رد نیکوکار و خداپرستی بود و در میان رجال از همه مقامش نزد او بالاتر بود او از گمراهی و بیدینی و فراموشکاری شاه نسبت بعهدیکه با خدا کرده بود دردناک بود و هر وقت میخواست او را پند دهد یاد سرکشی و زورگوئی او میافتاد و جز شخص او و مرد دیگری در یکی از اطراف این کشور که مجهول المکان و گمنام بسر میبرد از امت خدا پرست گذشته کسی نبود یک روز استخوان پوسیده سر مرده ای را در بقچه ای پیچید و حضور پادشاه برد و چون در جای خود که دست راست شاه بود نشست آن را از میان بقچه بیرون آورد و جلو خود گذاشت و جلو روی شاه بر بساط او پایمال کرد تا مجلس شاهانه را چرکین کرد و خرده های آن روش فرش ها ریخت پادشاه از کار او سخت خشم گرفت و دیده حاضران باو تیز شد و پاسبانان دست بشمشیر کردند و انتظار دستور کشتن او را داشتند ولی شاه جلو خشم خود را داشت و پادشاهان در آن دوران با همه جباری و کفر خود برای رعیت داری و آبادی کشور خود بردبار و پر حوصله بودند تا بهتر مردم را جلب کنند و بیشتر مالیات بستانند پادشاه بسکوت خود ادامه داد تا آن مرد خسته شد و برخاست و جمجمه را در بقچه خود بست و روز دوم و سوم هم این عمل را تکرار کرد و چون دید که پادشاه درباره این جمجمه پرسشی نمیکند و از او بازپرسی نمیکند روز دیگر یک ترازو و چند مشت خاک هم با خود آورد و چون کار هر روز خود را با آن جمجمه انجام داد

ترازو را بدست گرفت یک دهشاهی در یک کفه آن نهاد و بوزن او خاک کشید و آن را در چشم آن جمجمه ریخت و مشتی خاک هم در جای دهان او ریخت در این جا صبر شاه تمام شد و بتنگ آمد و بان مرد گفت من میدانم که موقعیت و مقامیکه نزد من داری تو را بر این جسارت جرات داده و شاید از اینکار مقصودی داشته باشی آن مرد برای شاه بخاک افتاد و پای او را بوسید و عرض کرد: پادشاها همه خرد خود را بمن متوجه کرد زیرا چون سخن آدمی مانند تیر است و اگر در زمین نرمی اندازند در آن جای گیرد و اگر بر سنگ سخت برخورد جایگیر نشود، سخن چون باران است اگر بزمین خوبی که بذر دارد بریزد میرویاند و اگر در نمک زار بریزد نمیرویاند، هوسهای مردم گوناگون است و خرد و هوس با هم در مبارزه اند، اگر هوس بر عقل غالب گردد مرد کار بهرزگی و سفاهت کار کند و اگر هوس مغلوب گردد در کار مردم ناشایسته بروز نکند من از دوران کودکی دانش دوست بودم بدان رغبت داشتم و بر همه کاری آن را مقدم میداشتم دانشی نماند که حط وافری از آن نبردم یک روز در میان گورستانی گذر کردم و این جمجمه را دیدم که از گور پادشاهان بیرون افتاده از غیرتی که برای پادشاهان دارم بر من ناگوار افتاد و آن را با خود برداشتم و بمنزل بردم و با گلاب شستم و دیبا بر آن پوشیدم و گفتم اگر کله پادشاهی است احترام من در آن اثر کند و بزیبائی و خرمی خود برگردد و گر کله گدائی است احترام در آن اثری ندارد چند روز اینکار را تکرار کردم و چیزی نفهمیدم چون چنین دیدم یکی از پست ترین بنده های خود را خواستم و او را مورد اهانت ساخت و حالش از احترام و اهانت دگرگون نشد چون چیزی نفهمیدم بحکماء مراجعه کردم از حالش پرسیدم آنها هم چیزی ندانستند با خود گفتم که پادشاهان سرچشمه دانشند و مرکز حلم با ترس و لرز خدمت

شما آمدم و بخود بحق ندادم که بی اجازه شما پرسشی کنم اکنون پادشاه بفرمائید این کله شاهی است یا کله گدائی؟ چون من از تشخیص حالش درماندم متوجه چشم او شدم که وقتی زنده بود هیچ چیز آن را پر نمیکرد تا آنجا که اگر بر همه آنچه زیر آسمان است دست مییافت گردن میکشید برای آنچه در بالای آسمان است من فکر کردم که اکنون چه چیزی آن را پر می کند وزن یکله شاهی خاک آن را فرا گرفت و پر کرد و توجه بدهانش کردم که چون زنده بود چیزی آن را پر نمیکرد و اکنون یک مشت خاک آن را پر کرد. ای پادشاه بمن بگو کله شاهی است یا گدائی اگر میگوئی کله گداست که چنین است من می گویم آن را میان قبرستان شاهان پیدا کردم و من کله های پادشاهان و کله های گدایان را برای تو جمع میکنم و اگر کله های مرده شماها برتری دارد چنان است که تو می گوئی و اگر تصدیق داری که این خود کله پاشاهی است من بتو اعلام میکنم که آن پادشاهیکه اکنون کله اش بدین صورت شده خرمی و جمال سلطنت او مانند امروز تو بوده است پادشاها مبادا شما هم بروز این کله پوسیده گرفتار شوی، زیر پا بیفتی و با خاک آلوده شوی و خوراک کرمها گردی کثرت تو متلاشی گردد و عزتت مبدل بخواری شود و یک گودال دو متریرا با تو پر کنند و پادشاهیت ببرند و ذکرت قطع شود و هر چه کردی تباه گردد آنکه گرامی داشتی اهانت شود و آنکه را خوار کردی گرامی شود و دشمنانت شاد گردند و

دوستانت سر افکنده شوند و زیر خاک نهان گردی، اگر تو را بخوانیم نشونی و اگر گرامی داریم نپذیری و اگر اهانت کنیم خشم نگیری فرزندانت یتیم شوند و زنانت بیوه گردند و خاندانت در مقام برآید که شوهر دیگری گیرد چون پادشاه سخنان او را شنید بر خود لرزید و اشک از دیده اش فرو ریخت و فریاد وای وای او بلند شد چون آن مرد این تغییر حال را در او نگریست دانست که گفتارش بدل پادشاه نشسته و در او تاثیر کرده است و جراتش افزود و آنچه را گفته بود باز گفت پادشاه باو گفت خدایت پاداش نیک دهد و بزرگان دیگریکه اطراف من هستند جزای بد دهد بجان خودم مقصود تو را فهمیدم و در کار خود بصیرت یافتم مردم داستان توبه او را شنیدند و دین داران دور او را گرفتند و عاقبت بخیر شد بوذاسف گفت فصل دیگری از این نمونه برای من بفرمائید 
معتقدند که در دوران نخست روزگار پادشاهی بود و فرزندی نداشت و بسیار آرزومند آن بود هر چه در این زمینه در دسترس مردم بود با آن درمان جست تا پس از دیر زمان یکی از زنانش آبستن شد و پسری زائید و چون آن پسر کودکی راهرو گردید یک روز گامی برداشت و گفت شما آخرت خود را پنهان کردید و گام دیگری برداشت و گفت پیر میشوید و گام سوم را برداشت و گفت سپس خواهید مرد و دوباره بوضع کودکانه خود برگشت و ببازی سرگرم شد پادشاه دانشمندان و ستاره شناسان را جمع کرد و گفت از وضع این پسرم بمن بگوئید و آنها فکر کردند و بازدیدش نمودند و درماندند و اطلاعی در این باره پیش آنها نبود و چون پادشاه از آنها در این باره چیزی نفهمید پسر را بدایه ها سپرد و مشغول پرستاری او گردیدند در این میان یک ستاره شناسی اظهار عقیده کرد که او رهبری خواهد شد و پادشاه پاسبانانی بر او گماشت که از او جدا نشوند و چون پسرش بسن جوانی شد یک
روز خود را از دایه ها و پاسبانها دزید و ببازار رفت و جنازه ایرا دید گفت این چیست؟ گفتند آدمی است که مرده وای چرا مرده؟ پیر شده و روزگارش گذشته و اجلش رسیده و مرده او هم تندرست و زنده بوده و میخورده و مینوشیده؟ آری او هم چنین بوده است از او گذشت و به پیره مردی رسید که جوانیش از دست رفته و قدش خمیده ایستاد و از روی تعجب باو نگاه میکرد و گفت این چیه؟ این پیره مردیست که جوانی را از دست داده است اینهم دوران کودکی و جوانی را طی کرده است؟ آری - از او گذشت و بمرد بیماری برخو