شتی و با همان جامه های کهنه نزد او بود و برای او ساقی گری میکرد هر وقت می طلب میکرد باو میداد و هر وقت ساز میزد برای او میرقصید و هر وقت مست میشد باو ثنای پادشاهی میگفت و او هم ویرا خانم زن ها میخواند و از حسن و زیبائی هم تمجید میکردند و بسیار خوش بودند و شادی میکردند که بوصف نمیاید
پادشاه ایستاد و خوب نگاه میکرد و وزیر هم خوب نگاه میکرد و از خوشی این ها در تعجب بودند و از خود بینی آن ها در شگفت شدند پادشاه با وزیر برگشتند، پادشاه بوزیر گفت گمانم من و تو در این روزگار هرگز چنین خوش نبوده ایم که ایندو تن امشب خوشند و گمانم که هر شب باینوضع میگذرانند وزیر این توجه او را غنیمت شمرد و فرصت بدست آورد و گفت پادشاها من میترسم دنیای ما هم همه اش فریب و ظاهر بینی باشد و این سلطنت تو و آن خوشی و لذتیکه داری در نظر کسانیکه بلمکوت دائم آشنا هستند مانند همین مزبله و کثافتدانی باشد و ما هم در نظر واقع بین آنها مانند همین دو شخص باشیم و کاخها و خانه های ما هم در نظر کسانیکه امیدوار کاخ سعادت و ثواب آخرتند مثل این غار باشد که ما دیدیم و این جسم زیور کرده و آرایش شده ما در نظر کسانیکه طهارت اخلاق و نضارت باطن و خوش سیرتی و صحت درونرا مینگرند مانند صورت زشت اینها است که ما ملاحظه کردیم و آن ها هم از سرگرمی باین خوشی های فانی تعجب کنند چنانچه ما از خوشی این ها تعجب کردیم پادشاه - کسانی هم هستند که دارای چنین مقامی باشند؟ وزیر - آری من آنها را میشناسم پادشاه - این ها چه کسانی هستند؟ وزیر - این ها مردم دینداری هستند که سلطنت آخرت را فهمیدند و نعمت دائم آنها را دانستند و آن طالبند پادشاه - ملک و سلطنت آخرت چیست؟ وزیر - آن ملکی است که تنگدستی و ناخوشی دنبال آن نیست، ثروتی است که فقر ندارد، دل
دلخوشی است که غم ندارد و صحتی است که بیماری ندارد و رضایتی است که خشم ندارد و امتی است که ترس ندارد و زندگی است که مرگ ندارد و سلطنتی است که زوال نادرد، آن خانه باقی و خانه زندگی جاوید است و دیگرگونی ندارد و خدای عز و جل از ساکنان آن بیماری و پیری و بدبختی و رنج و ناسازی و گرسنگی و مرگ را برداشته، اینوصف سلطنت آخرت و گزارش آنست پادشاها پادشاه - این خانه وسیله جستن و راه ورود دارد؟ وزیر - آری برای هر که بخواهد راه آماده است و هر کس آن را از درش بجوید بدان رسد پادشاه - چرا تا امروز از آن بمن خبر ندادی؟ وزیر - من از هیبت و جلال تو ترس داشتم پادشاه - راستی اگر اینکه تو میگوئی یقینی است و درست است روا نیست که ما از آن صرفنظر کنیم و برای آن کار نکنیم و باید بکوشیم تا درستی آن را درک کنیم وزیر - اجازه می فرمائید که من در این باره مواظبت کنم و آن را مکرر برای شما یادآور شوم پادشاه - من مخصوصا بتو دستور میدهم که شب و روز از یادآوری آن دست برنداری و مرا راحت نگذاری و از ذکر آن خودداری نکنی زیرا این مطلب بسیار مهم است و سستی و غفلت از آن روا نیست این وزیر و این پادشاه هم عاقبت بخیر شدند
بوذاسف - من دیگر از تحصیل امر آخرت و آموختن حکمت بکار دیگر نمیپردازم و از راه بر نمیگردم و با خود فکر کردم که به همراهی تو در این شب بگریزم و هر جا بخواهی برویم بلوهر - تو چگونه میتوانی با من بروی و همراه من صبر کنی من نه سوراخی دارم که در آن جا
بگیرم و نه پاکشی که بر آن سوار شوم از طلا و نقره ایکه خرج کنم و چاشت که میخورم برای شام چیزی ندارم و جامه عوضی ندارم و در هر شهری چند روز بیشتر نمیمانم و از آن بشهر دیگر میروم و برای سفر خود از سرزمینی بسرزمین دیگر گرده نانی با خود بر نمیدارم بوذاسف - گفت امیدوارم آنکه تو را نیرومند کرده مرا نیز نیرومند کند بلوهر - اگر جز همراهی من اختیار نمی کنی بایست چون آن توانگر باشی که با درویشی زناشوئی کرد بوذاسف - بفرمائید بدانم چطور بوده است بلوهر - چنین معتقدند که جوانی فرزند توانگری بود و پدرش خواست دختر عمویشرا که هم زیبا بود هم مال داشت بوی تزویج کند آن جوان موافقت نکرد و پدر خود را هم از کراهت خویش خبر نداد و بی اطلاع او بسرزمین دیگر مسافرت کرد در میان راه دختریرا دید جامه های کهنه پوشیده و بر در خانه درویشی ایستاده از آندختر خوشش آمد و باو گفت ایدختر کیستی؟ گفت من دختر پیرمردیم که در این خانه است آن جوان پیرمرد را آواز کرد و او بیرون آمد گفت ایندخترت را بمن میدهی گفت تو با دختر فقیران ازدواج نمیکنی و خود جوانی ثروتمندی، گفت من از ایندختر خوششم آمده و با اینکه از ازدواج با زنی فامیل دار و مالدار که میخواستند آن را بمن دهند گریختم خواهش دارم ایندختر را بمن تزویج کنی و تو از من خیرخواهی دید انشاء الله گفت من آن را بتو میدهم ولی دلم راضی نیستکه او را از خانه من ببری و فامیل تو هم راضی نیستند که او را بخانه خود نزد آن ها ببری، جوان گفت ما با شما هستیم و در خانه شما زندگی میکنیم، پیره مرد گفت پس این سر و پز و زیور ثروتمندان را از خود دور کن جوان پذیرفت و جامه های خود را کند و از لباس کهنه های آن ها پوشید و با آن ها
نشست و آن پیره مرد از کار و زندگی او پرسش کرد و با او وارد گفتگو شد و از خرد او وارسی کرد و دید عقلش بجا است و از راه دیوانگی این کار را نکرده است پیرمرد باو گفت حال که ما را برگزیدی و بما راضی شدی برخیز با من باین زیرزمین برویم او را از یک راه زیرزمین وارد منزل و دستگاه زندگی خود کرد دید پشت آن منزل درویشانه خانه هایئست که در وسعت و زیبائی مانند آن را ندیده است و از همه نیازمندیهای زندگانی انبارها و گنجینه ها دارد آن پیره مرد کلید همه آن ها را بوی سپرد و گفت هر چه در این جا است از آن تو است با آنها هر چه خواهی عمل کن تو بسیار خوب جوانی هستی و آنچه را که آن جوان میخواست بدست آورد بوذاسف - امیدوارم این مثل از آن من باشد آن پیره مرد خود آن جوان را وارسید و باو اعتماد کرد شاید شما هم خود مرا بازرسی کردی بفرما بدانم در این باره چه بنظرت آمد؟ بلوهر - اگر اختیار با من بود بهمان گفتگوی نخست با تو اکتفا کرده بودم ولی دستوری از پیشوایان هدایت بالای سر من است که در خصوص آزمایش نهائی شاگردان و دریافت اسرار درون ایشان من میترسم که اگر درباره تو شتاب کنم مخالفت با دستور کرده باشم و بدعتی پدید آورده باشم من امشب باز میگردم و این دستورات را بتو میدهم 
1 - هر شب در این جا حاضر باش و آنچه گفتم یاد بیاور و از آن پند گیر و هوش خود را بکار بینداز 
2 - هر چه در نظرت می آید بزودی باور مکن تا خوب در آن تامل کنی و آن را بفهمی 
3 - باید از هوا و هوس و میل بشبهه و گمراهی بر کنار باشی 
4 - در مسائلی که گمان اشتباه داری کوشش کن و درباره آن ها با من گفتگو کن هر وقت قصد مسافرت کردی بمن اطلاع بده آنشب را با پایان این مذاکرات از هم جدا شدند و بار دیگر حکیم نزد
او آمد و بر او درود فرستاد و دعا کرد و نشست و در ضمن دعای خود چنین گفت: خواستارم از آن خدائیکه آغاز هستی است و پیش از او چیزی نبوده و پایان هستی است و با او چیزی نیاید همیشه هست و فنا