لام فرشتگان او را درک کنند و کنه و کمال و لطف و وصفت آنرا دریابند و آن الفاظیکه میان مردم وسیله درک معانی حکمت است نسبت بکلام معنوی خدا مانند همان علاماتی است که مردم برای فهمانیدن جانوران و پرندگان وضع میکنند و این آواز بشریکه بدان فهم معانی حکمت نمیشود و جلوگیر بیان حکمت الهیه نمیشود که با توانائی و شرافت و عظمت خود جلوه کند و معانی خود را ببخشد و حجت خدای عز و جل را بر بندگان تمام کند و صوت الفاظ بجسد و مکان ماند و معانی حکمت که در قالب آن ها درآید روح و جان باشد مردم توانائی ندارند که بعمق کلام حکمت برسند و بعقل کوتاه خود بحقیقت آن احاطه کنند و از این جا است که دانشمندان بر یکدیگر برتری جویند در علم خود و هر عالمی از عالم دیگر اخذ مینماید تا علم بخدای عز و جل برگردد که از او دریافت شده است و هر دانشمندی باندازه استعداد خود کسب علم کند و از آن پند گیرد و هر کس اندازه ای دارد و بعمق آن نرسد
چنانچه مردم از پرتو آفتاب در زندگی و جشم خود استفاده برند و نتوانند بدیده خو در دل آفتاب نفوذ کنند دانش چون چشمه بسیار جوشانی است که جریانش آشکار است و ماده اش پنهان مردم بانچه از آبش پدید شود زنده شوند و باطنشرا نیابند دانش چون ستاره درخشانی است که مردم بنور آن رهبری شوند و ندانند کجا فرود شود حکمت از آنچه ما گفتیم برتر و شریفتر و ارجمندتر است کلید در هر خیریستکه آرزو میشود و وسیله نجات از هر شری است که از آن پرهیز شود همان آب زندگانی است که هر کس بنوشد هرگز نمیرد، داروی شفا بخش هر دردیست که هر کس بدان شفا جوید هرگز بیمار نشود راه درست و راستی است که هر کس بپوید هرگز گمراه نشود او رشته محکم خدا است که تکرار و گذشت روزگار کهنه اش نسازد هر کس بدان چنگ زند از کوری برهد و هر کس بدان پناه برد بمقصود رسد و هدایت شود و بعروه الوثقی دست یازد پسر پادشاه گفت پس چرا حکمتی که بگفته تو اینهمه فضل و شرافت و برتری و نیرو و سود و کمال و برهان دارد مورد استفاده همه مردم نیست حکیم گفت حکمت چون آفتابیستکه بطبع خود بر همه مردم می تابد از سیاه و سفید و خرد و بزرگ هر کس خواهد از آن انتفاع برد هیچ مانعی ندارد و نزدیکتر جلو دورتر را نمیگیرد و هر کس نخواهد از آن سود برد او را حجتی بر حکمت نیست آفتاب کسیرا از بهره بردن باز ندارد و کسی مانع کسی نتواند شد حکمت هم چنین است و وضع آن با مردم تا قیامت بر همین پایه است حکمت شامل حال همه مردم است ولی مردم در استفاده از آن متفاوتند آفتاب که یکنواخت بر دیده مردم میتابد مردم در استفاده از آن سه دسته میشوند
1- بینایان درست دیده که کاملا از پرتو آفتاب استفاده میکنند 
2 - کوران محروم از ادراک پرتو آفتاب که اگر یک خورشید یا هزار خورشید بر او بتابد بحالش سودی ندارد 
3 - معیوب دیدگان که در زمره کورانند و نه در گروه چشمداران و حکمت هم آفتابیستکه بر دلها بر میتابد و دلها در برابر تابش آن سه دسته میشوند 
1 - دلهای بیمار که حکمت را می فهمند و اهلیت آنرا دارند و بدستورات آن کار میکنند 
2 - کور دلانیکه حکمت در دل آنها جا نکند زیرا از آن کنارگیری کنند و درک حقائق آنرا ننمایند چنانچه کوران پرتو آفتابرا درک نکنند 
3 - دلهای بیمار که تابش حکمت در آنها کم اثر است و خوب و بد و حق و باطل را در آن بهم آمیزند و بیشتر کسانی که در پرتو آفتاب حکمت هستند همان کور دلانند که از آن بی بهره می مانند پسر پادشاه گفت ممکن است کسی کلام حکمترا بشنود و اجابت نکند و مدتی از آن روگردان باشد سپس برگردد و اجابت کند؟ بلوهر - بیشتر مردم راجع بحکمت چنین باشند بوذاسف - آیا پدرم هرگز از این نوع سخنان شنیده است؟ بلوهر - گمان ندارم درست شنیده باشد و در دل او جا کرده باشد و شخص مهربان و خیرخواهی در این باره با او گفتگو کرده باشدبوذاسف - چگونه حکیمان با گذشت روزگار دراز ایشان از این وظیفه غفلت کرده اند؟ بلوهر - برای اینکه آنها زمینه صحبت و طرف گفتگوی خود را خوب می سنجند و بسا با کسانی که از پدرت هم منصف تر و نرم تر و شنونده تر است وارد صحبت حکمت نمیشوند تا آنجا که ممکن است مرد حکیمی با دیگری یکعمر معاشرت داشته باشد و با هم مانوس باشند و دوست باشند و رفت و آمد کنند و جز دین و حکمت فاصله ای میان آنها نباشد و این شخص حکیم نسبت بجهل و بیدینی آن رفیقش بسیار دردناک و متاسف باشد و با این حال اسرار حکمترا به او افشاء نکند زیرا او را اهل آن نداند بمن خبر رسیده است که یک پادشاه مردم دوستی بود که همش اصلاح کار مردم و نظارت و رعایت عدالت میان آنها بود و یک وزیر درست لائقی داشت که با او در اصلاح امور مردم کمک می کرد و شخص ادیب دیندار پرهیزکار زاهدی بود و با اهل دین برخورد کرده و سخن آنها را شنیده و فضل آنها را دانسته و اجابت کرده و بان ها پیوسته و دوستی و برادری آنها را پیشه کرده بود و در نزد آن پادشاه مقام محبوبی داشت و محرم سر او بود و پادشاه هیچ امریرا از او کتمان نمیکرد و وزیر هم نسبت باو چنین بود ولی دین خود را باو اظهار نمیکرد و اسرار حکمترا با او در میان نمیگذاشت روزگار درازی بهمین وضع با هم بسر بردند و هر وقت وزیر حضور آن پادشاه میرسید به بتها سجده میکرد و آنها را احترام میگذارد و از روی تقیه براه جهالت و گمراهی میرفت در نتیجه دل و زیر بحال او سوخت و با یاران و دوستان دینی خود در موضوع تبلیغ دین بپادشاه مشورت کرد آن ها گفتند باید تدبیر کافی نسبت بجان خود و هم عقیده های خود بنمائی و اگر او را اهل تشخیص دادی با او در این باره گفتگو کن وگرنه ویرا بکشتن خویش واداشتی و بر همدینان خود تحریک کردی زیرا نمیشود بسلطان اطمینان داشت و از خشم او در امان بود وزیر همیشه مراقب بود با او دوستانه و با اخلاص
سلوک میکرد تا بلکه فرصتی بدست آورد و او را نصیحت کند یا زمینها ای پیدا کند و با او درباره دین گفتگو نماید و این پادشاه با این که گمراه بود بسیاهر متواضع و ساده و نزدیک و خوش رفتار با رعیت بود و برای اصلاح آنها تلاش میکرد و از وضع آنها بررسی مینمود و روزگاری بر این حال وزیر در خدمت او گذرانید در نیمه شبی که همه چشمها بخواب رفته بودند پادشاه باین وزیر گفت میل داری سوار شوی و در شهر گردش کنی و از حال مردم بازرسی کنی و بدانی بار انهائی که در این چند روزه بارید با آن ها چه کرده است؟ وزیر - آری - بسیار مایلم هر دو سوار شدند و در اطراف شهر گردش میکردند که بیک کثافتدانی رسیدند و روشنی آتشی در یک گوشه آن دیدند وزیر بعرض رسانید که باید این آتش داستانی داشته باشد خوبست پیاده شویم و نزدیک آن برویم و بدانیم چه خبر است چون بسوراخی رسیدند که روشنی داشت نقبی مانند غار یافتند که گدائی در آن جا نشیمن داشت و در پنهانی از او او را بازدید کردند شخصی بد ترکیب بود و جامه کهنه ای در بر داشت که از کهنه های آن کثافت دانی فراهم کرده بود و یک پشتی هم از آن کثافتها برای خود ساخته بود و یک کوزه سفالی می جلو خود گذاشته و سازی در دست گرفته و مینواخست و زنش بهمان 