دارند و درونشان پر از نادانی و کوری و دروغ و جور و انواع اخلاق فاسده است که زشت تر و بدنماتر و کثیف تر از مردار است گفتند اکنون موضوعرا فهمیدیم و پند گرفتیم بلوهر گفت ایشاهزاده این مثل را برای این آوردم که با این همه خوشایند و درود با من برخورد کردی 
حکیم به بوذاسف 
تا این جا بوذاسف بر پشتی تکیه زده بود ولی برخواست سر زانو نشست و گفت ای حکیم برای من مثلی دیگر بیاور حکیم گفت زارعی بذر خوبی میبرد بکارد مشت خود را پر بذر میکند و میپاشد یکدانه کنار راه می افتد و پرنده آن را می رباید، یکدانه روی سنگ سخت میافتد و رطوبت و اندک خاکی روی آن می نشیند و میماند تا سبز میشود و چون ریشه اش بسنگ سخت رسید میمیرد و خشک میشود و یکدانه به زمین پر از خاک میافتد و میروید و رشد میکند تا وقتی خوشه میکشد و نزدیک بثمر میرسد خار آن را
میگردد نابود میکند ولی آنچه در زمین خوب بیفتد اگرچه کم هم باشد سالم میماند و بهره میدهد زارع شخص حکیم است و سخن او بذریستکه میافشاند آنچه بر کنار راه میافتد کلامی است که از گوش شنونده فراتر نمیرود و بهدر میشود و آن چه سنگ سخت میافتد سخن شیرینی است که شنونده بدان دلداده و آن را دانسته ولی درست نفهمیده و بکار نبسته و آنچه روئیده است و گیاه و خاک آن را خفه میکند و نابود میسازد سخنی است که شنونده حفظ کرده و دانسته ولی هنگام عمل شهوات نفسانی مانع کار میشود و آنکه پاک است و شیک است و سالم و سودمند آن سخن حکیمانه ایستکه شنونده حفظ کرده و تصمیم به انجام آن نموده و با آن دستور خود را از شهوت بر کنار نموده و دل را پاک کرده پسر پادشاه گفت ایحکیم من امیدوارم آنچه تو در زمین و جود من بکاری نمو کند و سالم بماند و بهره مند شود اکنون مثلی برای دنیا و فریب خوردن دنیا طلبان بیاور بلوهر گفت بما گزارش رسیده است که مردی بود و یک فیل مستی او را تعقیب کرد و او پشت بگریز داد و آن فیل دنبالش دوید تا نزدیک بود او را بگیرد و بیچاره شود خود را از ترس بچاهی سرازیر کرد و بدو شاخه گیاه که بر کناره آن چاه روئیده بود چسبید و نگاه کرد دید دو پایش روی چند مار استوار شده و چون به آندو شاخه که دست آویزش بود خوب نگاه کرد دید دو موش که یکی سیاه است و یکی سفید این ریشه ها را پی در پی میجوند و چون بزیر پای خود نگریست دید چهار افعی سر از سوراخ بیرون کرده اند و چون بته چاه نظر افکند دید یک اژدهائی دهن گشوده است و میخواهد او را ببلعد در این میان سر بلند کرد و دید مقداری عسل زنبور روی دو شاخه که دست آویز
است ریخته و از آن عسل چشید و باندازه ای بدهانش مزه کرد که از یاد مارها بیرون و مشغول خوردن عسل شد و از یاد مارها بیرون رفت با اینکه نمیداند در چه ساعتی باو میجهند و از یاد آن اژدها بیرون رفت که ممکن است هر آن در کام آن بیفتد چاه دنیاء است که پر از شر و آفت و بلا است آن دو ریشه عمر آدمی است و آن دو موش شب و روزند که میچرخند و میشتابند برای رساندن مرگ آدمی آن چهار افعی اخلاط اربعه تن آدمی هستند که هر کدامی زهری کشنده اند و آن صفرا است و سودا است و خونست و بلغم که هر کدام هیجان کنند آدمی را میکشند و آن اژدهائیکه دهان گشوده تا آدمی را ببلعد مرگ است که در پی او است و عسلی که آدمی بدان فریفته است لذت و شهوت و نعمت و آسایش موهوم دنیا است از خوردن و نوشیدن و بوئیدن و لاسیدن و شنیدن و دیدن پسر شاه گفت بسیار مثل خوبیست و درستی است مثلی دیگر برای دنیا و فریفته گاه آن بیاور که بخاطر آن از سود آخرت دست کشیده است بلوهر گفت مردیرا سه بار بود که برای یکی بسیار رنج می برد و فداکاری میکرد و شب و روز خود را صرف آن مینمود علاقه او بدومی در درجه دوم قرار داشت و او را هم دوست میداشت و فرمان می برد و احترام میکرد و نوازش مینمود و خدمت میکرد و باو بذل و بخشش داشت و از او غفلت نمیکرد ولی نسبت بسومی بیمیل بود و کمتر با او دوستی میکرد تا آنکه پیشامدی برای این مرد رخر داد که بهر سه یار خود نیازمند شد دژخیمان شاه آمدند او را ببرند دست بدامن یار اول شد و گفت میدانی فداکار تو بودم و جان خود را قربانت میکردم و امروز من محتاج تو شدم برای من چه میکنی؟ گفت
من امروز یار تو نیستم من یاران تازه تری دارم که سر و کار من با آنها است فقط دو پارچه بتو میدهم که بدان بهره مند باش و برهنه نباش یا در درجه دوم که با او محبت و لطف داشت دیدار کرد و گفت میدانی چقدر بتو احترام و ملاطفت کردم و شادی تو را می جستم امروز من بتو محتاج شدم برای من چه داری؟ جوابداد من سرگم خود هستم و نمیتوانم بکار تو برسم و از امروز میان من و تو از هم بریده میشود و راه ما از هم جدا میگردد فقط من چند گامی با تو همراهی میکنم تا چه از آن بهره بری نزد یار سوم رفت که روی خوش با او نداشت و نافرمانیش میکرد و در روزگار خوش خود با او التفاتی نداشت و گفت من از تو شرمنده ام ولی حاجت مرا ناچار کرده و بتو رو آورده ام امروز برای من چه داری؟ میگوید من همه گونه همراهی با تو دارم و از تو نگهداری میکنم و آنی غفلت ندارم مژده ات باد و چشمت روشن من یار وفادار توام که تو را وا نمیگذارم و تسلیم گرفتاری نمیکنم و غم مدار که کمتر بمن توجه کردی و با من بدرفتاری کردی من همان اندک را برای تو نگهداری کردم و آنرا افزودم و به آن هم اکتفا نکردم و برای تو کسب کردم و سود بسیاری بدست آوردم امروز چند برابر آنچه نزد من گذاشتی برای تو آمداه کردم مژده ات باد که گمان دارم امروز بتوان پادشاه را از تو راضی کرد و وسیله شادیت فراهم ساخت آن مرد گوید نمیدانم بر کدام امر بیشتر حسرت برم بر کوتاهی درباره یار نیکوکار و مهربان یا تلاش برای یار بد و فریبکار. بلوهر گفت یار اول مال است و یار دوم خاندان و فرزند است و یار سوم عمل صالح است، پسر پادشاه گفت این مثل حق و روشنی است
بوذاسف گفت مثل دیگر برای دنیا و دنیادار فریب خورده بدان بیاور بلوهر گفت مردم شهریرا شیوه آن بود که مرد نادان و بیگانه ایرا فریب میدادند و و می آوردند او را یکسال بر خود پادشاه میکردند و او گمان میکرد همیشه پادشاه است چون بشیوه آنها نادان بود چون یکسال از مدت پادشاهی او میگذشت او را برهنه و لخت میکردند و بدبخت و بیچاره اش میساختند و از شهر خود بیرون میکردند اگر هم از این رنج و زحمت نمیمرد آن چند روزه سلطنت برای او وبال و اندوه و مصیبت و آزار بود اهل این شهر مردیرا گرفتند و بر خود پادشاه کردند چون این مرد دید در میان آنان غریب است با آنها انس نگرفت، مردی از هموطنان خود را خواست و او را خبر کرد و دریافت و از راز این مردم آگاهش ساخت و باو دستور داد تا هر چه دارائی در دست او است بترتیب بیرون برد و در جائیکه او را بدانجا بیرون میکنند بسپارد تا چون او را بیرون کردند وجه کفایت داشته باشد و از آنچه پیش داشته استفاده کند آن مرد بسفارش وی کار کرد. بلوهر گفت ایشاهزاده من امیدوارم تو همان مرد باشی با غریبان ایندیار انس نگیری و بسلطنت چند روز فریفته نگردی و من همان مردی هستم که خوا