کیم گفت اما در کشور شما نه ولی ملتهای دیگری هستند که دم از دین میزنند و عمل بان ندارند و راه ما را آن ها جدا است. پسر پادشاه گفت از کجا حق با شما باشد با اینکه ماخذ مسلک شما و آن ها یکی است؟ حکیم گفت حق و دیانت همه از طرف خدا آمده است و خدای تبارک و تعالی همه بندگان خود را بدان دعوت کرده است ولی جمعی حقیقت و تمام شرائط آن را پذیرفتند و حق باهلش رسانیدند نه ستم کردند، نه خطا رفتند، نه کم و زیاد کردند و دیگران آن را سطحی پذیرفتند و بحقیقت و شرائط آن قیام نکردند و آن را باهلش نرسانیدند و درباره آن جدی نبودند و آن را ضایع کردند و بار بر دوش خود دانستند، کم کنند چون نگهدارنده نیست، مصلح و مفسد یکی نیست و صابر چون شخص بیتاب نیست از اینجا است که ما بدان احقیم از آن ها سپس حکیم گفت البته کلیات دین و زهد و دعوت باخرت که در زبان آن ها جاریست آن را از اهل حق گرفتند که ما هم از آن ها گرفتیم ولی بدعتهای تازه که در آوردند و دنیا طلبی و اعتماد بدنیا ما را از آن ها جدا کرد زیرا دعوت بحق همیشه بتوسط پیغمبران و رسولان خدا در ازمنه گذشته روی زمین ظاهر میشد و بیان آن بزبان های مختلف بوده است ولی دین حق و دستور خداپرستی یکی است و در آن تفرقه و اختلافی نیست و چون دعوت پیغمبری بپایان میرسید و حجت خدا را بر مردم تمام میکرد و معالم و احکام دین را برقرار میساخت خدای عز و جل او را در موعد مقرر و سر مدت
معین قبض روح میکرد و امت او بعد از پیغمبر خود مدتی بدون تغییر و تبدیل بشریعت او عمل میکردند ولی کم کم بدعتها پدید میشد و شهوت غلبه میکرد و علم دین از میان میرفت و عالم حقیقی و بینا پنهان میشد و بنام خود نمیتوانست حقائق دین را اظهار کند و جای او را نمیدانستند و عالم نماها در دست مردم قرار میگرفتند که جهال آن ها را سبک میشمردند و چراغ علم خاموش میشد و جهل آشکار میگردید و در قرن های آینده جز مظاهر جهل چیزی در میان مردم نبود و پیشوایان جهالت برتری میجستند و دانشمندان حقیقی کم میشدند و گم میشدند و سران جهل معالم دین خدا را وارونه میکردند و مقاصد حقیقی آن را زیر پا میگذاشتند و به این حال خود را پیرو قرآن میشمردند و آیات آن را بدلخواه خود تاویل میکردند و ایجاد شبهه مینمودند و حقیقت آن را کنار میگذاشتند و احکام آن را پست سر میانداختند، در کلیاتی که پیغمبران بدان دعوت کرده اند ما با آن ها موافقیم ولی در اجراء احکام و روش دینداری با آن ها مخالفیم و در مورد هر مخالفت دلیل روشن و بینه آشکار داریم طبق بیانات کتبی که در دست خود آن ها است و طبق کتاب آسمانی مورد قبول همه هر کس از سخنگویان آن ها کلام حکمتی دارد از ما اقتباس کرده است و اصل آن در دست ما است و موافق روش و تعلیمات ما است و مخالفت سنت و اعمال خود آن ها است، از کتاب جز وصفی نشنیده و از دین جز نامی ندارند و اهل حقیقت کتاب نیستند تا بتوانند آن را پا بر جا دارند. پسر پادشاه گفت: چرا پیغمبران و رسولان خدا در یک زمانی می آیند و در یک زمانی نمی آیند؟ حکیم گفت مثلش اینستکه شخصی زمین مواتی داشت و آثار آبادی در آن نبود خواست آن را
آباد کند مرد امین و چابک و خیرخواهی بر سر آن فرستاد و دستور داد آن زمین را آباد کند و انواع درخت و زراعت در آن بکارد و آن صاحب زمین نام اقسامی از درختها و زراعتها را بر دو دستور داد همان ها را در آن زمین بکارد و از آنچه نام برده تجاوز نکند و از پیش خود عملی نکند و باو دستور داد نهری در آن زمین جاریکند و دیواری دور آن بکشد که مانع از ورود و مداخله مفسدان باشد، فرستاده او آمد و آن زمین خراب را آباد کرد و در آن رزاعتهائیکه دستور داشت کشته و آب داد تا درختها روئید و زراعت سبز شد ولی مدتی نشد که مرد و کسی را گماشت که جانشین او باشد و بعمد از او کار او را انجام دهد ولی با نصب وصی او مخالفت کردند و او را مغلوب خود ساختند و آن آبادیها را ویران کردند و نهرها را پر کردند درختهای نو نهال همه خشک شد و زراعت از میان رفت چون خبر بصاحب زمین رید که با سرپرست او مخالفت شده است و زمینش ویران شده رسول دیگری فرستاد تا آن را زنده کند و بابادی برگرداند و اصلاح کند چنانچه بود همچنین خدای عز و جل پیغمبران و رسل را یکی بعد از دیگری برای اصلاح امور فاسد شده مردم میفرستد. پسر پادشاه گفت آیا اصلاح امر مردم وظیفه مخصوص پیغمبران و رسولانست؟ بلوهر گفت: پیغمبران و رسولان چون مبعوث شوند همه مردم را دعوت میکنند هر کس اطاعت آنان کند از آنانست و هر کس عصیان کند از آنان نیست و زمین هرگز از یک پیغمبر یا رسول فرمان بر خدایا وصی آن ها خالی نیست و مثل آن ها چون آن پرنده ایست که در ساحل دریا زندگانی میکند و او را
قدم مینامند و بسیار تخم میگذارد و جوجه های خود را دوست دارد و میخواهد هر چه بیشتر باشند یکوقت میشود که نمیتواند چنانچه میخواهد همه جوجه های خود را پرورش دهد و ناچار است بسرزمین دیگری برود تا مشکلات دوران او برطرف شود و از ترس آنکه تخمهایش نابود نشود آن ها را بر میدارد و در آشیانه های پرندگان دیگر جابجا میکند و آن پرندگان تخم او را با تخمهای خود زیر بال میگیرند و جوجه او در میاید و چون جوجه قدم مدتی در آشیانه پرندگان دیگر میماند بعضی از جوجه های آن پرندگان با آن انس میگیرند و چون دوران آسایش میرسد و قدم باشیانه خود بر میگردد و بلانه پرندگان دیگر عبور میکند و بجوجه های خود آواز میدهد و جوجه پرندگان دیگر هم آوازش را میشنوند، جوجه های او دنبال او میروند و شماره ای هم از جوجه پرندگان دیگر بحکم الفت با آن ها دنبال او میروند ولی جوجه پرندگان دیگر که با جوجه های او هم الفت ندارند او را اجابت و متابعت نمیکنند و پرنده قدم هم همه جوجه هائی که دنبالش آمدند از خودش که نباشند نگهداری میکند پیغمبران همه مردم را بحق دعوت میکنند و اهل حکمت و عقل بواسطه حکمت خود آن ها را اجابت مینمایند مثل انبیاء همان مرغ قدم است که آوازش بگوش همه میرسد و مثل تخمهای پراکنده در لانه پرندگان مثل حکماء است و مثل جوجه های دیگر که با جوجه قدم الفت گرفتند حکمت آموزها هستند که پیش از آمدن رسل حکماء را اجابت کردند زیرا خدای عز و جل برای پیغمبران و رسولان خود فضیلت و نظری قرار داده که بدیگران نداده و حجت و نور و پرتوی بانها بخشیده که بدیگران نبخشیده برای آنکه بتوانند رسالت او را ادا کنند و حجتهای او را تمام کنند و چون پیغمبران و رسولان مبعوث شوند
پسر پادشاه گفت بمن بگو و آنچه انبیاء و رسل آوردند بعقیده آن ها کلام مردم نیست و کلام خدا و فرشتگان همین نسخ کلام بشر است؟ حکیم گفت نمی بین که وقتی مردم میخواهند بعضی از پرندگان و حیوانات را سخن فهم کنند و بانها تعلیمات دهند که جلو بروند و عقب بروند پیش آید و پس روند میدانند که پرنده و حیوان زبان و لغت آدمی را درک نمی کند و برای تفاهم آنان علامات مخصوصی وضع کنند چون سوت زدن، کیش دادن و آنچه در خور فهم آن حیوانات باشد، مردم هم عاجزند که کلام خدای عز و جل و ک