش کن که دیگر چنین کاری نکند و برادر پادشاه چنین کرد و او فی المجلس جوابی باو داد که نفهمید بر او خشم گرفته یا از او رضایت دارد و بمنزل خود برگشت چند روز گذشت و جارچی مرگ در آستانه خانه اش فریاد کشید و هر کس را میخواستند اعدام کنند با او چنین رفتار میکردند در خانه برادر پادشاه نوحه و زاری برپا شد و خودش کفن پوشید و بدربار پادشاه رفت و مویه میکشید و مو میکند چون خبر بپادشاه دادند او را خواست و چون نزد او وارد شد بخاک افتاد و فریاد واویلاه بلند کرد و زاری نمود پادشاه باو گفت ای کم عقل بمن نزدیک شو تو از فریاد جارچی برادرت که مخلوقی است ناتوان ناله میکنی با اینکه میدانی گناهی نداریکه موجب اعدام باشد و آنوقت مرا سرزنش میکنید که بخاطر جارچی پروردگارم از اسب فرود شدم و بر خاک افتادم و خود میدانم که چه گناهانی دارم برو من میدانم که وزیران من تو را تحریک کردند و بزودی بر اشتباه خود واقف گردند پادشاه محرمانه دستور داد چهار صندوق چوبی ساختند و دو تای آنها را طلا کاری کرد و دو دیگر را قیر اندود نمود و دو صندوق قیر اندود را پر از طلا و یاقوت زبرجد ساخت و دو صندوق طلا کاریرا پر از مردار و خون و عذره و مو سپس وزیران و اشراف خود را که احترام آندو مرد ناسک بیچاره را زشت شمرده اند احضار کرد و آن چهار صندوقرا جلو آنها نهاد و دستور داد آنها را ارزیابی کنند
گفتند بحسب ظاهر این دو صندوق طلاکاری از بس خوبند قیمت ندارند و آندو صندوق قیراز بس بداند بهائی ندارند شاه گفت آری این نتیجه ظاهر بینی شما است دستور داد صندوقهای قیراندود را گشودند و اطاق از تابش جواهرات گرانبهای آن ها روشنی شد گفت این نمونه دو مردیستکه شما لباس و وضع ظاهر آنها را پست شمردید ولی درون آن ها پر از دانش و حکمت و راستی و نیکی و فضائل دیگر است که برتر از یاقوت و گوهر و لولو و طلا است سپس دستور داد در دو صندوق طلاکاریرا گشودند و آن جمع از زشتی منظره درون آن ها بر خود لرزیدند و از بوی گند آنها آزار کشیدند شاه گفت این نمونه مردمی است که سر و لباس خوب 