 ندارد، بزرگ است و بی نهایت یکتا و یگانه و صمدی که با او دیگری نیست، قاهریکه شریک ندارد، بدیعی که آفریننده ای با او نیست، قادریکه ضد ندارد صمدیکه همتا ندارد، پادشاهی که با او احدی نیست تا تو را پادشاهی عادل و پیشوائی رهبر به تقوی و بینائی بخش از گمراهی و زاهد در دنیا و دوستدار خردمندان و دشمن بدکاران نماید تا سرانجام ما و شما و را بدان جا رساند که بدوستانش با زبان پیغمبرانش وعده داده است که بهشت و رضوانست زیرا ما بدان اشتیاق سوزانی داریم و از وی دل لرزانی چشم به آستان او دوخته و گردن در برابر او کج کرده و کار خود را بدو سپرده ایم بوذاسف تحت تاثیر دعا قرار گرفت و دلش لرزید و از روی تعجب گفت ایحکیم چند سال از عمر شما گذشته است؟ گفت دوازده سال، بوذاسف هراس کرد و گفت دوازده سال کودک خردسال است و من با این قیافه شما که سرمه میکشید شما را شصت ساله بنظرم میاورم، بلوهر گفت از نظر ولادت همین طور است من در حدود شصت سال دارم تو از عمر من پرسیدی، عمر زندگی است و زندگی همانست که با دینداری و بر کناری از دنیا باشد و دوران آن در من همان دوازده سال بوده است و پیش از آن من در شمار مردگان بودم و آن را از عمر خود محسوب نمیکنم
بوذاسف - چگونه کسی که میخورد و مینوشد و برای آن تلاش میکند مرده میشماری؟ بلوهر - برای آنکه در کوری و کری و گنگی و بیچارگی و ناتوانی روحی با آنها شریک است و باید او را مرده نامید بوذاسف - اگر زندگی خود را در ترک دنیا میدانی باید مرگ را بد نداری و آن را مرگ نشماری بلوهر - اینکه من خود را در خطر انداختم با آن که میدانستم پدرت همکیشان مرا میکشد و شکنجه میکند بهترین دلیل است که من این زندگی را زندگی نمیدانم و از مرگ بدم نمیاید کسی که لذتهای این زندگی را کنار گذاشته و چه رغبتی در آن دارد و چرا از مرگ میگریزد با آن که با دست خود مرگ را فراهم کرده است ای شاهزاده نمی بینی که مرد دیندار خاندان و مالرا رها کرده و دنیا برای آنها خواسته میشود و باندازه خود را در رنج عبادت افکنده که مرگ برای او آسایش است کسی که از زندگی این دنیا لذتی ندارد چه نیازی بان زندگی دارد و کسی که مرگ را آسایش میداند چه گریز و بد آمدنی از مرگ دارد بوذاسف - ای حکیم درست فرمودی آیا خوش داری که فردا بمیری؟ بلوهر - من آرزو دارم که همین امشب بمیریم و بفردا نکشد زیرا کسی که بد و خوب را دانست و پاداش آنها را از طرف خدای عز و جل فهمید و بدیرا از ترس کیفر آن ترک کرد و خوبی را بامید ثوابش بجا آورد و بخدای یگانه معتقد است و وعده او را راست میداند البته مرگ را دوست میدارد زیرا پس از مرگ امید راحت دارد و از زندگی این دنیا میهراسد چون میترسد گرفتار شهوت دنیا و معصیت خدا گردد، او مرگ را بهمین جهت استقبال میکند
بوذاسف گفت این شخص باید خود را بگرداب هلاکت بیفکند چون در آن امید نجات دارد اکنون مثلی برای دنیاداران و بت پرستان بیاور حکیم - مردی باغی داشت که آبادش میداشت و خوب به آن میپرداخت یکروز دید گنجشکی بر یکی از درختان باغ است و از میوه های آن بر میخورد از این موضوع بخشم آمد و دامی گسترد و آن گنجشک را گرفت چون خواست سرش را ببرد بخواست خدا بزبان آمد و بصاحب باغ گفت میخواهی سر مرا ببری من نه گوشت دارم که تو را سیر کنم و نه روغنی که تو را نیرو دهم بهتر از سر بریدن مرا میخواهی؟ مرد گفت آن چیست؟ گنجشک گفت مرا آزاد کنی و من بتو سه پند میدهم که اگر آنها را نگهداری از خاندان و دارائیت برایت بهتر است گفت بسیار خوب پندهای خود را بگو، گنجشک گفت خوب بخاطر بسپار 
1 - بر آنچه از دست تو رفت اندوه مخور 
2 - آنچه نشدنی است باور مکن 
3 - آنچه را تاب نداری مجو - چون سه پند را گفت او را رها کرد و پرید و بر سر درختی نشست و بان مرد گفت اگر میدانستی که چه از دستت رفته است میفهمیدیکه بسیار بزرگ بوده آن مرد گفت چه بوده؟ گنجشک گفت اگر سر مرا بریده بودی در چینه دانم یکدری بود که برابر یک تخم مرغابیست و ثروت روزگاری از آن بدستت میامد، چون آن مرد این سخن را از او شنید انگشت ندامت بدندان گزید و نیرنگی اندیشید و باو گفت گذشته را رها کن اکنون بفرما تا تو را بمنزل خود برم و با تو به

خوشی رفتار کنم و مقدمترا گرامی دارم گنجشک باو گفت ای نادان تو مرا گرفتی و نتوانستی نگهداری و بان پندها هم که بتو دادم و خود را آزاد کردم سودی نبردی مگر بتو سفارش نکردم بدان چه از دستت رفته اندوه مخور و محال را باور مکن و آنچه را نیابی مجو ولی هم اکنون تو اندوه میخوری که مرا از دست دادی و خواستاری من نزد تو برگردم و این آرزوئی است که بدان نمیرسی و باور کردیکه در چینه دان من دری است چون تخم مرغابی با آن که همه جسم من از آن کوچکتر است و من سفارش کردم محال را باور مکن مردم شما بدست خود بت میسازند و معتقدند که آفریننده آنها است، آن را نگهداری میکنند مبادا دزدیده شود و معتقدند که او است نگهدارنده آنها و از کسب و مال خود خرج آن میکنند و معتقدند که آن رازق آنها است، از بت چیزی میخواهند که نیابند و محال را باور دارند همان سفاهت صاحب باغ بر آن لازم گردد بوذاسف - بسیار درست فرمودید من همیشه بتها را میشناختم و بانها بیرغبت بودم و از بهره دهی آنها نومید بودم اکنون مرا از آنکه خود بدان دعوت میکنی و برای خود پسندیدی مطلع کن بوذاسف - من تو را دعوت می کنم بخدای یکتا، بیشریک، همیشه یگانه و پروردگار بوده و هر چه جز او پدید آمده است و پروردیده او است آفریننده است و هر چه جز او آفریده شده، او قدیم است و هر چه دیگر تازه است او صانع است و جز او مصنوع است، او تدبیر کننده و هر چه جز او تدبیر شده، او باقی است و هر چه جز او فانی او عزیز است و هر چه جز او دلیل و او است که خواب ندارد، غفلت ندارد نمیخورد و نمینوشد، ناتوانی ندارد. مغلوب نیست، درمانده نیست، چیزی او را درمانده نکند. آسمان و زمین

و بیابان و دریا جلوگیر او نیست هر چیز را او از هیچ پدید آورده و همیشه بوده و خواهد بود، در او تازه ای رخ ندهد احوالش دیگرگون نشود. گذشت روزگارش زیر و رو نکند. از حالی بحالی نگردد جائی نیستکه نباشد، در مکانی جا ندارد بجائی از جای دیگر نزدیکتر نیست. چیزی از او نهان نیست. چیزی بی او نیست. چیزی از او پنهان نگردد و توانا است چیزی از او فوت نشود. بایست او را بمهربانی و رحمت و عدالت بشناسی و بدانی که برای فرمانبران خود ثواب آماده کرده است و برای گنهکاران خود عقاب برضای او کار کنی و از خشم او بر کنار باشی بوذاسف - چه کاری یکتا آفریننده را پسند باشد بلوهر - ایشاهزاده پسند او اینستکه: 
1 - او را اطاعت کنی و نافرمانی نکنی 
2 - با دیگری آن کنی که دوست داری با تو کنند و از دیگران باز داری آنچه دوستداری از خودت باز دارند زیرا همان عدالت است و او عدالت پسند است 
3 - بر روش پیغمبران و فرستادگان او باشی و خلاف رفتار آنان نروی بوذاسف - ایحکیم بیشتر مرا نسبت بدنیا بیرغبت کن و از حال دنیا مرا بهتر مطلع کن بلوهر - من می بینم دنیا خانه دیگرگونی و 