د و گفت این مرد مثل ما تندرست بوده و سپس بیمار شده است؟ آری همین طور است، گفت بخدا اگر شماها راست میگوئید همه مردم دیوانه اند، چون دیدند شاهزاده در منزل نیست در جستجوی او افتادند و او را در بازار یافتند آمدند و او را گرفتند و بردند و وارد خانه کردند و چون وارد خانه شد به پشت خوابید و چشم بسقف خانه انداخت و میگفت این چوبها چه بوده است؟ اینها درخت بوده که روئیده و چوب شده و بریده اند و این خانه را ساخته اند و روی آن انداخته اند در این میان که مشغول گفتگو بود پادشاه کس فرستاده بود باز رسد که آیا سخن میگوید و گفتاری دارد یا نه بازرسان گفتند آری سخن میگوید ولی از روی خیالات و وسواس چون پادشاه چنان دید و هر چه آن پسرک گفته بود شنید دانشمندان را خواست درباره او پرسش کرد و جوابی نداشتند جز همان مرد اولی که گفت این پسرک رهبر میشود ولی گفتار او را نپذیرفت یکی گفت پادشاها اگرباو زن بدهی این حال دیوانگی او میرود و پیشامد میکند و خردمند میشود و بینا میگردد پادشاه فرستاد و در کشور خود جستجو کرد و زنی بسیار نیک و زیبا یافت و برایش بزنی گرفت و دستگاه عروسی چید و بازیگران بازی میکردند و سازندگان مینواختند و جشن شاهانه برپا بود آن پسرک چون جنجال و آواز آنها را شنید پرسید اینها چیست؟ گفتند اینها بازیگران و نوازندگان که برای عروسی تو جمع شدند آن پسرک خاموش شد چون جشن تمام شد و شب زفاف رسید پادشاه عروس خود را خواست و باو گفت من جز این پسرک فرزندی ندارم چون تو را با او دست دادند تا میتوانی با او اظهار ملاطفت کنی و باو نزدیک شو و دلش را بدست آور چون عروس با او در حجله رفت آغاز مهربانی و نزدیکی با او کرد پسرک با او گفت مبارکست یواش تر شب بلند است باش تا شام بخوریم و نوشابه بنوشیم و شام خواست و با هم شام خوردند و چون فارغ شدند و آن زن پیاپی می نوشید و شادی کرد و مست شد و خوابش برد آن پسرک از اتاق بیرون آمد و از دست پاسبانان و دربانان گریخت و خود را بخیابانهای شهر رسانید و بگردش پرداخت و بپسرکی از همشهریانش که مانند او بود برخورد کرد و دنبال او براه افتاد، پسر پادشاه جامه های شب عروسی را کند و دور انداخت و یک تیکه از لباسهای رفیق خود پوشید و تا توانست خود را ناشناس کرد و هر دو از شهر بیرون رفتند و تا نزدیک صبح راه طی کردند و چون هوا روشن شد از ترس تعقیب خود در گوشه پنهان شدند بامداد شب عروسی کسان شاه بحجله عروس آمدند و دیدند هنوز خوابست پرسیدند پس شوهرت کجاست؟ وای اکنون در کنار من بود، هر چه گردش کردند پسرک را نیافتند
چون شب دیگر شد آن پسرک با رفیقش راه رفتند و روزها پنهان میشدند و شبها راه میرفتند تا از کشور پدر خود بیرون رفت و بکشور پادشاه دیگری رسید که او دختری داشت و کارش بخودش واگذاشته بود تا بنظر خود شوهری انتخاب کند و بپسندد برای آن دختر کاخی بلند در کنار خیابان ساخته بود و او در آنجا نشسته و رهگذران را وارسی میکرد در این میان که بتماشای رهگذاران پرداخته بود پسرکی را دید که با رفیقش در بازار گردش میکند و جامه های کهنه در بر دارد عاشق او شد و بپدر پیغام داد که من بمردی علاقمند شدم و اگر میخواهی من شوهری داشته باشم مرا باو بده و نزد مادر دختر هم آمدند و گفتند دخترت عاشق مرد غریبی شده است و چنین و چنان میگوید آن مادر شاهد شد و بیرون آمد تا پسرک را ببیند و او را بوی نمودند و چون او را دید شتابان نزد پادشاه رفت و گفت دخترت عاشق مردی شده تا او هم او را ببیند، گفت او را بمن بنمائید، از دور او را بشاه نمودند، دستور داد جامه بازاری آوردند پوشید و از کاخ فرود آمد و از آن پسرک بازپرسی کرد و گفت تو کیستی؟ و از کجا آمدی؟ پسرگ گفت چرا از من بازپرسی میکنی من یکمرد گدائی هستم تو بیگانه ای و رنگ و رویت بمردم این شهر نمیبرد خیر آقا من بیگانه نیستم پادشاه بسیار کوشید تا داستان او را بداند ولی او سرباز زد و چیزی نگفت، پادشاه دستور داد پلیس مخفی او را تحت نظر بگیرد و به بیند کخجا میروند و چه میکند پادشاه بخانه خود برگشت و بخانواده خود گفت این مرد که من دیدم گویا شاهزاده است ولی توجهی به آنچه از او میخواهید ندارد این بار رسما کس نزد او فرستادند و گفتند پادشاه تو را خواسته پسرک گفت من با شاه کاری ندارم و باو نیازی ندارم او چه میداند که من کیستم او را بزور بردند پیش
شاه بار یافت و دستور داد صندلی گذاشتند نشست و پادشاه زن خود را خواست و پشت پرده نشانید پادشاه رو بان پسرک کرد و گفت من تو را برای کار خیری خواستم، من دختری دارم که عاشق تو شده است و میخواهم او را بتو بدهم اگر هم گدائی تو را توانگر میکنیم و درجه میدهیم و بمقام اشراف میرسانیم - من باین پیشنهاد شما نیازی ندارم و اگر میل دارید برای شما مثلی بیاورم؟ - بسیار خوب بفرمائید - گمان کردند یکی از پادشاهان را پسری بود و آن پسر بارانی داشت، برای او خوراکی آماده کردند و ویرا دعوت کردند آن پسر با یاران خود بر آن خوان نشستند و خوردند و نوشیدند تا مست شدند و خوابیدند پسر شاه نیمه شب بیدار شد و بیاد خاندانش افتاد تنها بخانه اش بر میگشت و کسی از آنها را بیدار نکرده بود در میان راه مستی بسرش زده بود و گیج بود بدخمه مردگان که در راه بود برخورد و گمان کرد اطاق خواب او است و در آن درآمد و گند مرده ها را بوئید و از گیجی می گمان کرد بوی عطر است، بی مشت استخوان مرده برخورد و گمان کرد بستر آسایش است و مرده تازه ایرا برخورد که بو گرفته بود و گمان کرد زن او است و او را در آغوش کشید و بوسید و تا صبح با او بازی کرد یکبار بهوش آمد و دید روی مرده بدبو افتاده و جامه و تنش را سراسر آلوده کرده و آن دخمه و مرده ها را دید و بهراس افتاد و دوان دوان بیرون آمد و چنان زشت و پلید شده بود که خود را از مردم پنهان میکرد تا او را بان قیافه نبینند و خود را بدر کاخ رسانید دید باز است وارد شد و یکسر نزد خانواده خود رفت و خرسند بود که کسی او را با آن چهره ندیده است فورا جامه های آلوده را کند و خود را شستشو کرد و جامه دیگری پوشید و بوی خوش بخود زد ای پادشاه عمرت زیاد بنظر شما دیگر این آدم تا بتواند باین دخمه مردگان بر میگردد؟
- نه خیر - من همان کسم که حجله عروسی را بحساب دخمه مردگان گذارده ام، پادشاه رو بزن و دخترش کرد و گفت من بشما گفتم این مرد بدانچه شما او را میخوانید دل نمیدهد مادر دختر گفت تو درست دختر مرا برای او تعریف و توصیف نکردی اجازه بده خودم از پشت پرده درآیم و با او گفتگو کنم پادشاه بان پسرک گفت زن من میخواهد نزد تو درآید و با تو سخن سراید و تاکنون نزد کسی بیرون نیامده است اگر میخواهید بفرماید و هر چه خواهش بگوید، مادر دختر را بتو بدهم اگر او را و زیبائی و اندامیکه خدا باو داده ببینی بارزوی می نشینی پسرک رو بسوی خود پادشاه کرد و گفت اجازه میفرمائید برای شما مثلی بیاورم؟ - آری بفرمائید - چند دزد با هم ساختند که بگنجینه پادشاه بروند و آن را بدزدند دیوار گنجینه را سوراخ کردند و در آ